تبلیغات
Trying To Unfreeze - مطالب ترجمه ی کتاب


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 27 مرداد 1396-02:08 ب.ظ

ترجمه‌ی کمیک «انجیل به روایت آرتیوم» + نقشه‌ی فارسی متروی مسکو + نسخه‌ی صوتی بخش آغازین مترو ۲۰۳۳

خب٬ همون‌طور که از عنوان این پست پیداست٬ برای طرفدارای مترو چندتا خبر خوب دارم. 

اول از همه باید بگم دلیل این‌که طی شیش ماه گذشته ترجمه‌ی مترو ۲۰۳۵ جلو نرفت یکی کارای دانشگاه بود و یکیم این‌که توی این مدت مشغول به پایان رسوندن ترجمه‌ی کتاب «پیک‌نیک کنار جاده» اثر برادران استروگاتسکی بودم. پیک‌نیک کنار جاده (Roadside Picnic) یکی از تحسین‌شده‌ترین آثار علمی‌تخیلی روسیه و یکی از منابع الهام‌بخش گلوخوفسکی برای نوشتن سری مترو بوده. ترجمه و ویرایش کتاب تموم شده و به زودی از انتشارات تندیس منتشر می‌شه. وقتی منتشر شد٬ توی یه پست جداگونه مفصلاً معرفیش می‌کنم. 

در هر صورت٬ ترجمه‌ی مترو ۲۰۳۵ از سر گرفته شده و می‌تونید میزان پیشرویش رو از پست ثابت دنبال کنید. 

خب اولین خبر ترجمه‌ی کمیک Metro Last Light: The Gospel According to Artyom هست که آقای عادل اسلامی از سایت تازه‌تاسیس کمیک اسکواد زحمت ادیتش رو کشیده. 


پس از این‌که معلوم شد مترو 2035، سومین و آخرین قسمت از سه‌گانه‌ی «مترو» دوباره روی شخصیت اصلی مترو 2033 یعنی آرتیوم تمرکز می‌کند٬ دمیتری گلوخوفسکی٬ نویسنده‌ی مجموعه تصمیم گرفت تا با همکاری DarkHorse، با نوشتن کمیکی تک‌شماره‌ای داستان این دو رمان را به هم متصل کند. «انجیل به روایت آرتیوم» بیان‌گر عواقب تصمیم‌گیری حیاتی آرتیوم در قبال موجودات تاریکی از زبان خودش است٬ بنابراین خواندن آن فقط به کسانی توصیه می شود که رمان مترو 2033 را کامل خوانده‌اند یا بازی اقتباس‌شده از آن را به اتمام رسانده‌اند. 

لینک دانلود نسخه‌ی CBR از مدیافایر


دومین خبر٬ ادیت شدن نقشه‌ی متروی مسکو به فارسیه که با استفاده ازش٬ می‌تونید مسیر حرکت شخصیت‌های مترو ۲۰۳۳ و مترو ۲۰۳۴ رو به طور دقیق دنبال کنید. زحمت فارسی‌سازی این نقشه رو دوست خوبم آرتین کشیده: 



سومین خبر اینه که کانال تلگرام رادیو محمد داره فصول آغازین کتاب مترو ۲۰۳۳ رو در قالب کتاب صوتی منتشر می‌کنه. صدای خوب گوینده٬ موسیقی پس‌زمینه‌ی اتمسفریک و متناسب و افکت‌های صوتی واقع‌گرایانه (مثلاً پژواک‌دار شدن دیالوگ‌هایی که توی تونل ادا می‌شن) باعث شدن کار به شدت باکیفیت جلوه کنه٬ طوری که من حین گوش دادن بهش نظرم نسبت به ترجمه‌ی خودم بهتر شد. چه کتابو خونده باشید٬ چه نخونده باشید٬ گوش دادن بهش خالی از لطف نیست. 


پ.ن.: همون‌طور که احتمالاً‌ متوجه شدید٬ نقشه توی سروری به نام Azsan.ir بارگذاری شده. قراره به زودی فعالیت‌هام رو از وبلاگ به وبسایتی با این دامنه منتقل کنم٬ به امید این‌که بتونه پلتفرمی باشه برای فعالیت‌های بیشتر و موثرتر. در حال حاضر وبسایت٬ به کمک یکی از دوستا و همراهای وبلاگ یعنی Mosy داره توسعه پیدا می‌کنه. وقتی فرایند ساخت و توسعه‌ش تکمیل شد٬ اطلاع‌رسانی‌های لازم رو انجام می‌دم. 








داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:سه شنبه 19 بهمن 1395-06:59 ب.ظ

مصاحبه‌ی من با ژورنال ادبی دانشگاه علامه طباطبایی (به انگلیسی)



توی شماره‌ی سوم ژورنال ادبی دانشگاه علامه طباطبایی٬ یه مصاحبه‌ی سه صفحه‌ای از من منتشر شده که توش راجع‌به سه موضوع حرف می‌زنم: 

- تجربه‌م به عنوان دانشجوی کارشناسی علامه توی رشته‌ی ادبیات انگلیسی
- نحوه‌ی مطالعه و چگونگی کسب رتبه‌ی ۸ توی کنکور ارشد ادبیات انگلیسی 
- انگیزه‌ی اصلی برای ورود به وادی ترجمه و راه انداختن این وبلاگ 

می‌تونید مصاحبه رو (که به زبون انگلیسی و بدون ترجمه‌ست) از لینک زیر دانلود کنید: 


اگه احیاناً قصد دارید توی رشته‌ی ادبیات انگلیسی (به‌خصوص توی دانشگاه علامه) تحصیل کنید٬ شاید خوندن کل مجله خالی از لطف نباشه. چون علاوه بر این‌که کار قوی‌ایه٬ یه ایده‌ی کلی از جو دانشگاه و فعالیت‌هایی که اونجا انجام می‌شه بهتون می‌ده. 

برای خریدش (با قیمت ۵۰۰۰ تومن) می‌تونید یه این آدرس ایمیل بزنید: 


یا با این دو شماره تماس بگیرید: 

۰۹۱۲۵۳۳۲۲۷۳
۰۹۳۸۵۱۱۱۸۹۹



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 3 شهریور 1395-02:45 ب.ظ

واگذاری مجموعه‌ی زام-بی به نشریه‌ی اینترنتی شهر

(مرداد ۹۵)

طرفدارای زام-بی در جریان بودن که بعد از ترجمه‌ی جلد ششم (زام-بی گلادیاتور)٬ حقوق ترجمه‌ی مجموعه به سایت افسانه‌ها واگذار شد. اون عزیزان هم زحمت کشیدن و سه جلد از مجموعه رو ترجمه کردن (جلد 7، 7.5 و 8)، ولی از اواسط ترجمه‌ی جلد ۹  به خاطر مشکل نبود مترجم٬‌ ترجمه متوقف شد. ولی طی مذاکراتی که داشتیم٬‌حقوق ترجمه به من برگردونده شده و خوشبحتانه سایت افسانه‌ها هم موافت کرده تا جلدهایی رو که برای فروش گذاشته بودن٬ به طور رایگان در اختیار خواننده‌ها قرار بدن. 

من خودم خیلی دوست داشتم که ترجمه رو خودم ادامه بدم٬ ولی طی این مدت درگیر پروژه‌های دیگه‌ای شدم و واقعاً‌ راهی پیدا نکردم تا برای ترجمه‌ی مجموعه وقت خالی کنم٬‌ ولی از طرف دیگه٬ به خاطر تعلق خاطری که بهش دارم٬ اصلاً‌ دوست ندارم ترجمه‌ش رو هوا بمونه. برای همین تصمیم گرفتم برای ترجمه‌ش٬ از کمک طرفدارانش استفاده کنم و صرفآً خودم در نقش ناظر پروژه باقی بمونم...

...

آپدیت (شهریور ۹۵):‌

خوشبختانه نشریه‌ی اینترنتی شهر که کار ترجمه‌ی جلد ۲ و ۳ سه‌گانه‌ی شهر رو در اختیار داره٬ زحمت ترجمه‌ی جلدهای باقی‌مونده رو به دوش گرفته. من از اولش هم می‌خواستم ترجمه رو به این دوستان واگذار کنم٬ منتها فکر می‌کردم درگیر ترجمه‌ی جلد ۳ سه‌گانه هستن و فرصتی برای ترجمه‌ی زام-بی ندارن٬ برای همین پیشنهادی مطرح نکردم. منتها وقتی پیشنهاد همکاری رو خودشون مطرح کردن و طی مکالماتی که با هم داشتیم٬ متوجه شدم به خاطر رعایت مسائل کیفی٬ ترجمه‌ی هر جلد محدود به یکی دو نفره و واسه همینه که گاهی ارائه‌ی فصل‌های جدید سه‌گانه طول می‌کشه٬ وگرنه مترجم برای ترجمه‌ی زام-بی هم دارن و نمونه‌کاری هم که برام فرستادن٬ بسیار امیدبخش بود. این واگذاری با دو شرط انجام شده:‌

۱. اگه بعداً‌ خواستید ترجمه‌هاتون رو چاپ کنید یا براش سیستم حمایت مالی بذارید٬ مشکلی نیست. ولی لینک‌های دانلود باید مجانی باقی بمونن. یعنی دسترسی رایگان خواننده‌ها به ترجمه نباید قطع بشه. 

