تبلیغات
Trying To Unfreeze - مطالب آشنایی با اساطیر کثلهو


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1396-04:26 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت هجدهم (آخرین قسمت): Cosmicism

گونهی بشر روزی منقرض خواهد شد. گونههای دیگر نیز به نوبت ظهور کرده و سپس منقرض خواهند شد. روزی آسمان سرد و خالی میشود و فقط نور کمرمق ستارههای نیمهجان است که شکافی در آن ایجاد خواهد کرد؛ ستارههایی که روزی خود نیز منقرض خواهند شد. همهچیز از بین خواهد رفت و کارهایی که انسانها انجام میدهند، همانند حرکت ذرات بنیادین عاری از برهان و معنی است. نیکی، پلیدی، اخلاقیات، احساسات؟ همه خیالبافیهایی ویکتوریایی هستند. تنها خودپرستیست که وجود دارد.

از دستنوشتههای لاوکرفت

املا/معادل (های) فارسی: کیهانگرایی

کیهانگرایی دیدگاه فلسفیای است که از دل داستانهای لاوکرفت و نگرشی که پشت آنها وجود دارد، بیرون آمده است.

کیهانگرایی و پوچگرایی (نیهیلیسم) با هم رابطهی نزدیکی دارند، ولی پوچگرایی روی بیمعنی بودن زندگی انسان و کیهانگرایی روی بیاهمیت بودن و بیارزش بودن آن تکیه دارد. به همین دلیل، کیهانگرایی بدبینانهترین دیدگاه فلسفی موجود است، دیدگاهی که حتی انسانیت را در حدی نمیبیند که بخواهد برای بیمعنی بودن وجودیتش افسوس بخورد یا مانند اگزیستانسیالیسم راهکاری برای مقابله با آن ارائه دهد.

فلسفهی کیهانگرایی بر پنج اصل استوار است:

1. اصل خیال خام برتری:  طبق این اصل، انسانها اولین ساکنین این سیاره نبودهاند، آخرین ساکنین آن نخواهند بود و از هیچ لحاظ مهمتر و بهتر از ساکنین احتمالی دیگر آن نیستند.

2. اصل دانش ممنوعه (یا نادانی رحمتآمیز): طبق این اصل، حقایقی بر دنیا حاکم هستند که انسانها فقط در صورت پرهیز از پی بردن به آنها یا چشمپوشی ازشان میتوانند سلامت عقلی و روانی خود را حفظ کنند و به زندگی ادامه دهند.

3. اصل ظواهر غلظ‌انداز: طبق این اصل، هیچ چیز آن گونه که به نظر می‌رسد نیست. ظاهر سطحی هر چیزی، واقعیتی عمیق‌تر و وحشتناک‌تر را که در پس آن نهفته است، پنهان می‌کند.

4. اصل  بقای ناگوار: طبق این اصل، موجودات یا چیزهایی در دنیا وجود دارند که از درک آدمی خارج هستند و علم بر وجود چنین عناصری، زمان حالی را رقم می‌زند که دائماً تحت نظر گذشته‌ی جهان قرار دارد و هر لحظه ممکن است با آن تداخل پیدا کند. به عبارتی دیگر، یک فرد هیچ‌گاه در موقعیتی کاملاً امن قرار ندارد، چون کائنات مکان امنی نیست.

5. اصل عینیگرایی رویاگونه: طبق این اصل، بین رویا و واقعیت تمایزی مشخص و تضمینی وجود ندارد و شاید دنیای خواب و خیال به اندازهی دنیای واقعی یا حتی بیشتر از دنیای واقعی، «واقعیت» داشته باشد. ممکن است دنیای رویاها که در ضمیر جمعی انسانها مشترک است، حاوی رازهایی باورنکردنی راجعبه طبیعت و ذات دنیا باشد.

کوچک بودن انسان در مقیاس کائنات حقیقی نیست که شخص لاوکرفت کشف کرده باشد و او فقط جزو اشخاص معروفی است که روی چنین مسالهای دقیق شده و به آن رسمیت فلسفی بخشیده است. انسانها از دیرباز تاکنون، هر بار که با دید تعمق به آسمان و ستارگان نگاه کرده و داستان خدایان قوم و قبیلهیشان را در ذهن مرور میکردهاند، خواه ناخواه با حقیقت تلخ ناچیز بودن خود در این زنجیرهی طولانی روبرو شدهاند. هر انسان به نوبهی خود با این حقیقت دست و پنجه نرم میکند: برخی تصمیم میگیرند به آن اهمیتی ندهند، برخی از آن بهعنوان بهانهای برای آزادانه زندگی کردن استفاده میکنند و عدهی اندکی هم زیر فشار آن خود را میکشند. بحث واکنش فردی به کنار، نظریهای پرطرفدار وجود دارد که میگوید: هر معنا و حقیقتی پشت دنیا باشد، تا وقتی خوشحال باشی، چه اهمیتی دارد؟ لاوکرفت راجعبه مفهوم خوشحالی در یکی از نامههای خود میگوید:

«در کمال صراحت باید بگویم نمیتوانم درک کنم یک مرد متفکر چطور میتواند از صمیم قلب خوشحال باشد. در کائنات هیچ چیز برای زندگی کردن وجود ندارد و در صورتی که انسان نتواند ذهن خود را از تفکر و گمانهزنی خالی کند،  سنگینی مفهوم خلقت او را به زانو در خواهد آورد... از منابع زیادی میتوان تا حدی خود را ازحمت زندگی کردن رهایی بخشید. برای مردی که خوی شاد حیوانی دارد، لذت زنده بودن، یا آنطور که دوستان فرانسویمان میگویند، Joi de vivre، بهتنهایی کافیست. انجام عمل صالح رضایت فرد اخلاقگرا را تامین میکند. برای فرد دانشمند، جستن حقیقت، که با ذات غمانگیز رسیدن به حقیقت در تضاد است،  لذتبخش است. برای کسی که سلیقهای والا دارد، هنرهای زیبا جوابگو هستند. برای شخص طناز، لذت شیطنتآمیز فاش کردن تظاهرات و  ناهمخوانیهای زندگی وجود دارد. برای فرد شاعر، این قابلیت و امتیاز وجود دارد که آرکادیای کوچکی در تخیل خود بسازد تا از واقعیتهای تلخ بشریت به آنجا پناه ببرد. به طور خلاصه، دنیا پر از اوهاماتی ساده است که میتوانیم «خوشحالی» خطابشان کنیم، به شرط اینکه بتوانیم ذهنمان را به پذیرفتن اوهامات ترغیب کنیم.»

حالا سوال اینجاست: اگر کسی نتواند ذهنش را به پذیرفتن اوهامات ترغیب کند، چاره چیست؟ آیا راه چارهی او خودکشی است؟ لاوکرفت راجعبه خودکشی میگوید:

«بدبین بودن خوب است، گربهای شکمسیر بودن بهتر است و وجود نداشتن بهترین گزینه است. خودکشی دستهجمعی منطقیترین چیز در دنیاست. فقط به خاطر بزدلی ذاتی و ترس کودکانهیمان از تاریکی است که از انجام آن سر باز میزنیم. اگر عاقل بودیم، در پی مرگ میرفتیم، در پی همان پوچی سعادتمندانهای که پیش از وجود یافتن از آن لذت میبردیم.»

با اینکه در بستر کیهانگرایی استدلالی علیه خودکشی وجود ندارد، ولی لاوکرفت اذعان دارد که میل به حیات امری غریزی و احساسی است و منطق زیاد در این زمینه جوابگو نیست. لاوکرفت راجعبه عدم تمایل خودش به خودکشی توضیح میدهد:

«تمام چیزهایی که بهشان عشق میورزم دو قرنی میشود که مردهاند. اگر بخواهیم فرهنگ کلاسیک یونان و روم را هم به حساب بیاورم، این رقم از دو قرن به دو هزاره افزایش پیدا میکند. من هیچوقت بخشی از اتفاقاتی که دور و برم میافتند نبودهام. در تمام امور من یک بیگانهام. اگر امکانش بود که در تالارهای زمان به عقب بخزم و وارد عصری بشوم که به خلق و خوی من نزدیکتر است، بدونشک به جرم کفرگویی از کافهها بیرونم میانداختند یا امثال جان دنیس (John Dennis) مرا به هجو میگرفتند تا اینکه سر از رودخانهی عمیق و ساکن تیمز درمیآوردم، جایی که منزلگاه بختبرگشتان بسیاری است. بله، من در بدبین بودن خود مصمم هستم! ولی آقایان، گمان نبرید که زندگی من در درماندگی و انسانگریزی خلاصه میشود... گرچه که من تنها زندگی میکنم، ولی لذت بیحدی از خواندن و نوشتن نصیبم شده و علاقهام به امور دنیا بیشتر از آن است که با میل خود از صحنه خارج شوم، پیش از آنکه طبیعت دست به کار شود و مرا از آن خود کند. با وجود اینکه فعالانه در امور زندگی شرکت نمیکنم، ولی همچون ادیسون و استیل (Addison & Steele) نظارهگری بیطرف (یا کم و بیش بیطرف) هستم که از مشاهده کردن اعمال عروسکهای خیمهشببازی عجیب و کوچکی که انسان نام دارند، لذت کمی نصیبم نمیشود. برخورداری از حس طنز به من کمک کرده تا وجود داشتن را تحمل کنم؛ در واقع، وقتی چیزهای دیگر جوابگو نیستند، همیشه موفق میشوم از فکر کردن راجعبه حرفهی پوچ و خودپسندانهام لبخندی طعنهآمیز روی لبهایم بنشانم!»

در کل، میتوان کیهانگرایی را تلاشی برای مواجهه با حقیقت دانست؛ حقیقتی عاری از تزئین، در عریانترین و تلخترین شکل خود. در بستر کیهانگرایی تلاش برای یافتن معنی چیزی جز شکست به همراه ندارد. چون اگر معنایی پشت کائنات باشد، آنچنان هولناک و درکناپذیر است که عقل آدمیزاد را زایل میکند. آن معنایی هم که انسان برای خودش ایجاد میکند، ارزشی ندارد، چون معنا باید از دنیای بیرون بیاید و برای همه صادق باشد، وگرنه هذیانی بیش نیست.

تصویری که تمدن از انسانیت در ذهن ایجاد میکند، نوید گونهای از جانداران هوشمند را میدهد که شجاع و مصمم به نبرد با پوچی و بیتفاوتی کائنات شتافتهاند و پدیدهای زیبا خلق کردهاند، ولی اگر روی زندگی روزمرهی افراد تمرکز کنیم، به نتیجهای متفاوت میرسیم. هر انسانی که به خود جرات داده تا چیزی بیشتر از وجود داشتن صرف را طلب کند، انبار رویاهای برباد رفته و ایدهآلهای زمینخوردهست. مردم دنیا در بهترین حالت نسبت به هم بیتفاوت هستند و در بدترین حالت، به خاطر عقاید، ملیت، جنسیت و... ندیده و نشاخته از یکدیگر متنفرند. اگر انسانها کمی بیحوصله و آشفتهحال باشد، دوستان و همکارانشان را خواهند آزرد و در صورت وقوع جنگ، با کمال میل و در اوج افتخار، مرگ و فلاکت را سر مردم کشور دیگر نازل خواهند کرد. در زمان صلح، مردم خسته و بیتفاوت هستند و در زمان جنگ، بدخواه و نفرتزده و نارضایتی از هر دوی این شرایط، دائماً آنها را به سمت دیگری سوق میدهد.

دوستیها گسسته می شوند، عشق سرد میشود و عزیزان از دست خواهند رفت. هر انسان باید با عمیقترین رویاها، افکار، احساسات و نهایتاً با مرگش، به تنهایی دست و پنجه نرم کند. در کنار تمام این سختیها و تراژدیهای شخصی، علم بر اینکه روزی خورشید زمین را خواهد بلعید و در نهایت انسانیت منقرض خواهد شد، باعث میشود بزرگترین دستاوردهای بشریت نیز در نظرمان حقیر و میرا به نظر بیایند و اشتیاق ما را برای رسیده به دستاوردی مشابه کور کنند.

انسانیت به هر درجهای برسد، در مرداب بیتفاوتی و نفرت گرفتار است. چون انسانیت خود این مرداب است. و انسانها قربانی آن. شاید عدهی اندکی چون میکلانژ، شکسپیر و نیوتن بتوانند از این مرداب بیرون بیایند، ولی این اقبال لحظهای آنها را وارد مردابی هولناکتر میکند؛ مردابی که اینبار مقیاس آن کائنات است. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:شنبه 19 فروردین 1396-12:35 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت هفدهم: Cthulhu Mythos in Games

مردانی که از قوهی ذهنی بیشتری بهرهمند باشند میدانند که بین آنچه حقیقی و غیرحقیقی است، تفاوت قابلملاحظهای وجود ندارد.

مقبره

املا/معادل (های) فارسی: اساطیر کثلهو در صنعت گیم

نمونهای از بازیها.: احضار کثلهو (1981)، احضار کثلهو (2005)، احضار کثلهو! (2017)

تاریخچهی حضور اساطیر کثلهو در صنعت گیم نیز همچون تاریخچهی حضور آن در سینما تعریف چندانی ندارد. داستانهای اساطیر عموماً پر از رمز و راز هستند و آهنگ روایی و زمینهسازی کندی دارند، در حالی که بازیها عموماً روی اکشن یا حداقل گرهگشایی تکیه دارند. با این حال، میتوان ادعا کرد که پیادهسازی ایدههای لاوکرفتی در بازی در مقایسه با فیلم راحتتر است.

همانند قسمت قبل، ما در اینجا تمامی بازیهای لاوکرفتی را مورد بررسی قرار نخواهیم داد، ولی سعی شده تا به تمامی آثار مهم اشاره شود:

شاید اولین بازی مهم لاوکرفتی بازی نقشآفرینی احضار کثلهو باشد که شرکت کیهاسیوم (Chaosium) آن را در سال 1981 منتشر کرد. تا پیش از انتشار احضار کثلهو، بازیهای نقشآفرینی مطرح همچون سیاهچالهها و اژدهایان (Dungeons & Dragons) و شروران و یاغیان (Villains & Vigilantes) حال و هوایی قهرمانانه و اکشن داشتند، ولی احضار کثلهو بازیبازها را مجاب میکرد تا از طریق پیدا کردن سرنخ، معمایی هولناک را آهسته و پیوسته حل کنند. سناریوهای بازی در حالت استاندارد در دههی 1920 واقع شدهاند.

بسیاری از سناریوهای بازی بیشتر به سمت حال و هوای سری ایندینیا جونز متمایل هستند تا کارهای لاوکرفت، ولی این بازی حاوی خدایان، گونههای جاندار، طلسمها و کتابهای جادویی قدیمی و جدید بسیاری بود که هرچه بیشتر به غنیتر کردن اسطوره و گسترش دادن دامنهی مخاطب آن کمک کردند.

احضار کثلهو همچنان پرطرفدار است و ویرایش هفتم آن اخیراً منتشر شد.

کیهاسیوم همچنین یکی از اولین بازیهای رومیزی لاوکرفتی را منتشر کرد: وحشت آرخام (Arkham Horror). زمینهی اصلی بازی شهر آرخام است، ولی بازیکنان میتوانند موقتاً به مکانهای دیگری چون رالیه و سرزمین رویاها سفر کنند.

وظیفهی بازیکنان جلوگیری از ورود هیولاها از دروازههایی است که سرتاسر آرخام پراکنده شدهاند. همچنین آنها باید دروازهها را ببندند تا مانع تسخیر شدن دنیا به دست قدیمیگانگان شوند.

شرکت فانتزی فلایت گیمز (Fantasy Flight Games) این بازی را در سال 2005 بازنشر کرد. همچین این شرکت در سال 2013 یک بازی رومیزی جدید به نام وحشت الدیتریچ (Elditrich Horr) منتشر کرد که شباهت زیادی به وحشت آرخام دارد، ولی زمینهی آن از آرخام به کل کرهی زمین وسعت پیدا کرده است.

یکی از اولین بازیهای کامپیوتریای که با الهام از اساطیر کثلهو ساخته شد، بازی سایهی شهابسنگ (Shadow of the Comet) بود که در سال 1993 منتشر شد. پیرنگ داستان حول محور عکاسی بریتانیایی در دههی 1910 میچرخد که داستان مردی را میشنود که پس از تلاش برای بررسی دنبالهدار هالی (Halley’s Comet) که بالای شهر خیالی ایلزماوث (Illsmouth) رویت شده، مجنون میشود.

پس از رسیدن به ایلزماوث (که ارجاعی مشخص به «اینزماوث» است)، این عکاس متوجه میشود که رد شدن یک ستارهی دنبالهدار بر فراز شهر فقط بخش کوچکی از ماجراست.

داستان بازی حال و هوای لاوکرفتی نسبتاً اصیلی دارد، چون اسلوب کلی آن، پی بردن تدریجی شخصیت اصلی به رازی مخوف در یک شهر ساحلی بهظاهر آرام و بیسر و صداست. بازی حاوی اشاراتی مستقیم به نکرونومیکون، کثلهو و یوگ-سوتوث است.

دنبالهی بازی، زندانی یخ (Prisoner of Ice) که در سال 1995 منتشر شد، اقتباسی آزاد از «در کوهستان جنون» بود.

احضار کثلهو: گوشههای تاریک زمین ((Call of Cthulhu: Dark Corners of the Earth شاید شناختهشدهترین بازی لاوکرفتی باشد که تاکنون منتشر شده است. این بازی ابتدا در سال 2005 برای ایکسباکس و سال 2006 برای رایانههای شخصی منتشر شد.

احضار کثلهو یک شوتر اول شخص است، ولی پازل، قسمتهای مخفیکاری و همچنین رگههایی از سبک ترس و بقا (Survival Horror) نیز دارد.

این بازی عناصر داستانیای از سایهای بر فراز اینزماوث و سایهی فراسوی زمان وام گرفته و آنها را در جهتی که پیشبرندهی یک بازی اکشنمحور باشد، توسعه داده بود.

موجودات کثلهوییای که در بازی حضور داشتند شامل عمیقزادگان، ایثنشینها، مرجانهای پرنده، شوگوثها و همچنین دعجون و هایدرا میشود.

در سال 2007، استودیوی فراگورز (Frogwares) که عمدهی شهرت خود را مدیون ساختن بازیهای ماجرایی با محوریت شرلوک هلمز بود، بازی شرلوک هلمز: بیدارشده (Sherlock Holmes: The Awakened) را منتشر کرد؛ بازیای که تقاطع (Cross-Over) دنیای شرلوک هلمز و اساطیر کثلهو محسوب میشود.