۲. اگه ترجمه مدت زیادی ادامه پیدا نکرد (مثلاً یک‌سال)٬ تیم ترجمه‌ی شما منحل شد یا به هر دلیلی مشخص شد که شما قرار نیست ادامه‌ش بدید، حقوقش به طور اتوماتیک به خودم برمی‌گرده. 

 من به نشریه‌ی اینترنتی شهر اعتماد دارم و ته دلم روشنه که کارو به اتمام می‌رسونن٬ ولی همون‌طور که می‌بینید٬ با وجود این شرایط دیگه احتمال معلق موندن پروژه وجود نداره. 

خلاصه این‌که ترجمه‌ی جلد ۹ تا ۱۲ زام-بی به نشریه‌ی اینترنتی شهر واگذار شده. برای کسب اطلاعات بیشتر و آپدیت‌های متعاقب به وبگاهشون مراجعه کنید: 




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:شنبه 22 خرداد 1395-06:32 ب.ظ

Metro 2034


 

مترو 2034

نوبت چاپ:1

شابک:978-600-182-194-3

پدید‌آورنده:دمیتری گلوخوفسکی

مترجم: فربد آذسن

قیمت:290000  ریال

قطع:رقعی

تعداد صفحات:480

کتاب چاپ شده و می‌تونید از کتابفروشی تندیس به آدرس: تهران، خیابان ولی‌عصر، نرسیده به خیابان مطهری، شماره‌ی 1977 بخریدش یا با شماره ی 88913879 و 88892917 تماس بگیرید و سفارشش بدید. اگه تهران باشید، به احتمال زیاد همون روز با پیک براتون ارسالش می کنن (البته هزینه‌ی ارسال به عهده‌ی خودتونه). مثل پست مربتط با مترو 2033 (پست مربوطه)، این پایین به یه سری سؤال احتمالی که ممکنه برای کسایی پیش بیاد که میخوان کتابو بخرن، پاسخ میدم. برای دیدن سوال ها و جواب  هاشون روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1395-08:21 ب.ظ

William Gibson (آپدیت: فروردین 95)


ویلیام گیبسون یکی از مهم ترین نویسنده های علمی-تخیلی معاصره و مهم ترین اثرش «Neuromancer» یا «نورومنسر» که سال 1984 چاپ شد، نقطه ی شروع یکی از پرطرفدارترین زیرگونه های علمی-تخیلی یعنی سایبرپانک شناخته می شه. (آثاری مثل «آیا آدم مصنوعی ها خواب گوسفند برقی می بینند؟» اثر فیلیپ کی. دیک و «ستارگان مقصد من» اثر آلفرد بستر که درون مایه های سایبرپانک دارن، ولی قبل از نورومنسر منتشر شدن، توی رده ی proto-cyberpunk یا سایبرپانک های اولیه دسته بندی شدن). 

البته دستاوردهای گیبسون فقط به نورومنسر ختم نمی شه. در واقع قبل از نورومنسر، گیبسون یه سری داستان کوتاه نوشته بود که بستر اولیه ی خیلی از ایده ها و دنیاسازی های متعاقبش توی رمان هاش بودن. چندتا از این داستان ها من جمله Fragments of a Hologram Rose, Johnny Mnemonic, New Rose Hotel و The Burning Chrome همشون توی یه دنیای مشترک به نام The Sprawl اتفاق می افتن (همون دنیایی که نورومنسر و کلاً سه گانه ی The Sprawl توش اتفاق می افته) و به خاطر نقش مهمشون در توسعه دادن سایبرپانک، قصد ترجمه شونو دارم. البته با توجه به این که سرم چند وقته به شدت شلوغه، نمی دونم بتونم یا نه، ولی در هر صورت هرکدوم از داستان ها که ترجمه بشن، لینکشو تو این پست می ذارم و پست رو آپدیت می کنم. 

داستان اول: 
ذراتی از هولوگرام یک رُز (Fragments of a Hologram Rose) 
سال انتشار: 1977


داستان دوم: 
جانی نیمانیک (Johnny Mnemonic) 
سال انتشار: 1981






داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:سه شنبه 4 آذر 1393-02:12 ق.ظ

I have no mouth and I must scream



خلاصه ی داستان:

پس از شدت گرفتن جنگ سرد بین ایالات متحده، روسیه و چین، هر سه کشور برای اداره ی جنگ پیچیده ای که درگیر آن شده بودند، یک ابرکامپیوتربه نام AM طراحی کردند تا وظیفه ی کنترل جنگ را بر عهده بگیرد. روزی یکی از این سه ابرکامپیوتر خودآگاه می شود، دو ابرکامپیوتر دیگر را جذب خود می کند و بدین ترتیب کنترل کل جنگ را بر عهده می گیرد. AM با تکیه بر قدرت بی حد و حصر خود بشر را به کل نابود می کند و تنها چهار مرد و یک زن را زنده نگه می دارد تا شریک اوقات فراغت بی انتهای او باشند. صد و نه سال از نابودی بشر سپری شده است...

اول از همه لازمه بگم که «دهانی ندارم و باید جیغ بکشم» یه داستان کوتاهه، ولی از اون داستان کوتاه هایی که خوندنش برای هرکسی که کوچک ترین علاقه ای به داستان های علمی تخیلی و علی الخصوص پسا آخر الزمانی داره جزو واجباته و نمی شه به راحتی از کنارش گذشت. به عنوان یه داستان کوتاه هم تا جایی که ممکن بوده تاثیر خودشو گذاشته. هم جایزه برده، هم یه ویدئوگیم ازش اقتباس شده (با دخالت شدید نویسنده ی داستان یعنی الیسون) و هم این که اسمش (دهانی ندارم و باید جیغ بکشم) بعضی جاها یه جور حالت ضرب المثل پیدا کرده و به طور کلی یکی از بهترین میراث موج نوی علمی تخیلیه. اگه دوست دارید ببینید یه داستان کوتاه چطور می تونه در حد یه رمان یا حتی فراتر از یه رمان پرمغز و موثر باشه ، حتماً «دهانی ندارم و باید جیغ بکشم» رو بخونید:

*ویرایش جدید*


نسخه ی انگلیسی (لینک به وبسایت)




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 26 شهریور 1393-12:48 ق.ظ

A Clockwork Orange



خلاصه ی کتاب:

در آینده ی کابوس واری که آنتونی برجس از بریتانیا به تصویر می کشد، الکس، یک نوجوان پانزده ساله که حکایت خود را به وسیله ی یک گویش ابداعی به نام «ندست» تعریف می کند، همراه با سه «شخیل» خود پیت، جورجی و دیم و در کنار خلافکاران دیگر، پس از غروب آفتاب شهر را تحت اختیار می گیرد و دست به انواع و اقسام جنایات می زند. به دلیل آمار بالای جرم و جنایت دولت تصمیم می گیرد به جای زندانی کردن خلافکاران که ظاهراً بی فایده است، با استفاده از تکنیک لودُویکو روحیه ی خلافکارانه را در آن ها از بین ببرد و به عبارتی آنها را «اصلاح» کند. ولی این سوالی است که رمان از ما می پرسد: «اصلاح به چه قیمتی؟»

اینم همون کتابی که گفتم دارم ترجمه می کنم، ولی اسمشو نمی گفتم، چون مطمئن نبودم بتونم اونجور که مد نظرمه تمومش کنم. اگه احیاناً تا حالا اسم پرتقال کوکی به گوشتون نخورده و اصلاً نمی دونید چیه، یه پیش گفتار تو فایل PDF هست که در کنار این خلاصه تقریباً یه ایده ی کلی بهتون می ده، ولی اگه با اقتباس سینمایی کوبریک آشنا هستید و دیدینش و دوستش داشتید، حالا وقتشه با منبع اقتباسش آشنا بشید و بخونیدش و بهش عشق بورزید. 





*اشکالات ترجمه*

اگه توی متن به اشکال املایی، تایپی یا معنایی (در صورتی که حال داشته باشید ترجمه رو با نسخه ی انگلیسی مقایسه کنید) برخورد کردید، لطفاً توی بخش نظرات بگید تا اینجا ثبت بشه.

ص 6:
هنگام خواندن «آواز خواندن زیر باران» طور گروهی (غلط)
هنگام خواندن «آواز زیر باران» به طور گروهی (صحیح)

ص 7:
آنتونی برجس در درفتر گاردین (غلط)
آنتونی برجس در دفتر گاردین (صحیح)

ص 35:
یه قانون وجود داشت که می گفت بچه داشته باشی، بچه نداشته باشی، مریض باشی، مریض نباشی، باید بری سگدو بزنی. (غلط)
یه قانون وجود داشت که می گفت غیر از بچه ها و کسایی که تازه بچه دار شدن و کسایی که مریضن، همه باید برن سگدو بزنن. (صحیح)