در این بازی هلمز و واتسون درگیر فعالیتهای کالتی میشوند که در صدد بیدار کردن کثلهو و بازگرداندن او به سطح زمین هستند.

بیدارشده نسبت به استاندارد داستانهای شرلوک هلمز جو بهمراتب تاریکتری داشت و اولین بازی شرلوک هلمز بود که در ایالات متحده درجهبندی سنی بزرگسال (M) را دریافت کرد، ولی با بازخورد بسیار مثبتی مواجه شد.

فراگورز همچنین یک بازی جهانباز کارآگاهی به نام شهر مغروق (The Sinking City) را معرفی کرده است که تاریخ انتشار آن معلوم نیست، ولی یک بازی لاوکرفتی امیدوارکننده به نظر میرسد.

استودیوی سایوناید (Cyonide Studios) تصمیم دارد در سال 2017 یک بازی لاوکرفتی به نام احضار کثلهو منتشر کند. سبک و سیاق بازی بیشتر به ذات اکشنمحور گوشههای تاریک زمان شبیه است تا ذات ماجرایی و کارآگاهی عناوین پیشین.

پرداختن به بازیهایی که از اساطیر کثلهو الهام گرفتهاند، موضوعی است که سلسله مقالاتی جداگانه میطلبد، چون تاثیر لاوکرفت در حوزهی بازیهای رایانهای از هر حوزهی دیگری بیشتر بوده است، ولی برای خالی نبودن عریضه به چند مورد اشاره میکنیم:

استودیوی سیلیکون نایتز (Silicon Kinghts) در سال 2002 بازی تاریکی بیانتها: مرثیهای برای هوشیاری (Eternal Darkness: Sanity’s Requiem) را برای کنسول گیمکیوب ساخت. این بازی شباهتهای زیادی به اساطیر کثلهو دارد و حاوی عناصری چون کتابهای کهن و موجودات عجیب و غریبی است که قصد دارند به سطح زمین بازگردند.

بلادبورن (Bloodborne) که در سال 2015 برای پلیاستیشن 4 منتشر شد، از آثار لاوکرفت (و همچنین وحشت گوتیک و معماری ویکتوریایی) عناصر زیادی را وام گرفته است. در بازی موجودات خدامانند بسیاری وجود دارند که به قدیمیگانگان متعال (مثل کثلهو) شباهت دارند. همچنین داستان بلادبورن در نیمهی دوم بازی حول محور بازگشت احتمالی مونپرزنس میچرخد؛ موجودی خدامانند که با ماه ارتباط دارد. در بازی شخصیتهای مونثی هستند که درست مانند دختر ویتلی پیر در وحشت دانویچ، موجوداتی بیگانه باردارشان میکند. 

تاریکترین سیاهچاله (Darkest Dungeon) یک بازی سیاهچالهپیمایی (Dungeon Crawling) است که در سال 2016 برای رایانههای شخصی منتشر شد و جو خققانآور و تاریک آن یادآور داستانهای اساطیر است. داستان بازی راجعبه عمارتی است که ساحتمان اصلیاش و محیط اطراف آن به تاریکی و موجوداتی وحشتناک و درکناپذیر آلوده شدهاند و وظیفهی بازیباز، فرستادن گروهی از مبارزان برای پاکسازی سیاهچاله است. امکانش هست که این مبارزان به شکلی فجیع کشته شوند یا بهتدریج کارشان به جنون کشیده شود. تاریکترین سیاهچاله به طور مستقیم به عناصر اساطیر کثلهو اشاره نمیکند، ولی یکی از شخصیتهای بازی خود را آواتار آشوب خیزان (لقب نیارلاتهوتپ) معرفی میکند.

با اینکه جایگاه فعلی اساطیر کثلهو در صنعت بازی از جایگاه آن در صنعت فیلم چندان بهتر نیست، ولی آیندهی آن روشنتر به نظر میرسد. در حال حاضر دو بازی که کم و بیش امیدوارکننده به نظر میرسند و تبلیغات خوبی هم برایشان شده، در دست تولید هستند و بازیهای رومیزی و کارتی بسیاری مبتی بر اساطیر منتشر شدهاند. ظاهراً بازیسازان به محبوبیت رو به افزایش اساطیر پی بردهاند و از کجا معلوم؛ شاید به لطف پیشرفت واقعیت مجازی، در آیندهای نزدیک شما نیز بتوانید با یک شوگوث رو در رو شوید. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1396-10:26 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت شانزدهم: Cthulhu Mythos in Film

قدیمیترین و نیرومندترین احساس بشریت، ترس است و قدیمیترین و نیرومندترین نوع ترس نیز ترس از ناشناختههاست.

وحشت ماوراءالطبیعه در ادبیات

املا/معادل (های) فارسی: اساطیر کثلهو در سینما

نمونهای از فیلمها.: دعجون (2001)، احضار کثلهو (2005)، نجواگری در تاریکی (2011)

قصههای کثلهویی ریشهی عمیقی در ادبیات نوشتاری دارند، ولی این امر مانع از عدهای از فیلمسازان نشده تا سعی کنند این داستانها را بر روی پردهی نقرهای نیز اقتباس کنند.

بسیاری از اقتباسهای سینمایی آثار لاوکرفت، فیلمهای آماتوری و فیلمهای مستقل با بودجهی کم بودهاند. فیلمهای جریان اصلی (میناستریم) تاکنون فقط از اساطیر کثلهو الهام گرفتهاند و هنوز شاهد بلکباستری که اقتباس مستقیم از داستانهای لاوکرفت باشد، نبودهایم.

ما در اینجا تمامی آثار سینمایی لاوکرفتی را مورد بررسی قرار نخواهیم داد، ولی سعی شده تا به تمامی آثار مهم اشاره شود:

اولین اقتباس سینمایی از آثار لاوکرفت، قلعهی جنزده (The Haunted Palace) بود که در سال 1963 بر روی پرده رفت. گرچه که عنوان این فیلم از یکی از اشعار ادگار آلن پو برگرفته شده و روی پوستر آن نیز اسم پو درج شده است، ولی پیرنگ این فیلم اقتباسی آزاد و نهچندان وفادارانه از داستان ماجرای چارلز دکستر وارد است.

در این فیلم، نکرونومیکون برای اولین بار روی پردهی نفرهای نشان داده شد و کثلهو و یوگ-سوتوث نیز برای اولین بار، اسماً مورد اشاره قرار گرفتند. زمینهی فیلم، شهر آرخام در سال 1875 است و بازیگر معروف فیلمهای ترسناک، وینست پرایس (Vincent Price) نقش چارلز دکستر وارد و جوزف کورون (Joseph Curwen) را در آن ایفا میکند.

قلعهی جنزده، علاوه بر جایگاه قابلاعتنای خود در میان فیلمهای ترسناک دههی 50 و 60، اساطیر کثلهو را برای اولین بار به سینما معرفی کرد.

یکی دیگر از فیلمهای مهم لاوکرفتی، وحشت دانویچ بود که در سال 1970 بر روی پرده رفت و کمپانی سازندهی قلعهی جنزده آن را ساخته بود. کمپانی سازنده این بار از عنوان اصلی داستان کوتاه برای فیلم استفاده کرد و پیرنگ آن نیز به داستان اصلی وفادارتر بود. در این فیلم، اد بِگلی (Ed Begley) نقش هنری آرمیتاژ و دین استاکول (Dean Stockwell) نقش ویلبر ویتلی، برادر دوقلو و انسانیتر «وحشت دانویچ» را ایفا کردند.

نکرونومیکون، اشارات متعدد به یوگ-سوتوث و البته شخص شخیص وحشت دانویچ همه جزو ویژگیهای کثلهویی فیلم هستند. یکی از مواردی که در آن فیلم از داستان اصلی فاصله میگیرد، اضافه کردن شخصیتی جدید است: کتابداری جوان که سندرا دی (Sandra Dee) نقش او را ایفا میکند و در طول فیلم با ویلبر ویتلی تعامل دارد.

این فیلم از لحاظ تکنیکی کیفیت نازلی داشت و در سال 2009 برای شبکهی SyFy بازسازی شد. در این بازسازی، دین استاکول این بار نقش هنری آرمیتاژ را ایفا میکرد.

در سال 1987، شاهد نفرین (The Curse) بودیم؛ اقتباسی نسبتاً وفادارانه از داستان رنگی از فضا. میگوییم نسبتاً وفادارانه، چون بخش آغازین و میانی فیلم به داستان اصلی وفادار هستند، ولی قسمت پایانی آن به طور ناامیدکنندهای از داستان اصلی فاصله میگیرد.

در فیلم، شهابسنگی عجیب در یکی از روستاهای تِنِسی به زمین برخورد میکند، اما طولی نمیکشد که اندازهی آن کوچک شده و داخل زمین فرو میرود. پس از برخورد این شهابسنگ، محصولات مزرعه، حیوانات و ساکنین آن، همه دچار تغییراتی وحشتناک میشوند.

فیلم در قالب صحنههای گیجکنندهای سرشار از جلوههای ویژهی بیکیفیت به پایان میرسد و پر از کلیشههای دهههشتادی مخصوص فیلمهای ترسناک است. این فیلم جزو بدترین اقتباسهای لاوکرفتی نیست، ولی مسلماً نمیتوان آن را جزو بهترینها نیز به حساب آورد.

دههی نود چند اقتباس قابلاعتنا و باکیفیت به طرفداران اساطیر ارزانی داشت. یکی از این فیلمها طلسمی مرگبار بیافکن (Cast a Deadly Spell) بود که به تهیهکنندگی HBO برای پخش در تلویزیون ساخته شد.

در این فیلم فرد وارد (Fred Ward) نقش کارآگاهی خصوصی در دههی چهل را ایفا میکند که نامش اچ. فیلیپ لاوکرفت است! این فیلم در دنیایی موازی اتفاق میافتد که شباهت زیادی به دنیای ما دارد، ولی در آن جادو بهراحتی در دسترس و قابلاستفاده است و حضور موجوداتی چون زامبیها در جامعهی آن حقیقتی عادی و پذیرفتهشده است.

با وجود اینکه این فیلم اقتباسی از هیچکدام از داستانهای لاوکرفت نیست، ولی بسیاری از درونمایهها و المانهای داستانهایش درون آن گنجانده شدهاند و به بسیاری از آنها به صورت اسمی اشاره میشود. طلسمی مرگبار بیافکن به طور غافلگیرکنندهای جالب است و اگر طرفدار اساطیر کثلهو هستید، ارزش یکبار تماشا کردن را دارد.

در سال 1993، نکرونومیکون بر روی پرده رفت، فیلمی متشکل از سه داستان کوتاه جداگانه که بهترتیب اقتباسی از موشها درون دیوارها، هوای سرد (Cool Air) و نجواگری در تاریکی بودند. عدم وفاداری به منبع اصلی و سطح کیفی پایین از ارزش فیلم میکاهند، ولی گنجاندن سه داستان لاوکرفتی در یک فیلم، به جای کش دادن یک داستان کوتاه لاوکرفتی و اضافه کردن صحنههای اضافه برای رساندن آن به مدت زمان مورد نیاز، حرکتی بهجا و قابلاحترام بود.

در دههی 2000 دو فیلم قابلاعتنا مبنی بر سایهای بر فراز اینزماوث ساخته شدند: دعجون (2001) و کثلهو (2007).

دعجون (2001) زمینهی داستان را از ماساچوست به اسپانیا تغییر میدهد و مانند فیلم نفرین، بخش آغازین و میانی آن تا حد زیادی به منبع اقتباس وفادار هستند، ولی بخش انتهایی آن از داستان اصلی فاصله میگیرد.

کثلهو (2007) نیز زمینهی داستان را از ماساچوست به قسمت شمالغربی آمریکا تغییر میدهد و تمرکز آن روی وحشت ماوراءالطبیعه در مقایسه با دعجون کمتر است. در میان این دو فیلم، دعجون به منبع اقتباس اصلی وفادارتر و کیفیت ساخت آن نیز بهتر است.

جا دارد اشارهای ویژه به دو فیلمی داشته باشیم که انجمن تاریخی اچ.پی. لاوکرفت (H.P. Lovecraft Historical Society) تهیهکنندهیشان بودند: احضار کثلهو (2005) و نجواگری در تاریکی (2011). احضار کثلهو فیلمی صامت است و هر دو فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شدهاند. دلیل این امر، تلاش سازندگان برای نزدیک کردن حال و هوایشان به فیلمهای دوران تالیف شدن داستانها بود. هر دو فیلم اقتباسی بهشدت وفادارانه از داستانهای لاوکرفت هستند، هرچند نجواگری در تاریکی به پردهی سوم داستان یک سری المان جدید اضافه میکند.

البته جا دارد به این هم اشاره کنیم که معروفترین اقتباسهای سینمایی از آثار لاوکرفت یعنی از ماوراء (From Beyond) و احیاگر (Re-Animator) که کارگردان هردویشان استوارت گوردون (Stuart Gordon) است، عاری از المانهای کثلهویی هستند و برای همین است که در اینجا معرفی نشدند.

از اقتباسهای لاوکرفتی که فراتر رویم، فیلمهای زیادی بودهاند که از اساطیر کثلهو الهام گرفتهاند. از میان این فیلمها میتوان به در کام جنون (1995) (In the Mouth of Madness)، کلبهای در جنگل (2012) (The Cabin in the Woods)، مردهی پلید (1981) (Evil Dead)، بیگانه (1979) (Alien) و اخیراً ورود (2016) (Arrival) اشاره کرد.

آیندهی اساطیر کثلهو در سینما در هالهای از ابهام قرار دارد. استودیوهای بزرگ تاکنون تمایل زیادی برای تهیهی اقتباسهای وفادارانه از داستانهای لاوکرفت نشان ندادهاند و بیشتر طرفداران اساطیر نیز به این حقیقت واقفاند که به تصویر درآوردن بیشتر داستانهای اساطیر کاری بس دشوار است.

گیرمو دلتورو (Guillermo Del Toro، کارگردان پسر جهنمی 1 و 2، هزارتوی پن و در حاشیهی اقیانوس آرام، علاقهی زیادی به ساخت یک اقتباس پرخرج و وفادارانه از در کوهستان جنون نشان داده و حتی فیلمنامهای هم برای آن نوشته است، ولی بعید است که این پروژه (حداقل آنطور که دلتورو مدنظر دارد) به بار بنشیند، چون هیچ استودیویی تمایل ندارد بودجه و آزادیعمل مدنظر دلتورو را در اختیارش قرار دهد.

برای بسیاری از طرفداران اساطیر، لذت اصلی تجربه کردن این داستانها، در خواندشان زیر نور شمع و در قالب کلماتی داخل کتبی قطور و کهنه نهفته است، ولی شاید روزی یک کاگردان با استعداد موفق شود مناظر عجیب و فرادنیوی و موجودات وحشتناکی را که کلمات قادر به توصیفشان نیستند، بهشکلی رضایتبخش بر روی پردهی نقرهای به تصویر درآورد. اگر روزی این اتفاق بیفتد، تاثیر فیلم مذکور روی سینمای وحشت با تاثیر ارباب حلقهها روی سینمای فانتزی قابلمقایسه خواهد بود. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 26 اسفند 1395-08:40 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت پانزدهم: Mythos Locations

من خمیازهی کائتات تیره و تار را نظاره کردهام، جایی که در آن سیارههای سیاه، بیهدف در حال گردشند، جایی که بدون آگاهی، بدون نور و بدون اسم، میگردند و کسی نیست تا گردش هولناکشان را نظاره کند.

نمسیس

املا/معادل (های) فارسی: لوکیشنهای اساطیر کثلهو

نمونهای از لوکیشنها.: یوگوث (Yuggoth)، لِنگ (Leng آرخام (Arkham)

در کنار خدایان، جانوران و متون متعدد اساطیر کثلهو که تاکنون تعدادیشان را معرفی کردیم، لوکیشنهای اعجابانگیز زیادی نیز هستند که حوادث هولناک اساطیر کثلهو درونشان اتفاق میافتد. ما تاکنون یکی از این لوکیشنها یعنی سرزمین رویاها را به صورت جداگانه در قسمت یازدهم معرفی کردیم و در این قسمت تعدادی از لوکیشنهای معروفتر اساطیر را به صورت مختصر و مفید معرفی خواهیم کرد:

شمای کلی استان میسکوتانیک

استان میسکوتانیک (Miskatonic County): این استان خیالی که به عنوان استان لاوکرفت (Lovecraft Country) نیز شناخته میشود، در شمال شرقی ماساچوست واقع شده است. این ایالت زمینهی (Setting) بسیاری از داستانهای لاوکرفت بود و نویسندگان دیگر اساطیر نیز در بسیاری از داستانهای خود از آن استفاده کردند.

یکی از نقاط مهم استان میسکوتانیک، شهر آرخام است که دانشگاه میسکوتانیک (Miskotanic University) در آن واقع شده است و مکان وقوع بسیاری از افسانهها و داستانهای ناحیه به این شهر نسبت داده میشود. لوکیشن اصلی آرخام نامعلوم است، ولی به احتمال زیاد این شهر در نزدیکی ساحل اقیانوس اطلس بنا شده است.

از قرار معلوم دانشگاه خیالی میسکوتانیک، که نامش از رودخانهی خیالی میسکوتانیک گرفته شده است، یکی از معتبرترین دانشگاههای آمریکاست، تقریباً همسطح دانشگاه هاروارد.

کتابخانهی دانشگاه میسکوتانیک میزبان متون رازآلود و کالتمحور کمیاب است (منجمله معدود نسخههای باقیمانده از نکرونومیکون) . مسئولیت کتابخانه بر دوش شخصی به نام هنری آرمیتاژ (Henry Armitage) قرار داشت. او کسی بود که بخش مربوط به متون رمزآلود کتابخانه را پشت قفل و کلید پنهان کرد.

دانشگاه میسکوتانیک همچنین حاوی یک دانشکدهی پزشکی پرآوازه است و از قرار معلوم بودجهی لازم را برای چند گردش علمی (منجمله گردش علمی به قطب جنوب که «در کوهستان جنون» حول محور آن میچرخید) فراهم کرد.

یکی دیگر از لوکیشنهای قابلتوجه در شهر آرخام، آسایشگاه آرخام (Arkham Sanitarium) بود که به هنگام شیوع بیماری تیفوس در سال 1905 مورد استفاده قرار گرفت و بعدها تیمارستان آرخام (Arkham Asylum) در دنیای اشتراکی کمیکهای DC با الهام از آن خلق شد.  

«اسکلهی اینزماوث» اثر mcrassusart

اینزماوث (Innsmouth): شهر ساحلی اینزماوث در سال 1643 تاسیس شد و به خاطر قرار داشتن در مسیر تجاری دریایی، خیلی زود رونق گرفت. مشهورترین تاجر شهر کاپیتان اوبِد مارش بود. او در نهایت منبع درآمد خود را از دست داد و شهر رو به افول گذاشت.

در این شرایط بود که کاپیتان مارش از وجود عمیقزادگان باخبر شد و با آنها شروع به معامله کرد. این آشنایی منجر به خلق محفل محرمانهی دعجون شد و بدینترتیب ساختار جمعیت و نظام قدرت در شهر بهطور قابلتوجهی تغییر کرد.

در طول زمان، شهرهای همسایه، اینزماوث را طرد کردند و این مکان به شهری تاریک و مرموز با مردمی عجیب و ناقصالخلقه بدل شد.

در سال 1928، FBI طرح یک عملیات تجسسی به اینزماوث را ریخت. به موجب این عملیات، بیشتر ساکنین شهر دستگیر و به زندانهای نظامی برده شدند و بسیاری از ساختمانهای آن نیز خراب شدند.

«دانویچ» اثر mcrassusart

دانویچ (Dunwich): دانویچ دهکدهای کوچک و فقیر است که در قسمت شمالی/مرکزی ماساچوست واقع شده است و درههای تنگ و عمیق و مردابهای وسیع آن را احاطه کردهاند.

نقل است که اهالی دانویچ از اختلالات ژنتیکی متعدد رنج میبرند و سواد درست و حسابی ندارند و خود دهکده نیز نیمهمتروک و فرسوده است.

در اوایل قرن بیستم، یکی از اهالی دانویچ به نام ویتلی پیر با یوگ-سوتوث پیمانی بست که به مفاد آن، یوگ-سوتوث باید دخترش را باردار میکرد. پس از باردار شدن، دختر ویتلی پیر یک دوقلو زایید. یکی از آنها ویلبر ویتلی نام داشت و دیگری فقط تحت عنوان «وحشت دانویچ» شناخته میشد.

به لطف دخالتهای دکتر آرمیتاژ و دو تن از استادان دانشگاه میسکوتانیک، هر دو برادر کشته شدند.

«کینگزپورت» اثر هنرمند نامعلوم

کینگزپورت (Kingsport): آخرین مکان قابلتوجه در استان میسکوتانیک، شهر ساحلی و تجاری کینگزپورت است. این شهر در تعدادی از داستانهای لاوکرفت مورد اشاره و استفاده قرار میگیرد. یکی از این داستانها فستیوال (The Festival) است. در این داستان، راوی بینام مشاهدهگر مراسمی بسیار عجیب است.  

«فلات لنگ» اثر هنرمند نامعلوم

فلات لنگ (Plateau of Leng): فلات لنگ یک ویژگی منحصربفرد دارد: یا کسی از مکان واقعی آن خبر ندارد یا مکان آن هرچندوقتیکبار عوض میشود. از عبدالحضرت، نویسندهی نکرونومیکون، نقل است که لنگ جایی است که واقعیتهای مختلف در آن به هم میپیوندند. شاید نامعلوم بودن لوکیشن واقعی آن اینگونه قابلتوضیح باشد.

از مکانهایی که ممکن است لنگ درشان پیدا شود، میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

- آسیای مرکزی، محل زندگی یک کالت که اعضای آن اجساد انسانها را میخورند.

- قطب جنوب، در جایی که کهنزادگان در آن شهرشان را ساختند.

- سرزمین رویاهای زمین، در نقاط شمالی سیاره

فلات لنگ هرکجا که واقع شده باشد، عموماً بهعنوان مکان خطرناکی شناخته میشود که بنا بر دلایل مختلف، باید از ورود به آن پرهیز کرد.

دلیل اول، وجود گونهی جاندار چو-چو (Tcho-Tcho)، ساکنین بومی فلات است که ظاهری نیمهانسان دارند، آدمخواری میکنند و قدیمیگانگان متعال و دوقلویی به نامهای لویگور (Lloigor) و زار (Zhar) را میپرستند.

دلیل دوم، عنکبوتهای لنگ است؛ عنکبوتهایی بزرگ، حجیم، هولناک و بنفش که نوادگان قدیمیگانهی متعال آتلاک-ناکا هستند.

چو-چوها و عنکبوتهای لنگ با هم دشمن هستند و غریبگانی که وارد لنگ میشوند، باید با هردویشان دست و پنجه نرم کنند.

«منظرهای از یوگوث» اثر taisteng

یوگوث (Yuggoth): یوگوث نام سیارهای است که برخی گمان میبرند نام دیگر پلوتون است و برخی گمان میبرند سیارهای ناشناخته است که در نقاط مرزی منظومهی شمسی واقع شده است. یوگوث پایگاهی برای گونهی می-گو است.

به خاطر فاصلهی زیاد یوگوث از خورشید، نور کمی به آن میرسد و برای همین می-گوها برای ارتباط با محیط اطراف، بر روی حسهایی که به نور وابسته نیستند، تکیه میکنند.

شهرهای واقع در یوگوث از برجهایی غولپیکر، مرتفع، سیاه و بدون پنجره تشکیل شدهاند و درونشان رودخانههایی سیاه جریان دارد که در سرتاسر سیاره امتداد پیدا میکنند. موجودات باستانیای که پیش از می-گوها در یوگوث زندگی میکردند، پلهایی بزرگ بر روی رودخانهها ساختند و جایی در سیاره گودالی مخوف واقع شده است که درون آن موجودی هولناک با هویتی نامعلوم قرار دارد. وقتی این موجود از گودال برمیخیزد، می-گوهای ساکن در شهرهای مجاور گودال، خانههای خود را موقتاً ترک میکنند تا آن موجود دوباره به گودال برگردد.

می-گوها از معادن یوگوث فلزی عجیب و ناشناخته استخراج میکنند، از آن برای ساختن سیلندر مغز استفاده میکنند و از طریق آن، اذهانشان را از یوگوث به زمین انتقال میدهند.

همچنین یوگوث جایی است که در آن گونهای ناشناخته تراپازهیدران درخشان (Shining Trapezohedron) را ساختند. از کاربردهای تراپازهیدران درخشان میتوان به نگاه کردن فرای بعد زمان و مکان و همچنین احضار کردن یکی از آواتارهای نیارلاتهوتپ اشاره کرد.

«کارکوسا» اثر Michael Hutter

کارکوسا (Carcosa): در خوشهی ستارهای هیادس، سیارهای کوچک با اسمی نامعلوم قرار دارد که شهر گمشدهی کارکوسا در آن واقع شده است. این شهر مرموز و باستانی در مجاورت دریاچهی هالی بنا شده، دریاچهای که موجهای ابری آن دائماً به سواحل کارکوسا برخورد میکنند. خود شهر از ساختمانهایی بلند و سیاه تشکیل شده که سبک معماریشان بسیار متنوع است.

هر از گاهی بین دنیای ما و کارکوسا ارتباطی برقرار میشود. این ارتباط معمولاً در آثار هنری نمود پیدا میکند. این ارتباطات میتوانند یک انسان را به داخل کارکوسا بکشانند و اگر این اتفاق بیفتد، کمتر کسی میتواند از این سفر بینسیارهای به زمین برگردد.

از همه مهمتر، کارکوسا زمینهی نمایشنامهی نفرینشدهی پادشاه زردپوش است. نقل است که در قصر کارکوسا، صحنهی بازگشت پادشاه زردپوش تا ابد، به صورت مسمتر اجرا خواهد شد و  شرایط فرارسیدن پادشاه زردپوش را فراهم خواهد کرد. معلوم نیست پادشاه زردپوش یکی از آواتارهای هاستور باشد یا خیر، ولی در اینکه او بر شهر کارکوسا تسلط کامل دارد و دائماً انسانها را به آمدن زیر سلطهاش فرا میخواند، شکی نیست.

اطلاعات زیادی از کارکوسا در دسترس نیست، ولی با این حال شهرت آن بهعنوان مکانی حاوی معماها و عناصر وحشت‌‌آفرین متعدد زبانزد است.

«سارناث» اثر mcrassusart

سارناث (Sarnath) و ایب (Ib): لوکیشن این دو شهر نامعلوم است، ولی برخی آن را سرزمین رویاها و برخی دیگر نیز عربستان سعودی معاصر تخمین زدهاند.

جمعیت سارناث از موجوداتی انسانمانند و هوشمند تشکیل شده که از موجودات دوزیست ساکن در ایب متنفر بودند. شدت این تنفر به حدی بود که اهالی سارناث جنگجویشان را به ایب فرستادند و کل جمعیت شهر را از بین بردند. این جنگجویان با خود مجسمه‌ی باکراگ (Bokrug) را به سارناث برگرداندند. باگراگ یک قدیم‌یگانه‌ی متعال با ظاهر مارمولکی آبزی بود که گفته می‌شود داخل دریاچه‌ای بزرگ در مجاورت دو شهر زندگی می‌کرد.

طی گذر هزار سال، ساکنین سارناث شهر خود را توسعه دادند، آن را به متروپلیسی باورنکردنی تبدیل کردند و بدین ترتیب ثروتمند و قدرتمند شدند. اما در هزارمین سالگرد نابودی ایب، سارناث به طور ناگهانی و فاجعه‌آمیزی مورد حمله قرار گرفت. بسیاری از مردم سارناث به شکلی ناخوشایند تغییر کردند و ظاهرشان به مردم گمشده‌ی ایب شباهت پیدا کرد.

در نهایت سارناث به شهری متروکه و نابودشده تقلیل پیدا کرد و تمام آنچه از آن باقی ماند، خرابه‌ای وسط دشتی گل‌آلود بود که وسط آن، مجمسه‌ی باکراگ همچنان پابرجا باقی مانده است.

یک دنیای اسطوره‌ای جذاب، علاوه بر موجودات و اشیاء افسانه‌ای متعدد، به مکان‌های منحصربفرد نیز احتیاج دارد. با وجود این‌که لاوکرفت و بسیاری از نویسندگان دیگر اساطیر از قابلیت خلق داستانی هولناک در هر مکان پیش‌‌پاافتاده‌ای برخوردار هستند، اضافه شدن لوکیشن‌های مرموز و بیگانه به اسطوره دائماً ما را به این فکر وا می‌دارد که خارج از دنیایی که می‌شناسیم، چه مکان‌های مخفی‌ای نهفته هستند. مهم نیست این دنیای ناشناخته کجا قرار داشته باشد: در گوشه‌ی اتاق، خانه‌ی بغلی، شهر مجاور، کشور همسایه یا سیاره‌ها و کهکشان‌های دیگر؛ وحشت مفهومی جهان‌شمول است.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 12 اسفند 1395-10:58 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت چهاردهم: Creature Round-Up

ما بر روی جزیرهی خاموش جهالت واقع در میان اقیانوسی سیاه و بیانتها زندگی میکنیم و  تقدیر ما این نبود که به نقاط دوردست آن سفر کنیم.

احضار کثلهو

املا/معادل (های) فارسی: جمعبندی گونههای جاندار اساطیر 

نمونهای از گونههای جاندار.: میگو (MiGo)، تازی تیندالوس (Hound of Tindalos  رنگی از فضا (The Color out of Space)

تاکنون سهتا از گونههای جاندار اساطیر را بهطور جداگانه معرفی کردیم و تعدادی دیگر را اسماً مورد اشاره قرار دادیم، ولی تعداد آنها بسیار بیشتر است. در اینجا هم مانند جمعبندی قدیمیگانگان متعال، تمام گونههای جاندار اساطیر را پوشش نخواهیم داد و فقط تعدادی از محبوبترینشان را بهاختصار معرفی خواهیم کرد:

«می-گو» اثر Khannea SunTzu

می-گو (Mi-Go): می-گوها موجوداتی فضایی هستند که از سیارهی یاگوث (که به اعتقاد برخی همان سیارهی پلوتون است) به زمین آمدهاند. البته معلوم نیست که آنها ذاتاً به یاگوث تعلق دارند یا صرفاً نزدیکترین پایگاهشان به زمین آنجا واقع شده است. می-گوها سختپوستانی بالدار هستند که حدوداً یک و نیم متر طول دارند. بالهایشان پردهمانند و سرشان قارچی است. آنها در عصر ژوراسیک وارد زمین شدند، در برابر حملات کهنزادگان بهطور موفقیتآمیزی از خود دفاع کردند و در نیمکرهی شمالی زمین مستقر شدند.

می-گوها از مواد معدنیای که از زمین استخراج میکنند، برای پرورش قارچی که از آن تغذیه میکنند، استفاده میکنند.

خط فکری و نیات می-گوها برای ما انسانها کاملاً بیگانه هستند، ولی به نظر نمیرسد آنها به طور فعالانه با انسانها دشمنی کنند.  

آنها وسیلهای به نام «سیلندر مغز» (Brain Cylinder) اختراع کردند تا در امر بررسی موجودات جاندار دیگر کمکحالشان باشد. آنها، طی جراحی (کاری که در انجام آن استاد هستند)، مغز موجود زنده را از سرش بیرون میآورند و آن را، در حالت معلق، درون یک سیلندر فلزی قرار میدهند.

با تکیه بر ابزار مختلف، مغز مذکور میتواند با محیط اطراف خود تعامل برقرار کند. ولی مهمترین خاصیت این مغزها این است که می-گوها میتوانند ازشان برای انتقال اذهان درون مغزها به جاهای مختلف کائنات و حتی بعدهای مکانی/زمانی دیگر استفاده کنند. آنها این عمل خاص را فقط در قبال کسانی انجام میدهند که حس نفرت یا علاقهی خاصی بهشان احساس میکنند.

«تازی تیندالوس» اثر هنرمند نامعلوم

تازی تیندالوس (Hound of Tindalos): تازی تیندالوس، برخلاف نامش، شبیه به یک سگ تازی به نظر نمیرسد. لفظ «تازی»، نه به ظاهر این موجود، بلکه به عادات و خلق و خوی آن اشاره دارد.

خاستگاه تازی تیندالوس که موجودی نامیراست، یک بعد زمانی یا مکانی دیگر است. آنها به دنیایی تعلق دارند که ساختار فضازمان آن، برخلاف فضازمان خمیدهی دنیای ما، زاویهدار است. برای همین میتوان آنها را نقطهی مقابل یوگ-سوتوث در نظر گرفت. چون او ارباب فضازمان خمیدهی دنیای ماست.

تازیهای تیندالوس از قابلیت سفر در زمان و دیدن گذشته و آینده برخوردار هستند و حواسشان جمع کسانی است که سعی دارند به بازهی زمانیای غیر از مال خودشان دسترسی پیدا کنند.

اگر تازیهای تیندالوس بو ببرند که کسی در حال دستکاری کردن زمان است، آنها را تا رسیدن به زمان مربوط به خودشان تعقیب میکنند. در چنین موقعیتی، آنها فقط میتوانند از راه یک زاویهی خاص، مثلاً گوشهی یک اتاق، وارد بعد مکانی دنیای ما شوند.

پس از اینکه تازی تیندالوس به قربانی خود رسید، او را میبلعد و در فضایی که قربانی اشغال کرده بود، نوعی مادهی عجیب آبیرنگ به جا میگذارد.

«رنگی از فضا» اثر Ludvik Skopalik

رنگی از فضا (The Color out of Space): رنگی از فضا یکی دیگر از بیگانگان خارج از تصور اساطیر است که در داستانی از لاوکرفت به همین نام معرفی شد.

رنگی از فضا موجودی هوشمند است و در حالت عادی خود، به شکل رنگ خالص دیده میشود. رنگی از فضا نه گاز است و نه جامد، چون جسم ندارد.

گونهی رنگی از فضا به شکل یک شهابسنگ وارد سیارههای مختلف میشوند. فرم اصلی وجودشان درون گولبولهای کوچک و ظریف درون این شهابسنگ پنهان شدهاند.

رنگی از فضا و شهابسنگ حاوی آن، کاملاً از درکی که ما از شیمی و زیستشناسی داریم، خارج هستند. بهعنوانمثال، رنگی از فضا حاوی خواص جهشزا است و گیاهان، حیوانات و محیط اطراف خود را به اَشکالی عجیب و توضیحناپذیر تغییر میدهد. مثلاً گیاهانی که در معرض رنگی از فضا باشند، رشدشان چند برابر میشود، ولی مزهی بسیار بدی پیدا میکنند و حیوانات ظاهر ناجوری پیدا میکنند و وحشی و خشن میشوند. در نهایت تمام چیزهایی که در معرض رنگی از فضا باشند، خاکستری و شکننده میشوند و در نهایت فرو میریزند.

وقتی رنگی از فضا به اندازهی کافی انرژی به خود جذب کند، طی حرکتی شبیه به انفجار از سطح زمین به بالا میرود و محیطی عاری از حیات را پشت سرش به جا میگذارد.

«مرجان پرنده» اثر Eclectixx

مرجان پرنده (Flying Polyp): مرجانهای پرنده یکی از گونههای خشن اساطیر است و سابقهی جنگ با کهنزادگان و گونهی متعال ایث را داشته است. اسم واقعی آنها معلوم نیست و مرجان پرنده صرفاً یک اسم توصیفی است. مرجانهای پرنده، با وجود بال نداشتن، میتوانند پرواز کنند، هر موقع که خواستند میتوانند نامرئی شوند و ظاهراً میتوانند باد را کنترل کنند.

کهنزادگان و ایثنشینها هردویشان مرجانهای پرنده را شکست دادند، ولی در نهایت موفق شدند پس از اینکه ایثنشینها ذهن خود را به گونهی سوسکهای هوشمند در آینده انتقال دادند، آنها را نابود کنند.

از قرار معلوم تعداد اندکی از مرجانهای پرنده تا به امروز در غارهای عمیق زیرزمینی زندگی میکنند.

«کتونین» اثر BorjaPindado

کتونیَن (Chthonian): کتونینها موجوداتی لزج، اختاپوسمانند و عظیمالجثه هستند که بازوچههایی کوتاه دارند و میتوانند سنگها و صخرهها را حفر کنند. فرایند حفر کردنشان باعث میشود حین حرکت در میان سنگها، آنها را ذوب کنند.