ص 54:
وگرنه باید کل ظلمت می شتسیم با این عجوزه جر و بحث می کردیم. (غلط)
وگرنه باید کل ظلمت می شستیم با این عجوزه جر و بحث می کردیم. (صحیح)

ص 144 & 150 & 166
بچه تصافی (غلط)
بچه تصادفی (صحیح)




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 21 خرداد 1393-04:15 ب.ظ

Zom-B: Gladiator و واگذاری ترجمه

لینک دانلود نسخه ی فارسی (مدیافایر)

لینک دانلود نسخه ی فارسی (پیکوفایل)

لینک دانلود نسخه ی انگلیسی

اگه از ترجمه‌ی زام-بی چیزی یاد گرفته باشم، اون چیز اینه که طرفدارای دارن شان خیلی صبور نیستن (فکر کنم خودشم اینو می‌دونه که اینقدر سریع کتاب می‌ده بیرون). تواین مدت عبارت "زام-بی چی شد؟" و مشتقاتشو زیاد شنیدم (خیلی زیاد!)، ولی خب این خیلیم بد نبود، چون نشون می‌داد که خواننده ها برای خوندن کتاب اشتیاق دارن و همچین چیزی باید مایه‌ی دلگرمی یه مترجم باشه، ولی مشکل از جایی شروع شد که جلد هفتم منتشر شد و من هنوز ترجمه ی جلد شیشو شروع نکرده بودم، چون با خودم عهد کرده بودم اول ترجمه ی مترو 2033 رو تموم کنم که بیشتر به خاطر زام-بی اینقدر پروسه‌ی ترجمش طولانی شده بود. ظاهراً تاخیری که به خاطراین مساله پیش اومد، باعث شد برای بعضی از کسایی که وبلاگو دنبال نمی‌کردن این تصور ایجاد بشه که من بی‌خیال ترجمه شدم، برای همین چندبار دیدم که تو جاهای مختلف (من جمله خود این وبلاگ) اعلام شده یه نفر دیگه داره کتابو ترجمه می‌کنه. حالا به راست و دروغ این اخبار کاری ندارم، ولی خب بعید به نظر نمی‌رسید که یه نفر حین این که دارم جلد شیشو ترجمه می‌کنم، روی جلد هفتم که لینک دانلودش اومده بود کار کنه. برای این که چنین تداخلی پیش نیاد، تصمیم گرفتم  ترجمه‌ی جلد هفتم تا دوازدهم رو به سایت افسانه‌ها واگذار کنم تا لااقل اگه کسی مشتاقه، از طریق افسانه ها بتونه توی ترجمه‌ی سری همکاری کنه. البته این مساله یه خوبی بزرگ داره و اونم اینه که ترجمه‌ی کتاب برگشته به سایتی که از همون اول قرار بود روش کار کنه. قبل از این که من بخوام زام-بیو ترجمه کنم، افسانه‌ها مشغول ترجمه‌ی جلد اول بود و متاسفانه من بدون اطلاع از این قضیه، جلد اولو ترجمه کردم و باعث شدم برنامشون به هم بریزه. امیدوارم با این واگذاری اون اشتباه ناخواسته تا حدی جبران بشه.

خلاصه این که من دوست داشتم به حرفی که مبنی بر ترجمه‌ی هر دوازده جلد سری تو پست اول وبلاگ زدم عمل کنم، ولی دیگه نمی‌تونستم جلدای بعدیو با اون سرعتی که مدنظر طرفدارا هست، ترجمه کنم. دلیل اصلی واگذار شدن ترجمم همینه.

راجع به پولی شدن ترجمه:
با توجه به این که ترجمه قراره گروهی باشه، پولی شدنش محتمل به نظر نمی رسه. پس خیلی نگران این قضیه نباشید. (ولی اگه تصمیم گرفته شد که پولی بشه، کاری از دست من برنمیاد.)
راجع به عوض شدن سبک ترجمه:
طبق چیزی که به من گفته شده، سبک و سیاق ترجمه‌ی فعلی قراره حفظ بشه. پس از این بابتم نگران نباشید.
راجع به نقش خودم توی ترجمه‌ی فعلی:
من از همه نظر برای تیم ترجمه‌ی فعلی آرزوی موفقیت می‌کنم و اگه هرکدوم از مترجما و ویراستارای جدید حین ترجمه سوالی براشون پیش بیاد، در خدمتم، ولی خودم هیچ دخالتی توی ترجمه‌ و ویرایش جلد هفت تا دوازده ندارم.
راجع به نقش شما توی ترجمه‌ی فعلی:
اگه دوست دارید ترجمه‌ی هر جلد زود به زود تموم شه، یه ایمیل به آدرس زیر بفرستید و اعلام آمادگی کنید.
translation@afsaneha.net

اگه نکته‌ی دیگه‌ای به ذهنم رسید، اعلام می‌کنم.