کتونینهای بالغ قابلیت به راه انداختن زلزلههایی قدرتمند را دارند، ولی معلوم نیست که آیا این کار را از روی عمد انجام میدهند یا خیر. زلزلهی سال 1906 در سانفرانسیسکو به یک یا چند کتونین نسبت داده شده است.

همچنین آنها میتوانند تا دمای 4000 درجهی سلسیوس را تحمل کنند و برای همین بیشتر مواقع در نزدیکی هستهی کرهی زمین زندگی میکنند و فقط در مواقعی خاص به پوستهی زمین نزدیک میشوند.

همهی کتونینها میتوانند به صورت تلهپاتیک با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و بزرگترین عضو گونهی خود یعنی شودِمِل را میپرستند.

اشاراتی کوتاه به چند گونهی جاندار دیگر:

بیاکی (Byakhee): بیاکیها موجوداتی دوپا هستند که آناتومی پیکرشان ترکیبی از خفاش، پرنده و حشره است. آنها میتوانند بین ابعاد زمانی/مکانی مختلف سفر کنند و خدمتگزار هاستور هستند.

صیاد وحشتآفرین (Hunting Horror): صیادهای وحشتآفرین ظاهر مار یا کرمی دراز و عظیمالجثه را دارند که به بالهایی خفاشمانند یا چترمانند مجهز هستند و ظاهرشان دائماً در حال پیچ خوردن و تاب خوردن است و به خاطر این تغییر دائمی دیدنشان دشوار است.

صیادها بهشدت به نور خورشید حساس هستند و در نقش شکارچی به نیارلاتهوتپ خدمت میکنند.

خونآشام اخترزی (Star Vampire): خونآشامهای اخترزی در فضا زندگی میکنند و ویژگی اصلیشان، میل سیریناپذیرشان به خون است. خونآشام اخترزی با چنگالهای بزرگش طعمهاش را میگیرد، او را لای انگشتهایش له میکند و سپس خون طعمه را از راه مکندههایی لولهمانند به بدنش وارد مینماید.

خونآشامهای اخترزی در حالت عادی نامرئی هستند، ولی پس از آشامیدن خون، برای مدتی کوتاه و تا موقعی که خون بلعیدهشده هضم نشده، مرئی میشوند.

دنیاهای علمی-تخیلی بسیاری حاوی خیل عظیمی از گونههای جاندار بیگانه هستند، ولی شاید هیچکدامشان به اندازهی گونههای اساطیر کثلهو منحصربفرد و هولناک نباشند، چون بیگانگان اساطیر کثلهو به معنای واقعی کلمه «بیگانه» هستند.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1395-11:21 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت سیزدهم: Great Race of Yith

اگر آن مغاک و آنچه که درونش بود، واقعیت داشته باشند، پس دیگر امیدی نیست. پس بدونشک جایی در دنیای انسانها، سایهای نفرتانگیز و باورناپذیر، فراسوی زمان، کمین کرده است.

سایهی فراسوی زمان

املا/معادل (های) فارسی: گونهی متعال ایث، گونهی متعال یِیث، ایثنشینها

القاب: ندارد.

گونهی متعال ایث فقط در یکی از داستانهای لاوکرفت حضور دارند، ولی طبیعت و ذات منحصربفردشان باعث شده جایگاه ویژهای نزد طرفداران اساطیر داشته باشند. این ذات منحصربفرد را میتوان اینگونه خلاصه کرد: گونهی متعال ایث به اندازهی موجودات دیگر اساطیر کثلهو، ترسناک و تهدیدآمیز نیست.

گونهی متعال ایث برای اولین بار در یکی از محبوبترین داستانهای لاوکرفت یعنی سایهی فراسوی زمان (The Shadow Out of Time) در سال 1936 معرفی شد؛ داستانی که بیشتر به گونهی علمی-تخیلی متمایل است تا وحشت.

ایثنشینها، همانطور که از نامشان برمیآید، اهل سیارهی ایث هستند، ولی به اعتقاد برخی خانهی اصلیشان آنجا نیست.

از ظاهر اصلی ایثنشینها اطلاعات زیادی در دسترس نیست، ولی میتوان گفت که از قدرت ذهنی بالایی بهرهمند بودند، شهرهای بزرگ بسیاری روی ایث ساختند و اجسام قابلتوجه بسیاری اختراع کردند. این موارد به کنار، شاید مهمترین قابلیتشان خارج کردن ذهن هوشمندشان از بعد زمان باشد.

این قابلیت به آنها اجازه میدهد ذهنشان را با ذهن هر موجودی که در نظر گرفته باشند جابجا کنند، بدین ترتیب که ذهن آنها وارد بدن موجود موردنظر میشود و ذهن موجود وارد بدن ایثنشین.

ایثنشینها به اینکه قربانی‌هایشان نسبت به این تجاوز چه احساس و نظری دارند، اهمیتی نمیدهند، ولی آنها این کار را نه از روی خصومت، بلکه از روی کنجکاوی انجام میدهند.

ایثنشینها تاریخنگارانی قهار هستند و علاوه بر گذشتهی دور، آیندهی دور را نیز مورد بررسی قرار میدهند. وقتی ایثنشین ذهن خود را به پیکری دیگر انتقال میدهد، زمان قابلتوجهی را برای اکتشاف تفاوتهای بین جامعهی خود و قربانیاش و جمعآوری اطلاعات پیرامون این مساله صرف میکند. همچنان که او این کار را انجام میدهد، موجودی که به بدن ایثنشین وارد شده، از جانب ایثنشینهای دیگر مورد سوال و بازجویی قرار میگیرد.

بعد از اینکه این پروسه به پایان رسید، ایثنشینها حافظهی ذهن موجود موردنظر را پاک میکنند، گرچه که ممکن است بخشهایی از این خاطره به شکل رویاهایی مبهم در ذهن قربانی نمود پیدا کنند.

با توجه به اینکه ایثنشینها میتوانند اتفاقات آینده را ببینند، آنها از انقراض خود روی سیارهی ایث آگاهی پیدا کردند (دلیل این انقراض نامشخص است). آنها به جای اینکه سرانجام ناگوار خود را بپذیرند، ذهنهایشان را به صورت دستهجمعی به زمین انتقال دادند و پیکرهای گونهی جانداری را که مدتها قبل روی زمین زندگی میکرد، در اختیار گرفتند و ذهن این گونهی جاندار به سیارهی ایث و به بدن اصلی ایثنشینها منتقل شد و به جای ایثنشینها، آنها بودند که منقرض شدند.

ظاهر جدید ایثنشینها (یا بهتر است بگوییم ظاهر پیشین قربانیشان)، پیکری قیفمانند و دیلاق بود که چهار انشعاب ارگانیک از بالای سر آن بیرون زدهاند. دو انشعاب به چنگالهایی منتهی میشوند که ایثنشینها با به هم زدنشان با دنیای بیرون ارتباط برقرار میکنند. انشعابی دیگر به چهار سوراخ قرمز شیپورمانند ختم میشود و روی آخرین انشعاب گویی زردرنگ قرار گرفته که سه چشم روی آن جا خوش کردهاند. ایثنشینها از طریق لایهای خاکستری و لاستیکمانند در انتهای پیکر قیفمانندشان حرکت میکنند.

«ارتباط برقرار کردن ایثنشینها» اثر M. Wayne Miller

ایثنشینها در پیکر جدیدشان موفق به ساخت کتابخانهای بسیار بزرگ شدند که اکنون در زیر بیابان شنی بزرگ استرالیا مدفون شده است. ایثنشینها در این کتابخانه تمام اطلاعاتی را که راجعبه گونههای بیگانه در زمین و سرتاسر کهکشان، در گذشته و در آینده، جمعآوری کرده بودند، ذخیره کردند.

همانطور که میتوانید حدس بزنید، این حجم اطلاعات بسیار زیاد بود و نویسندگان هم خود ایثنشینها بودند و هم گونههای دیگری که ایثنشینها تسخیرشان کرده بودند؛ به عنوان مثال: یک کوئستور رومی، یک راهب فلورانسی، یک فرماندهی سومری (که با کونان بربر همدوره بود)، یک کهنزاده، و یک فیلسوف اهل امپراتوری شانچان در سال 5000 پس از میلاد.

گونههای تسخیرشده میتوانستند به مخزن دانش بسیار ارزشمندی راجعبه گذشته و آیندهی تمدن و گونهی خود دست پیدا کنند، ولی متاسفانه وقتی کار ایثنشینها با آنها تمام میشد، حافظهیشان را پاک میکردند.

یکی از اطلاعاتی که از این پروسه به بیرون درز پیدا کرده است، این است که پس از انسانها، گونهای از سوسکهای هوشمند بر زمین حکمفرما خواهند شد. ایثنشینها بار دیگر از انقراض خود، این بار روی زمین، باخبر شدند: دلیل انقراضشان روی زمین گونهی بیگانهی دیگری به نام مرجان پرنده (Flying Polyp) بود که علاوه بر ایثنشینها، با کهنزادگان نیز جنگ کرده بودند. این دو پیشآگاهی آنها را وا داشت تا پیکر سوسکهای هوشمند مذکور را تسخیر کنند

«مرجان پرنده» اثر Tryryche

ایثنشینها جایگاه ویژهای در اساطیر دارند، چون قابلیت منحصربفردشان احتمالات زیادی را برای خلق داستانهایی با محوریت سفر در زمان و گمانهزنیهای علمی-تخیلی فراهم میکند.

در داستان «انتقال تایتوس کرو» (The Tranistion of Titus Crow)، اثر برایان لاملی (Brian Lumley)، معلوم میشود که پانصد میلیون سال دیگر زندگی در سیارهی زهره شروع به شکل گرفتن میکند و ایثنشینها ذهنشان را با این گونهی جدید زهرهنشین جابجا میکنند.

در داستان «سایه‌ای از ایث» (Shadow from Yith)، اثر آلن گیلت (Alan Gullette) یک استاد ریاضی از جانب ایثنشینها ربوده شده و به خود سیارهی ایث برده میشود و آنجا شهر بزرگ سامارا را از نزدیک میبیند.

در بازی ویدئویی احضار کثلهو: گوشههای تاریک زمین (Call of Cthulhu: Dark Corners of the Earth)، ایثنشینها ذهن پدر پروتاگونیست داستان را به هنگام تشکیل نقاح او میربایند و این اتفاق منجر به این میشود که برخی از ویژگیهای ایثنشینها در پروتاگونیست داستان نیز ظاهر شوند.

یکی از نکات قابلتامل داستان سایهی فراسوی زمان، نشان دادن این است که انسان بهعنوان یک گونهی جاندار و هوشمند تا چه حد ضعیف و کماهمیت است. در میان میلیونها گونهی جاندار در طیف میلیاردها سال، انسان مانند قطرهای در اقیانوسی وسیع است. با این حال، ایثنشینها نسبت به انسانها کنجکاو هستند و دوست دارند راجعبه فرهنگ و جوامع انسانی اطلاعات بیشتری کسب کنند. ولی در این میان سوالی مطرح میشود که نمیتوان جواب قانعکنندهای برای آن پیدا کرد: دلیل این کنجکاوی چیست؟ 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 8 بهمن 1395-12:27 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت دوازدهم: The Great Old Ones Round-Up

من تمام أتچه را که کائنات از وحشت در چنته داشت، از نظر گذراندهام و اکنون حتی آسمان بهار و گلهای تابستان نیز به کامم زهر شدهاند.

احضار کثلهو

املا/معادل (های) فارسی: جمعبندی قدیمیگانگان متعال 

نمونهای از قدیمیگانگان متعال: یِیگ (Yig)، گاتانوثوآ (Ghatanothoa ستوگوآ (Tsathoggua)

تاکنون دو تن از قدیمیگانگان متعال را بهطور جداگانه معرفی کردهایم: کثلهو و هاستور. ولی پانتئون قدیمیگانگان به این دو محدود نمیشود. خود لاوکرفت قدیمیگانگان بیشتری را در نوشتههای خود معرفی کرد و تعداد آنها به لطف فعالیت نویسندگانی که در طی چند دههی اخیر اسطوره را بسط دادهاند، بسیار بیشتر شده است. در ادامه به معرفی مختصر برخی از این قدیمیگانگان میپردازیم:

«ییگ» اثر faxtar

ییگ، پدر مارها (Yig, Father of Serpents): ییگ برای اولین بار در داستان «نفرین ییگ» (The Curse of Yig) که کار اشتراکی لاوکرفت و زلیا بیشپ (Zealia Bishop) بود مورد اشاره قرار گرفت. ییگ هم طبق سنت رایج قدیمیگانگان، از فضا به زمین آمده است و خلق خزندگان و حشرات به او نسبت داده شده است. البته برخی از عبادتکنندگان او خلق انسان را نیز به ییگ نسبت دادهاند، ولی احتمالاً این دروغی است که برای بالا بردن جایگاه خدای خود ترویج میدهند.

به احتمال زیاد ییگ الهامبخش افسانههای مربوط به خدای آزتک كیتزالكواتل (Quetzalcoatl) بوده است، چون از لحاظ ظاهری این دو شباهت زیادی به هم دارند. ییگ هم بهراحتی راضی میشود و هم بهراحتی عصبانی، برای همین پرستش او در عین سودمند بودن، ریسک زیادی به همراه دارد.

گفته میشود شیوهی انتقامگیری او، تبدیل کردن دشمناش به هیولاهایی مارمانند است. او فرزاندان خود را که ظاهری اینچنین دارند، بهعنوان مأموران مخفی خود به سرتاسر دنیا میفرستند تا خواستهی او را به مرحلهی اجرا برسانند.

« گاتانوثوآ» اثر borjapindado

گاتانوثوآ (Ghatanothoa): گاتانوثوآ برای اولین بار در داستان «خارج از اعصار» (Out of the Aeons) اثر مشترک لاوکرفت و هیزل هیلد (Hazel Heald) مورد اشاره قرار گرفت. گاتانوثوآ که از قرار معلوم اولین فرزند کثلهو است، از سیارهی یوگوث، سیارهای که طبق شواهد موجود در منظومهی شمسی واقع شده است، به زمین آورده شده است.

گاتانوثوآ ظاهر بسیار هولناکی دارد، حتی با در نظر گرفتن استانداردهای اساطیر. هرکس که به او نگاه کند، درجا خشکش میزند و در حالی که همچنان زنده است، نوعی رویش چرمی پوستش را میپوشاند.

گاتانوثوآ زیر قارهی گمشدهی مو (The Lost Continent of Mu) گیر افتاده است و مردمی که آنجا زندگی میکنند، او را خنثیسازی کردند تا نتواند از آنجا فرار کند.

کاهن اعظم شوب-نیگوراث سعی کرد تا با قدیمیگانگان متعال مبارزه کند، ولی ماموران گاتانوثوآ طومار جادویی او را با یک نمونهی قلابی تعویض کردند و او را به سرنوشتی نامعلوم دچار ساختند.  

 «ستوگوا» اثر James Daly

ستوگوآ (Tsathoggua): از این پس به قدیمیگانگان متعالی که نویسندگانی به جز لاوکرفت خلقشان کردهاند، میپردازیم. ستوگوآ یکی از مخلوقات کلارک اَشتون اسمیت (Clark Ashton Smith) است که به سری داستانهای حلقهی هایپربوریایی (The Hyperborean Cycle) او تعلق دارد.

ستوگوآ ظاهر وزغی غولپیکر و سیاه را دارد و خصایص ظاهری خفاش و جانور تنبل (Sloth) را نیز داراست. به اعتقاد برخی ستوگوآ میتواند ظاهر خود را بنا بر اقتضای شرایط محیطیای که در آن حضور دارد عوض کند. کالتهای ستوگوآ در زیر شهرهای بزرگ فعالیت میکنند و از طریق فعالیتهای جنسی دستهجمعی (اورجی) و کشتن قربانیهای انسانی قدرت کسب میکنند. خود ستوگوآ نیز از جنگ و عدم ثبات در جوامع انسانی قدرت کسب میکند.

پیروان ستوگوآ هرچقدر بیشتر به او نزدیک شوند، فاسدتر میشوند، طوری که در شدیدترین حالتشان انسانیتشان را کامل از دست میدهند و رفتار و سکناتی کاملاً حیوانی پیدا میکنند.

البته خدمتگزاران واقعی ستوگوآ نه انسانها، بلکه موجوداتی به نام بیشکلزادگان (The Formless Spawn) هستند. بیشکلزادگان موجوداتی سیاه و فاقد شکل هستند که به قیر شباهت دارند. بیشکلزادگان میتوانند به هر شکلی که میخواهند دربیایند و مهار کردنشان بسیار دشوار است، برای همین در امر شکار انسان بسیار کارآمد هستند.

«ایثاکوا» اثر James Daly

ایثاکوای بادرو (Ithaqua the Wind-Walker): ایثاکوا که پیشتر اشارهای مختصر به او داشتیم، برای اولین بار در داستان ایثاکوا اثر آگوست درلث حضور پیدا کرد. ایثاکوا موجودی غولپیکر و شبهانسان است که پوستی رنگپریده و چشمهای قرمز درخشان دارد. به احتمال زیاد ایثاکوا الهامبخش افسانههای وندیگو و یتی بوده است، چون او در نواحی قطبی پرسه میزند و مسافران بیخبر را به طور دردناکی به قتل میرساند.

نقل است که ایثاکوا میتواند به راحتی راه رفتن روی زمین، آسمان را هم بپیماید و همچنین میتواند خود را به شکل ابری مهآلود دربیاورد.

«کثوگوآ» اثر هنرمند نامعلوم

کثوگوآ (Cthuga): کثوگوآ، یکی دیگر از مخلوقات درلث، یک توپ آتشین هوشمند است که گفته میشود اولین قدیمیگانهی متعالی بود که به زمین وارد شد (در آن هنگام که بخش اعظمی از زمین گداخته بود). خدمتگزاران او جانوران آتشین کاثوگا (Cthugha) هستند که به نام آتشآشام (Fire Vampire) نیز شناخته میشوند. نقل است که یکی از این آتشآشامان عامل آتشسوزی بزرگ لندن در سال 1666 بود.

«اَبهاث» اثر هنرمند نامعلوم

اَبهاث (Abhoth): ابهاث، ملقب به منشاء کثافت (The Source of Uncleanliness) یک حجم خاکستری با فرم متغیر است که از بدنهی خاکستری آن، هیولاهایی کریه و فاقد شعور دائماً در حال زاییده شدن و بیرون آمدن هستند. بازوچهها و دستهای ابهاث بسیاری از این هیولاها را میگیرند و به عقب میکشند تا خورده شوند، ولی برخی از آنها موفق به فرار میشوند و در زمین شروع به پرسهزدن میکنند. تعداد کمی از آنها در صدد برآورده کردن خواستهی پدرشان برمیآیند.