در آخر این که اگه می‌بینید ترجمه واگذار شده، به خاطر این نیست که من زدم زیرش یا دیگه خسته شدم، بیشتر به خاطر اینه که  که سرعت ترجمه‌ی خودمو به شما تحمیل نکنم. ممنونم که اشکالات ترجمه و تاخیرات منو تا به اینجای کار تحمل کردین.



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 9 دی 1392-11:41 ب.ظ

Zom-B: Baby

لینک دانلود نسخه ی فارسی (مدیافایر)

لینک دانلود نسخه ی فارسی (پیکوفایل)

لینک دانلود نسخه ی انگلیسی

جلد شیشم (زام-بی: گلادیاتور) 12 دی تو انگلیس و 17 دی تو آمریکا منتشر می شه. برای تموم شدن ترجمش دیگه زمان خاصیو تعیین نمی کنم، چون ممکنه دیر و زود بشه و کلاً قابل اطمینان نیست. لطفاً از طریق پست ثابت روند پیشرفت ترجمه رو دنبال کنید.



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:شنبه 26 مرداد 1392-09:22 ب.ظ

جوابیه ی دارن شان راجع به ترجمه ی زام-بی

پیغام زیرو برای دارن شان فرستادم تا  برای ترجمه‌ی اثرش ازش رخصت بگیرم و کلاً ببینم عکس‌العمل یه نویسنده نسبت به ترجمه‌ی غیرقانونی از کارش چی می‌تونه باشه. خوندنش برای طرفدارای دارن و کسایی که به مبحث کپی‌رایت علاقه‌مندن خالی از لطف نیست:


سلام آقای شان

همون‌طور که احتمالاً خودتون می‌دونید، طرفدارای زیادی تو ایران دارید. ولی به خاطر تحریم‌های بین‌المللی در کشور ما قانون کپی‌رایت وجود نداره و به همین خاطر کتابای شما (و کلاً هر کتاب ترجمه‌شده‌ی دیگه‌ای) این‌جا  به صورت قانونی منتشر نمیشن. این خیلی ناراحت‌کنندست و ما (خواننده‌ها) اولین قربانی‌های این مشکل هستیم، ولی مساله‌ای نیست که الان بشه راحت حلش کرد. چیزی که می‌خوام بگم اینه که من در حال ترجمه‌ی زام-بی هستم (ترجمه‌ی فرشتگان چند روز پیش تموم شد) و برای طرفدارای ایرانی شما برای دانلود تو اینترنت می‌ذارم. اونا دارن از خوندنش لذت می‌برن و منم دارم از ترجمه کردنش چیزای زیادی یاد می‌گیرم. ولی نمی‌تونم این حس بدو از خودم دور کنم؛ حسی که بهم می‌گه دارم کاریو انجام می‌دم که نباید انجام بدم. می‌دونم احتمالش صفره که یکی از ناشرای ایرانی (که اکثرشون وضعیت مالی مطلوبی ندارن) حقوق این سریو بخرن و رسماً منتشرش کنن. می‌دونم اگه من ترجمش نمی‌کردم، یه نفر دیگه این کارو می‌کرد (به خاطر محبوبیت شما). اینم می‌دونم که کاری که دارم انجام می‌دم، از لحاظ اقتصادی به کسی آسیب نمی‌زنه. ولی با این وجود این حسو دارم و کاریش نمی‌شه کرد.  

دلیل این که دارم این ایمیلو براتون میفرستم، درخواست برای کسب یه جور تاییدیه از سوی شماست. من از ترجمه‌ی زام-بی پولی کسب نمی‌کنم (و همچین قصدی هم ندارم). ترجمم وفادارانه و بدون سـانسـوره (اگه قرار بود این کتاب به صورت رسمی منتشر شه، همچین چیزی محال بود) و قول می‌دم اگه قرار شد روزی این سری به صورت رسمی و با پیروی از قانون کپی‌رایت منتشر شه (می‌دونم در حال حاضر غیرممکنه، ولی با این حال ...) ترجممو متوقف و از ناشر رسمی حمایت کنم.

این فقط کاریه که دارم از روی نیت خیر انجام می‌دم و همون‌طور که گفتم، ازش پولی درنمیارم (حتی سایتی هم ندارم تا بخوام از این ترجمه برای تبلیغش استفاده کنم، فقط یه وبلاگ دارم). این مایه‌ی دلگرمی و راحتی خیال منه اگه کار منو تایید کنید. عالی می‌شه اگه بگید با کاری که دارم انجام می‌دم مشکلی ندارید.