ابهاث ذهنی پیچیده و بدبین دارد و میتواند از راه تلهپاتی با موجودات هوشمندی که اطرافش باشند، ارتباط برقرار کند.

«گلاکی» اثر Steve Somers

گِلاکی (Gla'aki): گلاکی، یکی از مخلوقات رمزی کمبل (Ramsey Campbell) درون دریاچهای در انگلستان زندگی میکند، هرچند شاهدان حضور او را در برخی از دریاچههای دیگر در دنیا نیز گزارش دادهاند.

او ظاهر حلزونی غولپیکر را دارد که سه چشم او روی سه پایهی ارگانیک قرار گرفتهاند و تیغههای فلزی زیادی از پشتش بیرون زدهاند.

برخی با میل شخصی خود به گلاکی خدمت میکنند و برخی نیز از طریق رویا دیدن به او جذب میشوند.

اگر انسانی به دریاچهای که گلاکی درون ان قرار دارد نزدیک شود، او یکی از تیغههای فلزیاش را  وارد پیکر آن انسان میکند و از طریق آن نوعی مایع بیگانه را وارد بدنشان میکند. اگر تا قبل از کامل شدن تزریق، نخاع قربانی بشکند، او خواهد مرد. در غیر این صورت به یکی از خدمتگزاران گلاکی تبدیل خواهد شد و او خواهد توانست به هر شکلی که بخواهد، قربانی را کنترل کند.

اشاراتی کوتاه به چند قدیمیگانهی دیگر:

اَتلاک-ناکا (Atlach-Nacha): قدیمیگانهای با پیکری عنکبوتمانند و صورتی انسانگونه که کار آن بافتن تار بزرگی است که بین سرزمین رویاها و جهان بیداری ارتباط برقرار میکند. به اعتقاد برخی، اگر روزی بافتن این تار به پایان برسد، دنیا نیز به پایان خواهد رسید.

شودِمِل (Shudde M’ell): شودمل، معروف به حفار زیرین (The Burrower Beneath)، یک کرم غولپیکر خاکستری حدوداً یک و نیم کیلومتری است که از خود اسیدهایی ناشناخته ترشح میکند. شودمل در اعماق زمین میخزد و سنگهای زیرزمینی سر راهش را ذوب میکند. شودمل مهمترین عضو گونهی کرممانند کتونیَنها (Chthonians) است.

کوآچیل یوتِس (Quachil Uttaus): کوآچیل یوتس میتواند هر چیزی را در تماس با آن قرار بگیرد، به گرد و غبار تبدیل کند، چون به اعتقاد برخی حضور او در یک مکان، سرعت گذر زمان در آنجا را سریعتر میکند. برای همین او در میان قدیمیگانگان متعال نماد کهنسالی، مرگ و پوسیدگی است. فقط کسانی که نیت خودکشی کردن داشته باشند، به احضار کردن این قدیمیگانه فکر میکنند.

غیر از مواردی که اشاره شد، قدیمیگانگان متعال بسیار بسیار بیشتری در اسطوره حضور دارند که پرداختن به همهی آنها از حوصلهی این سری مقالات خارج است. در صورت علاقهمند بودن به اساطیر کثلهو، بد نیست که خودتان هم به تحقیق و اکتشاف پیرامون این زمینه بپردازید. لاوکرفت، با تشویق نویسندگان دیگر به بسط دادن اسطورهای که خودش خلق کرده بود، یکی از پربارترین فعالیتهای خلاقانهی اشتراکی را در ادبیات گمانهزن بدعت نهاد و چه قصهنویس باشید، چه  طراح، از میان تعداد زیاد هیولاهای خلقشده در این بستر، بالاخره یکیشان تخیلتان را به هیجان آورده و الهامبخشتان خواهد بود. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 1 بهمن 1395-03:42 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت یازدهم: The Dreamlands

آیا زندگی ما رویایی است که آن را در درخششی طلایی که در  امتداد رودخانهی تاریک و بیامان زمان از این سوی به آن سوی میرود، در یک آن مشاهده میکنیم؟

سیلوی و برونو -  لوییس کارول

املا/معادل (های) فارسی: سرزمین رویاها 

نمونهای از لوکیشنها: اولثار (Ulthar)، سِلِفِث (Celephaïs)، فلات لِنگ (The Plateau of Leng)

تاکنون موجودات و گونههای جاندار کیهانی را مورد بررسی قرار دادیم. حالا نوبت به معرفی مکانی رسیده که در آن تمامی این موجودات و گونههای جاندار میتوانند به هم ملحق شوند: سرزمین رویاها. با اینکه سرزمین رویاها از لحاظ تکنیکی بخشی از اساطیر کثلهو به حساب میآید، ولی داستانهای واقع در آن حال و هوای بسیار متفاوتی نسبت به باقی داستانهای اسطوره دارند.

سرزمین رویاها یک بعد مکانی موازی است که از موجودات و مکانهای فانتاستیک پر شده است و به همین دلیل، داستانهای واقع در آن بیشتر حال و هوای فانتزی دارند تا وحشت یا علمی-تخیلی.

لاوکرفت سرزمین رویاها را بهعنوان زمینهای برای داستانهای حلقهی رویایش (The Dream Cycle) خلق کرد؛ داستانهایی که وجه اشتراکشان واقع شدن در این بعد مکانی موازی است. طولانیترین و مهمترین داستانهای سری حلقهی رویا، پویش رویایی کاداث ناشناخته است، داستانی که در آن شخصی به نام رندالف کارتر (Randalph Carter)، یکی از معروفترین پروتاگونیستهای انسانی لاوکرفت، مصمم است تا وارد جایی که تابهحال پای کسی به آن باز نشده، یعنی سرزمین رویاها شود و در آنجا مکانی به نام کاداث را پیدا کند.

پویش رویایی کاداث ناشناخته در میان داستانهای اسطوره جایگاهی منحصربفرد دارد، چون جو آن بیشتر به آلیس در سرزمین عجایب شباهت دارد تا داستانهای مخوف لاوکرفتی چون احضار کثلهو یا سایهای بر فراز اینزماوث.

«سلفث» اثر Jason Thompson

سرزمین رویاها بهموازات دنیای ما وجود دارد، ولی وقتی از سرزمین رویاها صحبت میکنیم، منظورمان محدود به سرزمین رویاهای کرهی زمین است. راههای زیادی برای ورود به سرزمین رویاها وجود دارد، ولی ورود آن با اراده و اختیار شخصی فقط در دوران کودکی امکانپذیر است. قدرت این قابلیت با افزایش سن کمتر میشود و انسانهای بالغ اندکی قادر به انجام آن هستند.

برخی مواد مخدر میتوانند شرایط ورود به سرزمین رویاها را هموار کنند. همچنین درگاههایی فیزیکی در دنیایمان برای ورود به سرزمین رویاها وجود دارند، ولی این درگاهها معمولاً در مکانی خطرناک واقع شدهاند، هم در دنیای خودمان و هم در سرزمین رویاها.

انسانهایی که موفق شوند از دنیای واقعی به سرزمین رویاها وارد شوند، در آنجا به قهرمانانی بزرگ تبدیل میشوند، چون میتوانند کارهای بزرگی چون تاسیس یک شهر را صرفاً  با اتکا بر قدرت ذهنی خود انجام دهند.

اگر کسی به طور ذهنی وارد سرزمین رویاها بشود و در آنجا بمیرد، به پیکر واقعیاش شوکی مرگبار وارد میشود و اگر از این شوک جان سالم به در ببرد، به احتمال زیاد دیگر نخواهد توانست به سرزمین رویاها برگردد.

اگر کسی به طور فیزیکی وارد سرزمین رویاها شود و در آنجا بمیرد، واقعاً خواهد مرد، ولی حضور فیزیکیاش در این سرزمین یک امتیاز بزرگ برای او به همراه دارد و آن طولانیتر شدن عمرش است، چون قواعد گذر زمان در سرزمین رویاها نسبت به دنیای واقعی متفاوت هستند.

خدایان سرزمین رویاها یگانگان متعال (The Great Ones) نام دارند، ولی آنها از هیچ لحاظ ارتباطی با قدیمیگانگان متعال (The Great Old Ones) ندارند. در مقایسه با قدیمیگانگان متعال، یگانگان متعال بهمراتب ضعیفتر هستند و احتمال گول خودن و کشته شدنشان بهمراتب بیشتر است.

یگانگان متعال به افکار و رویاهای انسانیت توجه دارند، ولی هدف و نیتشان از این توجه نامشخص است. همچنین آنها تحت حفاظت خدایان قدرتمندتری چون نیارلاتهوتپ قرار دارند، ولی از قرار معلوم رفتار نیارلاتهوتپ با آنها آمیخته به نفرت و انزجار است، برای همین مشخص نیست چرا او از آنها محافظت میکند.

همچنین تعداد زیادی گونهی جاندار بیگانه نیز در سرزمین رویاها زندگی میکنند. پرداختن به همهیشان از حوصلهی این مقالات خارج است، ولی از مهمترینشان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

«گاگ» اثر nJoo

گاگها (Gug): غولهایی عظیمالجثه که قدرت تکلم ندارند. یگانگان متعال آنها را به خاطر انجام دادن جنایاتی کفرآمیز، به جهان زیرین (Underworld) تبعید کردند.

«گول» اثر طراح بازی کارتی احضار کثلهو

گولها (Ghoul): گولها موجوداتی نیمهسگ/نیمهانسان هستند که پوستی رنگپریده دارند، از اجساد انسانها تغذیه میکنند و میتوانند از راه مقبرهها وارد دنیای انسانها شوند. با این وجود، گولها همیشه در حالت حمله قرار ندارند و برخلاف گاگها، قادر به تکلم هستند.

«ماهزیان» اثر هنرمند نامعلوم

ماهزیان (The Moonbeasts): همانطور که از اسمشان برمیآید، ماهزیان در طرف تاریک ماه زندگی میکنند و از لحاظ ظاهری شبیه قورباغههای نافرمی هستند که به جای چشم، بازوچه دارند. آنها از راه کشتیهای بزرگی بین ماه و سرزمین رویاها، برده معامله میکنند.

«گربهی اولثار» اثر هنرمند نامعلوم

گربههای اولثار (The Cats of Ulthar): گربههای اولثار، گربهسانانی هوشمند هستند که زبان مخصوص به خود را دارند و در شهری زندگی میکنند که در آن کشتن گربهها قدغن و مجازات آن مرگ است.

سرزمین رویاها یکی از بخشهای منحصربفرد اساطیر کثلهو است، چون نشان میدهد این اسطوره صرفاً به عناصر ترسناک و دانش ممنوعه محدود نمیشود. داستانهای حلقهی رویا بیشتر به ژانر ادبیات غریب (Weird Fiction) تعلق دارند و با وجود حضور خدایانی چون نیارلاتهوتپ و نودنز در این داستانها، وحشت کیهانی در آنها بسیار کمرنگ یا بهکلی غایب است.

با تمام این تفاسیر، دفعهی بعد که به خواب رفتید، یادتان نرود که به غارهای آتشین یا جنگلهای طلسمشدهی سرزمین رویاها سری بزنید. شاید برخلاف باور عمومی، ما نمیخوابیم تا بتوانیم بیدار بمانیم، بلکه ناچاریم ساعات بیداری را تحمل کنیم تا ذهنمان دوباره آمادهی پذیرش شگفتیهایی بیشماری شود که هر شب، در بندر باشکوه دایلاث-لین (Dylath-Leen)، مادرشهر زوالناپذیر سلفث، فلات پرخطر لنگ و تلف‌زارهای منجمد و ناشناخته‌ی کاداث، انتظارمان را میکشند.



ضمیمه: ترجمهی دستنوشتهی 500 کلمهای داستان نیمهکارهی «آزاتوث» (یکی از داستانهای حلقهی رویا)

آزاتوث

در آنسان که زمان بر جهان چیره گشت و شگفتی از ذهن آدمیان رخت بربست؛ در آنسان که برجهای رفیع غمافزا و کریه شهرهای خاکستری در مقابل آسمان دودگرفتهای که زیر سایهی آن، هیچکس قادر نیست رویای خورشید یا شهدآبهای پرگل بهار را ببیند، عرضاندام کردند؛ در آن سان که علم و دانش زمین را از یال زیباییاش محروم ساخت و شاعران دیگر از چیزی جز اشباح ناخوشایندی که با چشمانی تار و دروننگر دیده میشدند، ترانهای نسراییدند؛ در آنسان که همه چیز سپری شد و امیدهای کودکانه برای همیشه ناامید شدند، مردی زندگانیاش را بدرود گفت و به مقصد مکانهایی که رویاهای جهان به آن گریخته بودند، راهی سفر شد.

از اسم و رسم و منزلگاه این مرد چیز زیادی نوشته نشده است، چون هردو متعلق به دورهی زمانیای بودند که دنیا تازه بیدار گشته بود، ولی نقل است که نه اسمش و نه منزلگاهش شهرتی نداشتند. در باب او، همین بس که در شهری با دیوارهای رفیع که شفقی عقیم بر آن حکمفرمایی میکرد، ساکن بود و هر روز، تسلیم سایه و پریشانی، سخت کار میکرد و عصرهنگام، به خانهای بازمیگشت که تنها پنجرهی اتاق آن، بهجای مزارع و بیشهزارهای پهناور، به روی حیاطی دلگیر باز میشد که پنجرهی خانههای دیگر با پریشانی و دلمردگی به آن زل زده بودند. از آن روزنه تنها میتوان دیوارها و پنجرهها را دید، اما اگر کسی به قدر کافی خم میشد، گاهی میتوانست ستارههای کوچکی را ببیند که در حال گذر در آسمان بودند. از این روی که رسم است دیوارها و پنجرهها آنکس را که اهل کتاب خواندن و رویا دیدن است، به مرز جنون بکشانند، ساکن آن اتاق شبهای پیاپی از لای پنجره خم میشد و سرش را به سوی آسمان میچرخاند تا گذر اجسامی را تماشا کند که از درک این دنیای تازه از خواب برخاسته و این شهرهای رفیع خارج بودند. پس از گذر سالها، او ستارههای آهستهرو را به اسم صدا میکرد و در حالی که با اکراه از نظر ناپدید میشدند، با نگاهی پرتمنا دنبالشان میکرد؛ تا اینکه دیدگانش میزبان مناظر مخفی بسیاری شدند که هیچ چشم غیرمسلحی حتی به احتمال وجودشان مظنون نبود. سرانجام، شبی، گرداب بلعندهی نیرومندی به زمین متصل شد و آسمانهای رویازده تا رسیدن به درگاه پنجرهی تماشاگر تنها پایین آمدند تا با هوای اتاقش ترکیب شوند و او را نیز به شگفتی افسانهای خود ملحق سازند.

جریانهای پرفشار نیمهشبی به رنگ بنفش که لابلایشان، غبارهای طلاییرنگی میدرخشیدند، بههمراه گردابهای از جنس غبار و آتش که چرخششان از  جایی در انتهایی دنیا و از رایحههای تند فرادنیوی آغاز شده بود، وارد اتاق شدند. اقیانوسهای مخدری به آنجا ریخته شدند که خورشیدهایی که شاید هیچ چشمی هیچگاه نظارهگرشان نباشد، روشنشان کرده بود و لابلای گردابهایشان، دلفینها و پریان دریایی عجیبی در ژرفاهایی که در خاطر نگنجند، جست و خیز میکردند. ابدیتی بیصدا مرد خیالپرداز را دوره کرد و بدون لمس پیکری که سفت و محکم به پنجره تکیه داده شده بود، او را از آنجا بُرد. طی روزهایی که در تقویم هیچ انسانی ثبت نشدهاند، امواجی از جانب گردونههایی دوردست او را با ملایمت حمل کردند تا به مسیر گردونههای دیگری وارد سازند که او را غرق در خواب، به روی ساحلی آفتابزده و سرسبز به حال خود رها کردند؛ ساحلی سرسبز که بوی خوش غنچههای نیلوفر فضایش را پر کرده بود و کامالتههایی سرخرنگ در آسمانش به چشم میخوردند... 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 8 دی 1395-08:49 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت دهم: Elder Things

اگر نشانههای واضح و مبرهن جان بدر بردن از وحشتهایی کهن در آنچه آشکار خواهم کرد، برای بازداری دیگران از ورود به اعماق قطب جنوب، یا حداقل سرک کشیدن به زیر سطوح این غاییترین گورستان رازهای ممنوعه و ویرانههای غیرانسانی و نفرینشده از دیرباز کافی نباشد، مسئولیت مواجهه با پلیدیهای توصیفناپذیر یا حتی سنجشناپذیر آن بر دوش من نخواهد بود.  

در کوهستان جنون

املا/معادل (های) فارسی: کهنزادگان  

القاب: نخستزادگان (The Primordial Ones)، قدیمزادگان (The Old Ones)

کهنزادگان، یکی دیگر از گونههای جاندار برجستهی اساطیر، فقط در یکی از داستانهای لاوکرفت (در کوهستان جنون) حضور رسمی دارند، ولی نقششان در مقیاس کلی اسطوره، خصوصاً در ارتباط با زمین و تاریخچهی آن، از اهمیت زیادی برخوردار است.

کهنزادگان موجوداتی فضایی هستند و در ظاهرشان، ترکیبی از ویژگیهای ظاهری حیوانات و گیاهان دیده میشود. قدشان 1.8 متر است، فرم کلی پیکرشان به بشکهای مخروطیشکل شباهت دارد و زائدههایی از بدنشان بیرون زده که بیشباهت به اندام ستارههای دریایی نیست.

از بالای سرشان پنج شاخک بیرون زده که روی هرکدام یک چشم قرار دارد. همچنین آنها پنج نای مخصوص خوردن و هضم غذا و مژکهایی بهمنظور پیشروی در تاریکی مطلق دارند.

در انتهای پیکر کهنزادگان پنج شاخک عضلانی قرار دارد که آنها از برجستگیهای روی نوکشان برای حرکت کردن استفاده میکنند. وسط پیکرشان پنج شاخک دیگر در فواصل یکسان قرار گرفته و پنج بال انعطافپذیر نیز به پشتشان متصل است.

کهنزادگان قادر به راه رفتن، پرواز کردن و شنا کردن بودند، ولی ترجیح میدادند در زیر آب زندگی کنند؛ خصوصاً با توجه به اینکه استحکام زیاد بدنشان تحمل فشار زیاد اعماق اقیانوس را برایشان ممکن میساخت.

گفته میشود آنها از طریق هاگها تولید مثل میکردند، ولی بهشدت مراقب بودند روند افزایش جمعیتشان از کنترل خارج نشود.

از قرار معلوم کهنزادگان اولین موجودات بیگانهای بودند که از فضا (به احتمال زیاد از اورانوس یا نپتون) به زمین آمدند. پس از رسیدن به زمین، شهر بزرگی را در نزدیکی قطب جنوب ساختند و در سرتاسر زمین پراکنده شدند. در این دورهی زمانی آنها با چند نژاد بیگانهی دیگر جنگیدند که مهمترینشان کثلهو و اخترزادهای او، می-گو (Mi-Go) و گونهی متعال ایث (The Great Race of Yith) بود.

«شهر کهنزادگان» اثر Alex Tuis

به لطف سطح تکنولوژی بالایشان، کهنزادگان در بیشتر این جنگها پیروز شدند، ولی این پیروزیها تلفات و آسیبهای زیاد و جبرانناپذیر برایشان به همراه داشت و آنها بهتدریج مجبور به تخلیه کردن بسیاری از شهرهایشان شدند.

فرهنگ و تکنولوژی کهنزادگان پیچیده، گسترده و سطحبالا بود. از آثار هنریشان میتوان به نقشهای برجستهای اشاره کرد که تاریخچه و ساختار جامعهیشان با جزئیاتی باورنکردنی رویشان حک شده بود. دانش معماریشان به آنها اجازه داد ساختمانهای سنگی شگفتانگیزی بسازند که اغلب، به تقلید از آناتومی پیکرشان، پنچگوش بودند. چنین شباهتی در الفبایشان نیز یافت میشود؛ الفبایی که در نگاه اول پر از نقطهها و دایرههای هممرکزی است که در امتداد پنج شعاع کشیده شدهاند. همچنین آنها ارز مخصوص به خود را داشتند که از جنس سنگ صابونی سبز ساخته شده بود. هیچ مدرکی مبنی بر گرایش کهنزادگان به مذهب خاصی وجود ندارد.

اطلاعات دقیقی از اینکه دستاوردهای کهنزادگان تا چه حد پیشرفته بودند در دسترس نیست، ولی میتوان حدسهایی زد. به احتمال زیاد آنها به اسلحههایی مجهز به انرژی متمرکز دسترسی داشتند که در جنگهای زیادی که پشت سر گذاشتند، تا حد زیادی کمک حالشان بود. همچنین دانش آنها در زمینهی کیهانشناسی و فیزیک با دانش فعلی انسانها برابر یا حتی از آن بیشتر بوده است.

نقطهی قوت اصلی آنها، دانش باورنکردنیشان در رشتهی زیستشناسی و مهندسی ژنتیک بود، در حدی که میتوانستند گونههای جاندار جدید تولید کنند. در واقع، آنها یک گونهی جاندار خلق کردند تا خدمتگزارشان باشد: شوگوثها (Shoggoths).

«یک شوگوث» اثر pahko

شوگوثها موجودات عظیمالجثهای هستند که از نوعی مادهی لجنمانند بیگانهی سیاهرنگ ساخته شدهاند و قادر هستند بنا بر نیازشان اندام و زائدههای کمکی از خود تولید کنند.

کهنزادگان با تکیه بر قدرت هیپنوتیزم شوگوثها را آموزش میدادند و کنترل میکردند، ولی شوگوثها در نهایت علیه اربابانشان قیام کردند. کهنزادگان این قیام را سرکوب کردند، ولی از آن پس در برخورد با خدمتگزارانشان محتاط شدند.

از دیگر مخلوقات قابلاعتنایشان، میتوان به موجود دوپا و هوشمندی به نام انسان اشاره کرد. دقیقاً مشخص نیست نیت کهنزادگان از خلق انسان چه بود، ولی در اینکه آنها به دنبال نفع شخصی بودند و انسانها چیزی بیشتر از یک پروژهی آزمایشی برایشان ارزش نداشتند، شکی نیست.

به خاطر درگیریهای زیاد و وقوع یک عصر یخبندان شدید، کهنزادگان بازمانده مجبور شدند از سطح زمین به یک دریاچهی زیرزمینی بسیار وسیع زیر قطب جنوب پناه ببرند. نقل است که در نزدیکی شهری که کهنزادگان در نزدیکی قطب جنوب ساختند، موجودی ساکن است که حتی کهنزادگان هم با وجود قدرتی که در اختیارشان بود، از آن وحشت داشتند، ولی هویت این موجود مشخص نیست.

از اینکه تعداد کهنزادگان باقیمانده (البته اگر کهنزادهای باقی مانده باشد) در زیر قطب جنوب چند عدد است، اطلاعاتی در دسترس نیست، ولی با پراکنده شدن انسان در سطح زمین و تسخیر کردن نقاط مختلف آن، بدونشک کهنزادگان سلطهی خود را بر روی سیاره از دست دادهاند و یکی از مخلوقاتشان جایشان را گرفته است؛ اتفاقی که با پیشرفت علم ربوتیک و ساخته شدن هوش مصنوعیهای فوقپیشرفته به دست انسانها، بعید نیست باز هم تکرار شود. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 1 دی 1395-09:58 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت نهم: Necronomicon

تالیف نکرونومیکون به عبدالحضرت نسبت داده میشود: شاعر دیوانهی شهر صنعا در یمن، که نقل است در دورهی خلافت امویان، حوالی سال 700 میلادی، رونق پیدا کرده بود. او به ویرانههای بابل و مخفیگاههای زیرزمینی ممفیس سفر کرد و ده سال را به تنهایی در بیابان جنوبی شبهجزیرهی عربستان (معروف به ربعالخالی یا «فضای خالی» برای باستانیان) و صحرای «الدهناء» یا آنطور که عربهای معاصر خطابش میکنند، صحرای «سرخ»، سپری کرد؛ صحرایی که بنابر باور ساکنین منطقه، زیستگاه ارواح مراقب خبیث و هیولاهای قاتل است...

تاریخچهی نکرونومیکون


املا/معادل (های) فارسی:

1. نکرونومیکون، نکرونامیکان، العضیف، العزیف   

2. عبدالحضرت، عبدول الحضرت، عبدالله الحظرد

القاب:

1. کتاب مردگان (The Book of the Dead)، کتاب العضیف (Kitab Al-Azif)

2.  عرب دیوانه (The Mad Arab)

یکی از معروفترین مخلوقات لاوکرفت و بدونشک معروفترین کتاب در اساطیر کثلهو نکرونومیکون است. نکرونومیکون کتابی افسانهای است که تاریخچهی جالبی در بستر تاریخی دنیای واقعی و همچنین در بستر حوادث درون اساطیر برای آن تدوین شده است.

اولین اشاره به نکرونومیکون در سال 1924 در داستان سگ شکاری (The Hound) صورت گرفت. در این داستان، راوی در اشاره به یک گردنبند میگوید این گردنبند شیئی است که در کتاب ممنوعهی نکرونومیکون از آن نام برده شده است؛ کتابی که تمام خوانندههای خود را به مرز جنون میکشاند.

مولف نکرونومیکون، عرب دیوانه، عبدالحضرت، یک سال قبلتر در داستان شهر بینام (The Nameless City) مورد اشاره قرار گرفته بود. عبدالحضرت اسمی ساختگی، بیمعنی و طبق سنتهای اسمگذاری عربی، غلط است. در یکی از مقالات نوشتهشده در دنیای بازی نقشآفرینی رومیزی احضار کثلهو، ادعا شده است که این نام، معادلگیری  انگلیسی نادرست Abd Al-Azrad به معنای «بندهی بلعندهی متعال» است.

تلفظ صحیح اسم هرچه که باشد، طبق تاریخچهی کوتاهی که لاوکرفت برای نکرونومیکون تدوین کرده است، عبدالحضرت شاعری درباری بود که به یکی از اشرافزادگان یمنی خدمت میکرد. اما به طور ناگهانی تصمیم گرفت دنیای متمدن را ترک کند و به گشت و گذار بپردازد. او به ویرانههای بابل و ممفیس سر زد و به مدت ده سال در بیابانهای عربستان یکه و تنها سرگردان بود. نهایتاً او در دمشق مستقر شد و در این شهر شروع به نوشتن العضیف کرد، کتابی که بعدها به نام نکرونومیکون مشهور شد.

ظاهراً واژهی العضیف به صدایی که حشراتی چون جیرجیرکها شبهنگام از خود تولید میکنند و اعراب بادیهنشین گمان میکردند صدای زمزمهها و زوزههای شیاطین هستند، اشاره دارد.

طبق تاریخچهی نکرونومیکون، اندکی بعد از تکمیل نگارش نکرونومیکون، هیولایی نامرئی عبدالحضرت را در روز روشن، در مقابل نگاه بهتزدهی رهگذران و شاهدان از هم درید.

«فرجام ناگوار عرب دیوانه، عبدالحضرت» اثر Keren-or

عبدالحضرت صداهایی را در سرش میشنید و یکی از عبیدان کثلهو و یوگ-سوتوث بود، برای همین هیچ بعید نیست شخص یوگ-سوتوث دانش لازم برای نگارش این کتاب نفرینشده را در اختیارش قرار داده باشد. نکرونومیکون حاوی دستورالعملی برای احضار یوگ-سوتوث میباشد، برای همین این نظریه از اعتبار قابلقبولی برخوردار است.

محتوای نکرونومیکون تنوع نسبتاً زیادی دارد: تشریفات مذهبی برای احیا کردن مردگان، دستورالعمل ساختن پودر ابن قاضی (The Powder of Ibn-Ghazi)، اطلاعات راجعبه کهنزادگان قطبی، اطلاعات راجعبه قدیمیگانگان متعال و گونههای جاندار اساطیر و...

اطلاعات گنجاندهشده در نکرونومیکون بسیار خطرناک هستند و هرکس که کتاب را بخواند، به احتمال زیاد از لحاظ روانی و حتی فیزیکی آسیب خواهد دید، چون بسیاری از خوانندگان کتاب به سرنوشتی ناگوار دچار شدند.

نکرونومیکون در طول تاریخ بارها ترجمه و رونویسی شده است. اولین ترجمهی اثر سال 950 به زبان یونانی منتشر شد. مترجم یونانی کتاب تئودوروس پیلاتوس، یکی از دانشپژوهان قسطنطنیه بود. با توجه به اینکه یونانی اولین زبانی بود که العضیف به آن ترجمه شد، نام یونانی «نکرونومیکون» (به معنای «کتابی منباب مردگان») که پیلاتوس برای آن برگزید، در جهان غرب شهرت پیدا کرد.

در سال 1050 میکائیل اول، پاتریاک قسطنطنیه، دستور سوزاندن 171 نسخه از نکرونومیکون (شامل تمام نسخههای عربی موجود در بیزانس) را صادر کرد.

در سال 1228، اولائوس ورمیوس (Olaus Wormius) نکرونومیکون را به زبان لاتین ترجمه کرد و طولی نکشید که پاپ گرگوری نهم آن را جزو کتب ممنوعه اعلام کرد (البته این قسمت از تاریخچه به احتمال زیاد یک اشتباه غیرعمدی است، چون اولائوس ورمیوس در قرن شانزدهم متولد شد).

در سال 1586 کالتیستی به نام جان دی (John Dee) کتاب را به زبان انگلیسی ترجمه کرد، هرچند ظاهراً این ترجمه کیفیت بالایی نداشته و فقط قسمتهایی از آن باقی مانده است.

نسخهای از نکرونومیکون که دوبیتی معروف عبدالحضرت به زبان عربی روی جلد آن درج شده است:

"That is not dead which can eternal lie
And after strange eons even death may die"

نبتواند هرگز تن مرده‌ای / بود تا ابد خفته در چال‌ها

که حتی بمیرد خود مرگ هم / در اعصار و از غربت سال‌ها*

 

نکرونومیکون، به طور مستقیم و غیرمستقیم، در آثار زیادی مورد استفاده قرار گرفته است.

تاثیر اساطیر کثلهو در سری فیلمهای ترسناک مردهی پلید (Evil Dead) به طور پررنگی احساس میشود و نکرونومیکون (که در فیلم Necronomicon Ex Mortis نام دارد) هم یکی از بخشهای برجستهی این فرنچایز سینمایی است (به عنوان مثال دِدایتها (Deadite) خلق شدن خود را به آن مدیون هستند).

نکرونومیکون، یا کتابی که به طور واضحی از آن الهام گرفته شده است، در رمانها، بازیهای ویدئویی، آثار سینمایی و سریالهای تلویزیونی به وفور مورد استفاده قرار گرفتهاند.

چندین ناشر کتابهایی جعلی را تحت عنوان نکرونومیکون «واقعی» منتشر کردهاند. یکی از قابلتوجهترین چنین عناوینی کتاب سایمون نکرونومیکون (The Simon Necronomicon) است که در سال 1977 منتشر شد.

زیاد پیش میآمد که آشنایان لاوکرفت راجعبه واقعی بودن نکرونومیکون و چگونگی یافتنش از او سوال کنند. او نیز دائماً تاکید میکرد که نکرونومیکون زائدهی تخیلش است، هیچ ریشهای در واقعیت ندارد و کتابهای مشابه نکرونومیکون در واقعیت، آنطور که باید و شاید، هیجانانگیز و جالب نیستند. ولی به هر حال، کسانی که به دانش ممنوعه دسترسی دارند، تمایلی به اشتراک گذاشتن آن با دیگران ندارند...

 

* ترجمهی فارسی شعر از صفحهی لاوکرفت در دانشنامهی هنر و ادبیات گمانهزن برگرفته شده است. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 26 آذر 1395-04:51 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت هشتم: The Deep Ones

بهسمت آبسنگهای غمافزا شنا خواهیم کرد و ورطههای تاریک و ژرفناک دریا را پشتسر خواهیم گذاشت تا به شهر  سایکلاپسوار و پُرسُتون یاهاثانِثلِی برسیم؛ و در سکونتگاه عمیقزادگان، غرق در شگفتی و افتخار، تا ابد زندگی خواهیم کرد.

سایهای بر فراز اینزماوث 


املا/معادل (های) فارسی:

1. عمیقزادگان

2. دعجون/داگون/دیگُن/دِیگان

3.  هایدرا

القاب: پدر دعجون (Father Dagon)، مادر هایدرا (Mother Hydra)

تاکنون خدایان و موجودات کثلهو را به صورت تکی بررسی کردیم، ولی وقتش رسیده که به یکی از گونههای جاندار پراهمیت اساطیر بپردازیم.

عمیقزادگان فقط در یکی از داستانهای لاوکرفت حضور رسمی دارند، ولی نویسندگان بسیاری از آنها و ایدهی پشت وجودشان در داستانهای خود استفاده کردهاند.

بیشتر اطلاعاتی که از عمیقزادگان در دست داریم، از رمان کوتاه لاوکرفت «سایهای بر فراز اینزماوث» (The Shadow Over Innsmouth) (انتشاریافته در سال 1936) استخراج شده است. لاوکرفت نظر مساعدی نسبت به داستان نداشت، ولی سایهای بر فراز اینزماوث تنها اثر لاوکرفت بود که در طول زندگیاش به صورت مستقل منتشر شد.

این داستان راجعبه راویای است که توجهش نسبت به شهر ساحلی اینزماوث، واقع در ایالت ماساچوست، جلب شده است؛ شهری که از شهر واقعی نیوزبریپورت الهام گرفته شده است. در طول داستان راوی به تاریخچهی مخفی شهر و ارتباط آن با یک گونهی جاندار آبزی به نام عمیقزادگان پی میبرد.

عمیقزادگان گونهای ماهیمانند هستند که زیر اقیانوسهای سرتاسر زمین زندگی میکنند. هرچند آنها برای مدت زمان طولانی قادر به زیستن روی خشکی نیز هستند. از لحاظ ظاهری بدنشان ساختاری انسانگونه دارد، ولی پوستشان از جنس فلس است و آبشش و چشمهایی ورآمده دارند.

عمیقزادگان از لحاظ بیولوژیکی نامیرا هستند و فقط با اعمال خشونت و آسیب فیزیکی میتوان آنها را از بین برد. به همین خاطر جمعیت عمیقزادگان ساکن در اقیانوسها به طور دقیق مشخص نیست، ولی بدونشک آنها موجوداتی هوشمند هستند و میدانند چطور خود را از نظر مخفی نگه دارند.

عمیقزادگان شهرهای بزرگ زیادی را با مصالح سنگی و تزئینات دریایی همچون صدف ساختهاند. مهمترین این شهرها، یاهاثانِثلِی (Y'ha-nthlei) واقع در آبسنگ شیطان (The Devil’s Reef) در امتداد ساحل اینزماوث است.

ظاهراً اژدرهای شلیکشده از جانب زیردریاییها چندین بار به یاهاثانثلی برخورد کرده و به آن آسیب زدهاند، ولی این شهر همچنان در اعماق اقیانوس پابرجا باقی مانده است.

« یاهاثانثلی» اثر Jonas Anderson

عمیقزادگان عادت دارند با انسانهایی که در جزایر و کنار سواحل زندگی میکنند، پیمان ببندند و معامله جوش دهند.  مطابق با این معاملهها و پیمانها، انسانها موظف هستند در ازای دریافت ماهی و اشیاء قیمتی از جنس طلا از جانب عمیقزادگان، به آنها قربانی انسانی برای کشتن و زنان و دخترانی برای همآغوشی تقدیم کنند.

حاصل این همآغوشی موجودی است به نام عمیقزادهی دورگه (The Deep One Hybrid) که در بدو تولد انسانگونه است، ولی با طی کردن دوران بلوغ و افزایش سن هرچه بیشتر ظاهر و سکنات یک عمیقزاده را پیدا میکند. این تغییر با میل ناخودآگاه عمیقزادهی دورگه به ترک کردن دنیای انسانها و ورود به اقیانوس و پیوستن به عمیقزادگان دیگر همراه است. پس از به وقوع پیوستن این اتفاق، عمیقزادهی دورگه به جاودانگی ویژهی عمیقزادگان نیز دست پیدا میکند. از این الگوی رفتاری میتوان نتیجهگیری کرد که عمیقزادگان قادر به تولید مثل با یکدیگر نیستند و برای گسترش و حفظ کردن بقای خود به انسانها وابستهاند.

لاوکرفت مردی بهشدت نژادپرست بود و بسیاری از طرفداران او، عمیقزادهی دورگه را نوعی تمثیل حاصلشده از انزجار او نسبت به اختلاط نژادی میان انسانها در نظر میگیرند.