با آرزوی موفقیت

فربد آذسن

****

سلام فربد.

متاسفانه من نمی‌تونم چنین کاریو رسماً تایید کنم. من چندبار سعی کردم و حتی کلی پول خرج کردم تا بتونم نسخه‌ی رسمی کتابامو تو ایران منتشر کنم؛ نه برای سودش، فقط برای این که بتونم به رسمیت بشناسمشون و تو سایتم معرفیشون کنم. متاسفانه ناشرای اون‌جا تمام پیشنهادات منو رد کردن. با این حال، من وضعیت تو رو درک می‌کنم و اگه جای تو بودم (اگه زبونم چیزی غیر از انگلیسی بود) شاید خودمم وسوسه می‌شدم چنین کاری انجام بدم. با این که نمی‌تونم ترجمه‌ی آنلاینتو تایید کنم، مسلماً از کاری که انجام می‌دی ناراحت نیستم؛ نه در حدی که از دست ناشرایی که آثار منو غیرقانونی چاپ کردن و روشون قیمت گذاشتن ناراحتم.

با آرزوی بهترین‌ها

دارن شان




برای جلوگیری از سوء‌تفاهم‌های احتمالی لازمه اضافه کنم من توی پیامم قصد سرزنش ناشرای ایرانی یا کسایی که از ترجمه‌های غیرقانونی پول درمیارن رو نداشتم و برای همه‌ی کسایی که تو این حرفه‌ فعالیت می‌کنن، حرفه‌ای که زحمت و ریسک زیادی می‌طلبه و منفعت کمی داره احترام قائلم (البته این که دارن گفته حاضر بوده خودش هزینه کنه تا کتاباش به طور قانونی منتشر شن، ولی ناشرا قبول نکردن واقعاً سوال‌برانگیزه). اینم می‌دونم که یه روز منم مجبورم ناچاراً از ترجمم که به احتمال زیاد و برخلاف میلم غیرقانونیه پول دربیارم، ولی حالا که پای ترجمه‌ی غیرانتفاعی اثری که تازه منتشر شده و نویسندش هم زندست در میون بود، باید یه جوری سعی میکردم فعالیتمو (حداقل برای خودم) توجیه کنم و حس بد مذکورو از بین ببرم. ذکر کردن تمام این نکات هم برای کسب رضایت دارن لازم بود. هرچند این رضایت به صورت تمام و کمال دریافت نشد، ولی با توجه به لحن جواب می‌شه گفت که عدم رضایتی هم وجود نداره و به نظرم همین کافیه.


داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 21 مرداد 1392-08:01 ب.ظ

Zom-B: Angels

لینک دانلود نسخه ی فارسی (مدیافایر)

لینک دانلود نسخه ی فارسی
(پیکوفایل)

لینک دانلود نسخه ی انگلیسی

جلد پنجم (زام-بی: بچه) 4 مهر تو انگلیس و 9 مهر تو آمریکا منتشر می شه و ترجمش نهایتاً تا آخر بهمن طول می کشه.



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 30 اردیبهشت 1392-08:27 ب.ظ

Zom-B: City

لینک دانلود نسخه ی فارسی (مدیافایر)



لینک دانلود نسخه ی انگلیسی
 
جلد چهارم (زام-بی: فرشتگان) 30 خرداد در انگلیس و 18 تیر توی آمریکا منتشر می شه و ترجمش احتمالا تا اواخر تابستون و یا اوایل پاییز طول می کشه. 

یه نکته ایم این جا مطرحه و اونم اینه که کتاب کی تو نت قرار بگیره. مثلا زام-بی: شهر 24 اسفند در انگلیس و 20 فروردین در آمریکا منتشر شد، ولی 27-28 فروردین تو نت قرار گرفت. برای همین تموم شدن ترجمه به این بستگی داره که کی لینک دانلود نسخه ی PDF (یا فرمت های دیگه) در دسترس قرار بگیره، نه به تاریخ انتشار رسمی.





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 28 اسفند 1391-02:36 ق.ظ

فصل اول زام-بی: شهر

با این که سه چهار روزی می شه که زام-بی: شهر منتشر شده، لینک دانلودش هنوز تو نت قرار نگرفته. با این حال با استفاده از preview چند صفحه ی اول کتاب که تو سایت آمازون قرار گرفته، مقدمه و فصل اولو کتابو ترجمه کردم. با توجه به این که ممکنه ترجمه ی این جلد به خاطر دلایلی که قبلا بهش اشاره شده، یه کم دیر آماده بشه، خوندن فصل اول برای درک حال و هوای کلی این جلد خالی از لطف نیست. فقط لازمه اشاره کنم که کتاب قرار نیست به صورت فصلی یا تو وبلاگ ارائه بشه (حداقل در حال حاضر) و این فقط یه نمونست. 