«عمیقزادگان دورگه» اثر WA

طبق شواهد موجود، عمیقزادگان حداقل سه خدا را میپرستند: دوتایشان پدر دعجون و مادر هایدرا هستند. راجعبه دعجون و هایدرا نظریهپردازیهایی شده است، ولی توصیه میشود پیرامون چیستی روایت صحیح راجعبه هرکدام به قضاوت خودتان تکیه کنید:

نظریهی اول: دعجون و هایدرا هردو جزو قدیمیگانگان متعال هستند. دقیقاً مشخص نیست آنها مانند قدیمیگانگانی چون کثلهو از فضا به زمین آمدهاند یا روی زمین تکامل پیدا کردهاند، ولی در هر صورت نیاکان اصلی عمیقزادگان محسوب میشوند و نقشی «آدم و حوا» گونه را برایشان ایفا میکنند.

نظریهی دوم: رشد بدنی عمیقزادگان در طول عمر جاودانهیشان هیچگاه متوقف نمیشود و دعجون و هایدرا صرفاً عناوینی افتخارآمیز و توصیفی برای پیرترین و عظیمالجثهترین عمیقزادگان هستند.

خدای سومی که عمیقزادگان پرستش میکنند، کثلهوی متعال است. بنابراین:

نظریهی سوم: دعجون نام یک خدای فلسطینی نیمهماهی/نیمهانسان است که در کتاب عهد عتیق، سامسون، پهلوان یهودی، معبد او را تخریب میکند. با توجه به آبزی بودن عمیقزادگان، دعجون نامی بود که مسیحیانی که تازه با عمیقزادگان آشنا شده بودند (در سایهای بر فراز اینزماوث، سردمداران این مسیحیان شخصی به نام اوبِد مارش (Obed Marsh) است( به خدای آنها اطلاق کردند، بیخبر از آنکه این خدا واقعاً شخص کثلهو است.

البته نظریهی سوم، از لحاظ معتبر بودن، با یک مشکل بزرگ روبروست: لاوکرفت یک داستان کوتاه به نام دعجون نوشته است و راوی این داستان با موجودی که ظاهراً دعجون اشاره شده در عنوان داستان است، برخورد میکند. البته بسیاری شک دارند که این موجود واقعاً خود دعجون باشد، چون در داستان او در حال عبادت کردن به تصویر کشیده میشود، نه عبادت شدن. همچنین در راستای دفاع از این نظریه، از رابرت م. پرایس (Robert M. Price) نقل است:

«وقتی لاوکرفت قصد داشت به قدیمیگانه بودن موجودی اشاره کند، اسمی غیرقابلتلفظ از خودش اختراع میکرد.»

با توجه به اینکه دعجون از منابع آشنای زمینی برگرفته شده است، احتمال اینکه صرفاً لقبی باشد که انسانها برای یکی از خدایان اساطیر انتخاب کرده باشند، تا حد زیادی بالا میرود.

«دعجون» اثر Juan Calle

نظریهی درست هرچه که باشد، در اینکه عمیقزادگان موجوداتی مذهبی هستند، شکی نیست. آنها منجر به تشکیل شدن کالتهای مخفی بسیاری شدند؛ معروفترینشان محفل محرمانهی دعجون (The Esoteric Order of Dagon) است.

عمیقزادگان گونهای خطرناک هستند و از قرار معلوم میتوانند به صورت تلهپاتیک با همنوعان خود در سرتاسر کرهی زمین ارتباط برقرار کنند. هوشمندی، جاودانگی و حقهباز بودنشان آنها را به رقیبانی قابلاعتنا برای بشریت بدل کرده است.

بسیاری از نظریهپردازان توطئه گمان میکنند حکومتهای قدرتمند با عمیقزادگان به توافقهایی با مفاد نامعلوم رسیدهاند تا از وقوع چنین اتفاقی جلوگیری کنند، ولی مدرکی برای اثبات این مدعا در دسترس نیست.

در حال حاضر عمیقزادگان به ارتباط محدود با انسانها در شهرهای ساحلی مهآلود و کماهمیت و گسترش آهسته و پیوستهی جمعیتشان از این طریق قانع هستند. شاید کودکان حاصل از این ارتباط مشمئزکننده در ابتدا میان انسانها زندگی کنند، ولی در آخر سرنوشت تمامشان مختوم به اقیانوسها و رازهای نهفته در اعماقشان است. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 17 آذر 1395-06:08 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت هفتم: Hastur

نغمههایی که هیادِس ساز خواهد کرد،
جایی که لباس مندرس پادشاه را به لرزش می
اندازند،
لاجرم در کارکوسای نمور، ناشنفته، خاموش خواهند شد.

نغمهی روح من، صدایی برایم نمانده است.
برنیامده، خاموش بمان، همچو اشک
هایی که
لابلای بغضی ناشکسته، در کارکوسای گمشده، خشک خواهند شد.

پادشاه زردپوش، پردهی اول، صحنهی دوم

املا/معادل (های) فارسی: هاستور، هَستور، آساتور، زاستور، هِهآزتِرِه

القاب: پادشاه زردپوش (The King in Yellow, The Yellow King)، هاستور توصیفناپذیر (Hastur the Unspeakable)، آنکس که نباید نامش را بر زبان آورد (Him Who is Not to be Named)

تاکنون موجوداتی را در اساطیر کثلهو معرفی کردیم که خود لاوکرفت خالقشان بود. ولی هاستور از این قاعده مستثنیست، هرچند در نقش مهم او در اسطوره شکی وارد نیست.

هاستور برای اولین بار در داستان «هایتای چوپان» (Haita the Shepherd) (انتشاریافته در سال 1893) اثر اَمبروز بیرس (Ambrose Bierce) مورد اشاره قرار گرفت. در این داستان هاستور به عنوان حامی خیرخواه چوپانان معرفی میشود. همچنین بیرس معرفیکنندهی اسامیای چون کارکوسا (Carcosa) و هالی (Hali) بود که بعدها چمبرز، لاوکرفت و مقلدان او آنها را در داستانهای خود مورد استفاده قرار دادند و حتی فصل اول سریال محبوب کارآگاهان حقیقی (True Detectives) نیز اسطورهی مربوط به کارکوسا و پادشاه زردپوش را به یک پروندهی جنایی مخوف و یک قاتل زنجیرهای که گمان میکرد آواتاری از پادشاه زردپوش است، ارتباط داد.

کارکوسا نام یک شهر مرموز و بسیار قدیمی است که احتمالاً در سیارهای دیگر (در نزدیکی خوشهی ستارهای هیادِس، در نزدیکی ستارهی دبران واقع در صورت فلکی گاو) یا طی گمانهزنیهای دیگر، در دنیایی متفاوت واقع شده است و هالی نیز نام دریاچهای درون این شهر است که سطح آن از مِه و تودههای ابری پوشیده شده و هاستور زیر آن به خواب رفته است.

رابرت دابلیو. چمبرز (Robert W. Chambers) در سال 1895 مجموعهی داستان کوتاهی به نام پادشاه زردپوش (The King in Yellow) منتشر کرد که یکی از آثار کلاسیک سبک وحشت به حساب میآید. این کتاب روی نمایشنامهای خیالی به نام پادشاه زردپوش متمرکز است که تمام خوانندههای خود را به مرز جنون میکشاند.

لاوکرفت تحت تاثیر این مجموعه در داستان نجواگری در تاریکی نام هاستور را مورد اشاره قرار داد:

«خویشتن را در مواجهه با اسامی و عباراتی دیدم که پیشتر در ارتباط با موقعیت هایی بهغایت هولناک به گوشم خورده بودند: یاگوث، کثلهوی متعال، سِتوگوآ، یوگ-سوتوث، رالیه، نیارلاتهوتپ، آزاتوث، هاستور، اییان، لِنگ، دریاچهی هالی، بِثمورا، نشان زرد، لِمورا کاثولوس، بِران و ماگنوم اینومِناندوم.»

از این قسمت دقیقاً مشخص نیست هاستور نام یک موجود است یا یک مکان، چون او مابین یک موجود (آزاتوث) و یک مکان (اییان) مورد اشاره قرار گرفته است. ولی در نقل قولی مجزا که در آن لاوکرفت اثر چبمرز را مورد بحث قرار میدهد، مشخص میشود که هاستور نام یک موجود است. جایگاه هاستور به عنوان یک قدیمیگانهی متعال حائز اهمیت تا حد زیادی ثمرهی نوشتههای پژوهشی و ادبی آگوست درلث راجعبه اوست.

«هاستور» اثر Capprotti

هاستور فرزند یوگ-سوتوث و برادر ناتنی کثلهو است، ولی از قرار معلوم این دو به شدت از یکدیگر متنفرند.

از لحاظ ظاهری، هاستور یک موجود درشتاندام اختاپوسمانند است، ولی قابلیت تغییرشکل دادن و آواتار ساختن نیز دارد. یکی از آواتارها یک موجود خفاشمانند هولناک به نام یغماگری از دوردست (The Feaster from Afar) است. ولی مشهورترین آواتار هاستور مسلماً پادشاه زردپوش است.

مهمترین توانایی هاستور، قابلیت اعمال جنون در ذهن قربانیهایش است. او از منزلگاه خود در کارکوسا، ذهن افراد خلاق، همچون هنرمندان، موزیسینها و نویسندگان را تحتتاثیر قرار میدهد و آنها را به خلق آثاری دیوانهوار سوق میدهد. همچنین بعضی مواقع آنها تحت تاثیر نشان زرد (The Yellow Sign) قرار میگیرند. آنها سعی میکنند این نشان هولناک و بدنام را به هر قیمتی شده، بازسازی کنند و در صدد آنند تا این نشان را با بقیه به اشتراک بگذارند، اغلب همراه با تکرار کردن این سوال: «تا به حال نشان زرد را دیدهای؟»

از قرار معلوم هاستور میتواند هرکس که نشان زرد را مشاهده کرده است، تحتتاثیر قرار دهد یا حتی کنترل کند. پادشاه زردپوش، خواه آواتار هاستور باشد، خواه یکی از پیغامرسانهای او، میتواند قابلیت کنترل بقیه را به طور مستقیم و موثرتر مورد استفاده قرار دهد.

پادشاه زردپوش به شکلی موجودی نسبتاً گوژپشت به تصویر کشیده میشود که ردایی ژنده و زردرنگ بر تن دارد و نقابی بدون شکل و رنگ و رو رفته بر صورت میزند. این نقاب صورتی بهغایت زشت را پشت خود پنهان میکند؛ صورتی که روی آن چشمهایی غیرانسانی و دریایی از دهانهای چرک شبیه به دهان خرمگسها جا خوش کردهاند و پوست سرد و پوسیدهاش پر از غدههایی است که روی آن شناورند و دائماً جای خود را با یکدیگر عوض میکنند.

«پادشاه زردپوش» اثر James Ryman

احتمالاً هدف نهایی هاستور آمدن به زمین و برانگیختن جنون و دیوانگی در میان انسانهاست. برای دستیابی به این هدف، او سعی دارد تا جایی که میتواند، از راه دور افراد مختلف (منجمله هنرمندان، موزیسین ها و نویسندگان) را تحتتاثیر قرار دهد و کاری کند تا از طریق این افراد، انسانها برای تجربهی جنون نهایی آماده شوند.

کالتیستهای هاستور بیوقفه در تلاشند تا پیغام او را به گوش همگان برسانند و وقتی ستارهی دبران در آسمان قابل مشاهده است، نام او را صدا میزنند.

برخلاف بسیاری از خدایان اساطیر که یک تهدید فیزیکی و جانی برای بشریت محسوب میشوند، از قرار معلوم هاستور میل چندانی به کشتن ندارد. دغدغهی او اعمال جنون و سلاح او نیز فرهنگ است. هروقت شما در حال دیدن یک فیلم ترسناک یا گوش دادن به موسیقی متال هستید، هاستور در لذت شما سهیم است.

خوانندهی عزیز، حالا این صحبتها به کنار، بگو ببینم: تا به حال نشان زرد را دیدهای؟ 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:سه شنبه 9 آذر 1395-07:18 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت ششم: Nodens

از درون مغاک، سنگاک، گاز بنفش، راه را نشان داد و نودنز کهنسال رهنمودهای خود را از ژرفاهایی نامکشوف نعره زد...

پویش رویایی کاداث ناشناخته

املا/معادل (های) فارسی: نودِنز

القاب: ارباب مغاک ژرفا (Lord of the Great Abyss)، نوآدای سیمیندست (Nuada of the Silver Hand)

قبل از پرداختن به نودنز، بد نیست یک جمعبندی از آنچه تاکنون مورد اشاره قرار دادهایم، داشته باشیم. تاکنون با دو دسته از خدایان اساطیر آشنا شدهایم:

- خدایان بیرونی: خدایان بیرونی (Outer Gods) مانند آزاتوث، یوگ-سوتوث، شوب-نیگوراث و نیارلاتهوتپ قدرتمندترین موجودات در اساطیر کثلهو هستند. این خدایان در مقیاسی کیهانی فعالیت میکنند و محل زیست حقیقیشان عموماً جایی خارج از بعد زمان و مکان است.

- قدیمیگانگان متعال: قدیمیگانگان متعال (The Great Old Ones) مانند کثلهو، هاستور و گاثاناتوآ از خدایان بیرونی قدرت کمتری دارند و وجودشان اغلب محدود به زمان و مکان است، ولی معمولاً میتوانند بدون مشکل خاصی در فضا و بین کهکشانها جابجا شوند.

نودنز بهانهای برای آشنایی با دستهی سومی از خدایان است: خدایان کهن (Elder Gods) که هیپنوس (Hypnos) و بَست (Bast) مثالهای دیگری از آن هستند.

این طبقهبندیها را نه خود لاوکرفت، بلکه آگوست درلث یکی از دوستان مکاتبهای او تعیین کرده است. با وجود اینکه درلث به خاطر یک سری از تفسیرات نه چندان لاوکرفتی خود از کار لاوکرفت از جانب طرفداران او مورد انتقاد قرار گرفته است، ولی شهرت، گستردگی و انسجام فعلی اساطیر کثلهو تا حد زیادی مدیون فعالیتهای پژوهشی اوست. از قضا یکی از همین تفسیرات نه چندان لاوکرفتی او منجر به خلق دستهبندی خدایان کهن شد، ولی نه در آن قالبی که درلث مدنظر داشت.

درلث که یک مسیحی معتقد بود، به این نتیجه رسید که خدایان کهن، خدایان خیرخواه و خوبی هستند و حسابشان از خدایان بیرونی که موجوداتی پلید هستند، سواست و روزی در نبردی برای حفظ کردن بقا در دنیا، با آنها وارد جنگی تمامعیار خواهند شد.

این نظریه بین طرفداران اساطیر هیچ اعتباری ندارد، ولی عنوان «خدایان کهن» میراث به‌جامانده از آن است. 

«نودنز، ارباب مغاک ژرفا» اثر KingOvRats

نودنز بر اساس یک خدای سلت به همین نام خلق شده است و احتمالاً منبع الهام معاصر لاوکرفت برای خلقش، رمان ایزد بزرگ پن (The Great God Pan) اثر آرتور مِیکن (Arthur Machen) بوده است.

نودنز برای اولین بار در خانهی مرتفع عجیب در مه (The Strange High House in the Mist) و سپس در پویش رویایی کاداث ناشناخته حضور پیدا کرد. در هر دو داستان، نودنز پروتاگونیست داستان را راهنمایی میکند و به او یاری میرساند.

نودنز معروف به ارباب مغاک ژرفاست. مغاک در اینجا ایهام دارد: معنای نزدیک آن دریا و معنای دور آن جهان زیرین یا شاید هم جهنم است.

نودنز اغلب در شکل پیرمردی با موهای سفید و ریشهای خاکستری که در حال راندن ارابه است، به تصویر کشیده میشود. ارابهی نودنز یک صدف حلزونی بزرگ است که موجوداتی افسانهای وظیفهی حمل کردن آن را بر دوش دارند.

نودنز خدمتگزارانی به نام کریهرویان ظلمت (Night Gaunts) دارد؛ موجوداتی بالدار، سیاه، با پوستی صاف و براق که شکل کلی بدنشان انسانگونه است، ولی صورت ندارند و صدایی از خودشان تولید نمیکنند. یکی از اهداف و کاربردهای کریهرویان دزدیدن موجودات مختلف (منجمله انسان) برای اهدافی نامعلوم و متغیر است.  

«کریهرویان ظلمت» اثر Eclectixx

شهرت نودنز به عنوان یک شکارچی ماهر یکی دیگر از ویژگیهای خاص اوست. او خدمتگزاران خدایان بیرونی و قدیمیگانگان متعال را بارها شکار کرده است و یکی از قابلتوجهترین این شکارها، خدمتگزاران نیارلاتهوتپ یعنی شانتاک‌‌ها (Shantak) هستند.

شهرت او بهعنوان شکارچی خدمتگزاران خدایان بیرونی، در کنار سابقهی او در راهنمایی کردن و یاری رساندن به انسانها، شاید این تصور را در ذهن ایجاد کند که او واقعاً موجودی خیرخواه است و پشتیبان انسانهاست.

این تصور با فلسفهی لاوکرفت و باورهای شخصی او متناقض است. همانطور که قبلاً اشاره شد، نباید مفاهیمی چون خوبی و بدی را به خدایان اساطیر کثلهو نسبت داد. به عنوان مثال، وقتی ما دستمان را با صابون میشوییم، آیا باکتریهای روی دستمان ما را موجودی پلید در نظر میگیرند؟ یا معده و رودهیمان فکر میکنند هدف ما از شستن دستمان یاری رساندن به آنهاست؟ خدایان اساطیر همه اهداف و ذهنیت مخصوص به خود را دارند و تلاش برای درک کردن نیتشان بیفایده است.

برخی اعتقاد دارند قدیمیگانگان متعال زمانی خدمتگزاران خدایان کهن بودند و قدیمیگانگان ضدشان قیام کردند. برخی اعتقاد دارند خدایان کهن زمانی خودشان بخشی از قدیمیگانگان متعال بودند، ولی بینشان اختلاف درگرفت و این دو راهشان را از هم سوا کردند. برخی هم طبقهبندی «خدایان کهن» را نادیده میگیرند و خدایان این دسته را در طبقهی خدایان کهن یا قدیمیگانگان متعال قرار میدهند.

هر نظری راجعبه خدایان کهن داشته باشیم، نمیتوان کتمان کرد که آنها مشخصاً با باقی خدایان اسطوره تفاوت دارند. آنها اغلب در ظاهری انسانگونه ظاهر میشوند، میتوانند به زبانهای انسانی سخن بگویند و با مفاهیم انسانی چون شکار کردن، خواب دیدن یا استفاده از حیوانات بیگانه نیستند.

برخلاف خدایان بیرونی و قدیمیگانگان متعال، این شباهتهای خدایان کهن به انسانهاست که آنها را عجیب جلوه میدهد، نه تفاوتهایشان. در واقع این شباهتهای مشکوک و یاریرسانیهای مشکوکتر به نظریهی دیگری قوت بخشیدهاند؛ نظریهای که میگوید خدایان کهن آن چیزی نیستند که به نظر میرسند،  بلکه اشکال تغییرشکلیافته‌‌ی موجودی به مراتب تاریکتر و پیچیدهتر هستند: نیارلاتهوتپ. 





داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 3 آذر 1395-07:06 ب.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت پنجم: Nyarlathotep

Please allow me to introduce myself
I'm a man of wealth and taste
I've been around for a long, long year
Stole many a man's soul to waste
And I was 'round when Jesus Christ
Had his moment of doubt and pain
Made damn sure that Pilate
Washed his hands and sealed his fate

Pleased to meet you
Hope you guess my name
But what's puzzling you
Is the nature of my game

Sympathy for the Devil – Rolling Stones

املا/معادل (های) فارسی: نیارلاتهوتپ

القاب: آشوب خیزان (The Crawling Chaos)، خدای بیچهره (The Faceless God)، پیغامرسان خدایان بیرونی (The Messenger of Outer Gods)

 

اگر جهان آفرینش را به یک کامپیوتر تشبیه کنیم، آزاتوث سازندهی این کامپیوتر، یوگ-سوتوث واحد پردازش مرکزی آن و نیارلاتهوتپ کاربری است که پشتش نشسته و از آن استفاده میکند.

نیارلاتهوتپ منحصربفردترین خدای اساطیر کثلهو است، چون  از تمامی خدایان دیگر «انسانیتر» به نظر میرسد، یا حداقل دوست دارد این گونه خود را به دنیا عرضه کند.

بیشتر خدایان و موجودات اساطیر کثلهو و بهطور کلی، وحشت کیهانی، بر اساس مفاهیمی خلق شدهاند که برای ذهن بشر بیگانهاند و وحشتناک بودنشان نیز از غیرقابلفهم بودنشان نشأت میگیرد، ولی نیارلاتهوتپ به کلی داستانش با بقیه فرق دارد.  

ایدهی اصلی پشت خلق نیارلاتهوتپ یکی از کابوسهای لاوکرفت بوده است. در توصیف این کابوس از لاوکرفت نقل است: «واقعگرایانهترین و وحشتناکترین کابوسی که از دهسالگی تاکنون تجربه کردهام.» او با الهامگیری از این کابوس به داستانی کوتاه به نام نیارلاتهوتپ نوشت. در این داستان نیارلاتهوتپ به شکل یک فرعون مصری به تصویر کشیده شده است که حین گردش و پرسه زدن در زمین، آرتفکتها و حقههای عجیب و جادویی را در میان مردم به عرصهی نمایش میگذارد و از این طریق طرفداران و پیروان بیشتری را دور خود جمع میکند و آنها را در حال و هوای شور و شوقی جنونآمیز فرو میبرد. ماحصل این جنون رو به افزایش کابوس یا شاید هم بصیرتی در انتهای داستان است که در آن پایان دنیا به تصویر کشیده میشود. 

«نیارلاتهوتپ در لباس یک فرعون مصری» اثر Girhasha

اشارات به اسم نیارلاتهوتپ یا حضور او در داستانهایی چون پویش رویایی کاداث ناشناخته، قارچهای یوگوث، رویاهای درون خانهی ساحره، شکارچی در شب و... او را به استفادهشدهترین خدا در میان آثار لاوکرفت بدل کرده است.

نویسندههای بسیاری چون رابرت بلاک، لین کارتر (Lin Carter) ، آگوست درلث و...  از اشکال مختلف نیارلات‌هوتپ در در داستان‌های خود استفاده کردند. استیون کینگ (Stephen King) او را در قالب شخصیت رندال فلگ (Randall Flagg) در ایستادگی (The Stand، در ایران تحت عنوان «ابلیس» منتشر شده است) و سری برج تاریک (The Dark Tower) به کار برد و ژاپنیها هم طبق سنتهای هنجارشکنانهی خود او را در قالب دختری نوجوان در سری لایتناول/مانگا/انیمهی نیاروکو: خیزان با عشق (Nyaruko: Crawling with Love) به تصویر کشیدهاند.

گمان میرود نیارلاتهوتپ هزار شکل مختلف داشته باشد؛ اشکالی که از قرار معلوم بیشترشان وحشتناک و چندشآور هستند، ولی برخی از اشکالش (مانند شکل فرعون) بهطور تمام و کمال انسانگونهاند.

میتوان فرض را بر این قرار داد که او میتواند خودش را به هر شکلی که میخواهد دربیاورد، حتی به شکل خدایان دیگر اسطوره. همچنین نیارلاتهوتپ از قابلیتهای ماوراءالطبیعهی بسیاری نیز بهرهمند است و این قابلیت‌ها از شکلی به شکل دیگر متغیر هستند. از این قابلیتها میتوان نیروی فراانسانی، شکستناپذیر بودن، پرواز، تاثیرگذاری تلهپاتیک و انواع و اقسام طلسمهای جادویی را نام برد. البته مهمترین قابلیت نیارلاتهوتپ قدرت او در گول زدن و به بازی گرفتن دیگران است. 

«نیارلاتهوتپ» اثر Ant’lyndaer Barri’ana

نیارلاتهوتپ همیشه در حال معامله جوش دادن با طرف حسابش است، ولی عنصر فریب و مسامحه در هیچیک از معاملههای او غایب نیستند و تقریباً هیچوقت نمیتوان به او اعتماد کرد.  از این لحاظ میتوان او را معادل کهنالگوی خدای حقهباز (Trickster God) در اساطیر کثلهو در نظر گرفت، تقریباً خدایی شبیه به هرمس در اساطیر یونان یا لوکی در اساطیر اسکاندیناوی.

حقهباز بودن نیارلاتهوتپ، در کنار برخوردار بودنش از قابلیت تغییر شکل دادن به هر چیزی که میخواهد، او را به عنصری بسیار خطرناک در میان خدایان بیرونی تبدیل کرده است.

یکی از بحثهایی که زیاد بین طرفداران اساطیر کثلهو درمیگیرد، سطح قدرت خدایان اساطیر است. به عنوان مثال، اگر روزی کثلهو از رالیه برخیزد و درصدد نابود کردن یا به اسارت گرفتن بشریت بربیاید، آیا با سطح فعلی تکنولوژی نظامی و ابزاری چون بمب اتم میتوان با او مقابله کرد؟ اگر روزی بین خدایان بیرونی جنگی بزرگ دربگیرد، کدامیک خواهد توانست بقیه را شکست دهد؟ گرچه داشتن چنین نگرشی به اساطیر کثلهو و خدایان آن، به احتمال زیاد مدنظر شخص لاوکرفت نبوده و اطلاعات موجود راجعبه خدایان اساطیر در حدی نیست تا حدسی قابلاعتنا را راجعبه این مساله ممکن سازد، ولی در عین حال چنین بحثهایی ما را به شناخت بیشتر این خدایان و تواناییهایشان ترغیب خواهد کرد.

اگر بحث قدرتمند بودن مطرح باشد، شاید بتوان نیارلاتهوتپ را از بعضی لحاظ قدرتمندترین خدای اساطیر کثلهو در نظر گرفت. درست است که آزاتوث میتواند با افکار خود هر چیزی را از صفحهی روزگار محو کند و یوگ-سوتوث بر همه چیز و همهکس عالم و آگاه است، ولی آزاتوث و یوگ-سوتوث هردو موجوداتی به شدت خنثی هستند. نیارلاتهوتپ تنها خدایی است که میتواند به طور فعالانه کل وجودیت ما را تحتتاثیر قرار دهد و هروقت که دلش بخواهد ما را نابود سازد. شما را به همان مثالی که اول متن آوردیم ارجاع میدهیم: درست است که یک کامپیوتر از لحاظ تئوریک از ذهن انسان قدرتمندتر است و در یک ثانیه میتواند پردازشهایی را انجام دهد که یک انسان را سالها به خود مشغول میسازند، ولی آیا تا وقتی که انسان در حال استفاده از کامپیوتر به نفع خود است و کامپیوتر خودش خنثی و ناآگاه یک گوشه قرار گرفته است، قدرت واقعی به انسان تعلق ندارد؟ 

صدای قدمهای سراسیمه و وهمناک آن موشهای شیطانصفت میآمد که مثل همیشه، در پی یافتن مصیبتی جدید بودند و تصمیم داشتند  مرا تا خود آن حفرههای دهانباز در مرکز زمین، همراه با خود بکشانند، جایی که نیارلاتهوتپ، خدای بیچهرهی مجنون، در تاریکی به صدای موسیقی آن دو فلوتنواز بیشکل ابله گوش میدهد و کوکورانه زوزه میکشد.

موشها میان دیوارها

اشاره شد که نیارلاتهوتپ هروقت که دلش بخواهد میتواند ما را نابود کند؛ حالا سوال اینجاست که چرا این کار را انجام نمی‌دهد؟ اگر او توانایی نازل کردن نابودی و هلاکت را بر زمین دارد، چه چیزی مانع او شده است؟ برای این سوال جوابی قطعی وجود ندارد، برای همین باز هم باید به حدس و گمان متوصل شد. نیارلات‌هوتپ ما را نابود نمی‌کند، به همان دلیل که جوکر بتمن را نمی‌کشد. نیارلات‌هوتپ موجودی‌ست که از مجنون کردن و فریب دادن لذت می‌برد. او می‌تواند ما را نابود سازد، ولی در این صورت یکی از سرگرم‌کننده‌ترین اسباب‌بازی‌هایش را از دست می‌دهد. البته گونه‌های جاندار هوشمند دیگری در اساطیر وجود دارند، ولی به احتمال زیاد هیچ‌کدام به اندازه‌ی انسان‌ها برای نیارلات‌هوتپ سرگرم‌کننده نیستند.

گفته می‌شود که نیارلات‌هوتپ تنها موجودی است که می‌تواند خدایان بیرونی و قدیم‌یگانگان متعال را به دنیای فانی ما وارد کند. از این فرضیه برمی‌آید که او تاکنون این کار را عمداً انجام نداده است، چون فعلاً نمی‌خواهد شاهد نابودی‌ای باشد که این واقعه در پی خواهد داشت.  

نیارلات‌هوتپ در چند ظاهر و شکل مختلف نزد مصریان باستان ظاهر شد (هوتپ پسوندی مصری به معنای «صلح» یا «رضایت» است) و مصریان نیز او را هم بهعنوان یک فرعون و هم بهعنوان یک خدا پرستش کردند، ولی بعید به نظر میرسد که او ماجراجویی و شیطنتهای خود را با مصریان باستان به پایان رسانیده باشد. خدایی که میتواند خود را به هر شکلی دربیاورد و از فریب دادن و حقهبازی لذت میبرد، مسلماً در طول اعصار مختلف گول زدن بشریت را به طور مداوم ادامه داده است. چه کسی میتواند با اطمینان بگوید هیتلر، استالین، پولس، تسلا، راسپوتین و... همه یکی از اشکال تغییرشکلیافتهی نیارلاتهوتپ نبودهاند؟ از کجا معلوم تمام ادیان و ایدئولوژیهای تاثیرگذار در تاریخ ساخته و پرداختهی ذهن نیارلاتهوتپ نبوده باشند؟

نیارلاتهوتپ موجودی روئینتن، قدرتمند و بسیار صبور است. او را میتوان ترکیبی از ابلیس و جوکر در نظر گرفت و ما همه صرفاً بازیچهی دست او هستیم.

اگر روزی دیدید انسانها به طور دستهجمعی در حال انجام کاری احمقانه و خودویرانگر هستند، میتوانید مطمئن باشید نیارلاتهوتپ در لباس یک خبرنگار، بمبگذار، نظریهپرداز یا سخنران در حال تحریک کردن و برافروخته کردنشان است و در خلوت خود، به رنج و فلاکتی که انسانها به امید کسب افتخار و دفاع از ارزشهایشان متحمل میشوند، خواهد خندید. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 26 آبان 1395-04:25 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت چهارم: Shub-Niggurath

ستایش ابدی و فراوانی نثار بز سیاه جنگل. لا! شوب-نیگوراث! لا! شوب-نیگوراث! بز سیاه جنگل و هزار نوباوهی او.

نجواگری در تاریکی

املا/معادل (های) فارسی: شوب-نیگوراث، شوبنیگوراث

القاب: بز سیاه (The Black Goat)، مادر هزار نوباوه (The Mother of the Thousand Young)

در میان خدایان اصلی اساطیر کثلهو، شاید از شوب-نیگوراث کمترین میزان اطلاعات در دسترس باشد. البته این بدان معنا نیست که شوب-نیگوراث از اهمیت کمتری نسبت به بقیهی خدایان برخوردار است، صرفاً نویسندگان اساطیر ترجیح میدهند به اسم او اشاره کنند و جز موارد نادر، حضور فیزیکی او را در داستانهایشان نشان نمیدهند.

لاوکرفت برای اولین بار در داستان آخرین امتحان (The Last Test) به اسم شوب-نیگوراث اشاره کرد و در دیگر داستانهای لاوکرفت نیز حضور او از اشارات اسمی در وردخوانی کالتیستهای مختلف فراتر نمیرود. راجعبه این وردخوانیها توضیحی از جانب شخصیتهای داستان داده نمیشود و دلیل کم بودن اطلاعات راجعبه او نیز همین است.

یکی از اطلاعات زرد قابلتوجه راجعبه شوب-نیگوراث، حضور افتخاری او به عنوان غول آخر بازی ویدئویی کواک (Quake) است. در این بازی شوب-نیگوراث عامل به وجود آمدن و انتقال یافتن هیولاهای لاوکرفتی داخل بازی است و پروتاگونیست بازی در نهایت با تلپورت کردن داخل بدن او و منفجر کردن یک نارنجک در آنجا به زندگی او خاتمه میدهد.

شوب-نیگوراث، غول آخر بازی کواک

شوب-نیگوراث اغلب به شکلی حجمی عظیم و نامشخص توصیف میشود که از بازوچههای تابخورنده، دهانهای آغشته به لجن و پاها و سمهای بزمانند پوشیده شده است. شوب-نیگوراث خدای بیرونیِ باروری است و گمان میرود بیشتر از هر خدای دیگری در اساطیر کثلهو مورد پرستش قرار گرفته است. هایپربوریاییها (Hyperboreans)، موویانها (Muvians)، ساکنین سارناث (Sarnath)، قارچهای یوگوث (Fungi from Yuggoth) یونانیها، مصریها، درویدهای جزیرهی انگلستان و مردمان و گونههای جاندار بسیار دیگر همه جزو پرستندگان شوب-نیگوراث بودهاند.

پرستندگان شوب-نیگوراث در ازای کشتن و تقدیم کردن قربانی به او، از مزایایی چون زمینهای زراعتی پرثمر و فرزندان بسیار بهرهمند میشوند.

یکی از نکات قابلتوجه راجعبه شوب-نیگوراث فرزندان خود اوست. نقل است که پدر فرزندان او هاستور توصیفناپذیر (Hastur the Unspeakable) است و از پیوند بین این دو موجودی چون ایثاکوای بادرو (Ithaqua the Wind-Walker) پدید آمده است؛ یک غول وحشتناک و انسانمانند با چشمان سرخ درخشان که در حوالی قطب شمال پرسه میزند و مسافران و رهگذران از همهجا بیخبر را به شکلی فجیع میکشد. از قرار معلوم بومیان آمریکا برای اولین بار او را رویت کردند و گمان میرود افسانهی وِندیگو (Wendigo) و حتی یِتی از او الهام گرفته شده باشد.

در یکی دیگر از جفتگیریهای شوب-نیگوراث با هاستور یا شاید هم یوگ-سوتوث، او دوقلویی به نامهای ناگ و یِب (Yeb) را به دنیا آورد. ناگ و یب از اهمیت چندانی برخوردار نیستند، ولی همانطور که در مقالهی کثلهو اشاره شد، ناگ به عنوان پدر کثلهو شهرت دارد.

آخرین نکتهای که باید راجعبه فرزندان شوب-نیگوراث به آن اشاره کرد نوباوگان سیاه (The Dark Young) او هستند. مشخص نیست پدر نوباوگان چه کسیست یا آیا آنها اصلاً پدری دارند یا نه. نوباوگان شبیه درختانی کلفت به نظر میرسند که سمهایی بزرگ دارند، رویشان بازوچههایی بلند به سمت بالا قد برافراشتهاند و دهانهایی باز که ازشان بزاق ترشح میشود، دورتادور پهلویشان قرار گرفتهاند.  

«شوب-نیگوراث و هزار نوباوهاش» اثر Dominique Signoret

نوباوگان اغلب در اعماق جنگلهای تاریک، در مکانهایی که کالتیستها در آنها برای تطمیع شوب-نیگوراث مناسک مذهبی اجرا میکنند، حضور دارند. وظیفهی آنها نظارت بر اجرای مناسک و قبول کردن پیشکشیهای پیروان بز سیاه به نیابت از اوست.

ظاهراً شوب-نیگوراث به برخی از پیروان خود هدیهای به نام «شیر شوب-نیگوراث» یا «شیر مادر» ارزانی میدارد. کاربرد این هدیه چندان مشخص نیست، ولی از قرار معلوم خاصیتی جهشزا دارد و کسی که آن را مصرف کند، به موجودی کاملاً متفاوت (شاید یکی از نوباوگان سیاه) تبدیل میکند.

با وجود اینکه اطلاعات کمی راجعبه شوب-نیگوراث در دسترس است، ولی در اهمیت داشتن او شکی نیست. به عنوان خدا یا اگر بتوان برای چنین موجودی لفظ «الهه» را به کار برد، الههی باروری، شوب-نیگوراث اولاد زیادی از خود در کائنات به جا گذاشته است و با در اختیار داشتن قدرت اعمال باروی در میان پیروانش، هیچ بعید نیست که او بزرگترین ارتش کائنات را در اختیار داشته باشد. 




داغ کن - کلوب دات کام



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2