در ضمن اگه زام-بی زیرزمینتو تا آخر نخوندید، ادامه ی این مطلبو هم نخونید. خصوصا بخش مقدمه. 



آن موقع ...

یک بعد از ظهر، مردی که چشم هایی شبیه به جغد داشت، بکی اسمیت را ملاقات کرد و به او گفت که دوران تاریکی در پیش روست. چند روز بعد زامبی ها به مدرسه ی بی حمله کردند و یکی از آن ها قلب او را از سینه اش درید. ولی چون زامبی ها مغز او را نخوردند، بلافاصله بعد از مرگش به زندگی بازگشت، به عنوان یک هیولا.
اکثر زامبی ها ماشین های کشت و کشتاری بی فکر بودند، ولی بعضی از آن ها دوباره  عقلشان را به دست آوردند  و تبدیل شدند به بازیافت شده ها، موجوداتی که می توانستند درست مثل موقعی که زنده بودند، فکر کنند و حرف بزنند. ولی برای این که در همین حالت باقی بمانند، باید مغز انسان می خوردند. در غیر این صورت پس رفت می کردند و دوباره تبدیل می شدند به یک زنده شده ی وحشی.
چند ماه بعد از این اتفاق، عقل بی سر جایش آمد و متوجه شد در یک مجتمع زیرزمینی که توسط گروهی از سربازها و دانشمندان اداره می شود، زندانی شده است. او عضوی از گروه نوجوان های بازیافت شده بود. آن ها خود را "زام هد" صدا می کردند. وقتی بی درخواست همکاری کسانی را که او را اسیر کرده بودند، رد کرد، به عنوان مجازات وعده ی غذایی همه ی زام هدها قطع شد.  
قبل از این که نوجوان ها عقلشان را از دست بدهند، دلقکی وحشتناک و گروهی از جهش یافته ها به مجتمع حمله کردند. دلقک "آقای داولینگ" نام داشت. اولین بار بود که بی او را می دید، ولی قبلا سر و کارش به چند جهش یافته افتاده بود.
نوچه های آقای داولینگ زامبی ها را آزاد و هر انسانی را که سر راهشان بود، سلاخی کردند. زام هدها سعی کردند فرار کنند. وقتی معلوم شد که یکی از آن ها پسری زنده است که به عنوان یک زامبی جا زده شده، بقیه مغزش را از جمجمه اش بیرون کشیدند و آن را خوردند. فقط بی بود که توانست مقاومت کند.
حین این که بی برای مرگ دوستش عزا گرفته بود، سربازی به نام جاش ماسوگلیا که در تعقیب زام هدها بود، به آن ها رسید و به تیمش دستور داد که آن ها را تا مغز استخوان بسوزانند. ولی به خاطر دلیلی نامعلوم، به بی اجازه داده شد که برود.
خسته و درمانده، او لنگ لنگان از تونل بالا رفت، از تاریکی مجتمع زیرزمینی خارج شد و به نور خورشید که شهر زنده های مرده را روشن می کرد، قدم گذاشت.

 ***

فصل اول

حالا ...

نور خورشید داره به طور کورکننده ای تو چشای حساسم فرو می ره. سعی می کنم ببندمشون، ولی نمی شه. برای یه لحظه فراموش کردم از وقتی که کشته شدم، پلکام از کار افتادن. ناخودآگاه قیافم می ره تو هم، سرمو بر می گردونم و چشامو با دستم می پوشونم. با پای لنگ، از کنار در باز و کابوس مجتمع زیرزمینی دور می شم، بدون این که بدونم کجا دارم می رم. فقط می خوام از دست جنون، کشت و کشتار و شعله ی آتیش فرار کنم.
بعد از این که چند قدم می رم جلو، زانوهام به یه جسم سخت برخورد می کنن و میفتم زمین. در حالی که دارم ناله می کنم، به زحمت بلند می شم، دستمو آروم میارم پایین و سعی می کنم چشامو به نور عادت بدم. برای یه مدت، کل دنیا فقط یه کره ی نورانی بزرگ و به شدت سفیده. بعد، وقتی مردمک چشمم به تدریج تنظیم می شه، همه چی به صورت مه آلودی شکل خودشونو می گیرن. به درد توجه نمی کنم و آروم برمی گردم تا محیط اطرافمو بررسی کنم.  
تو یه قبرستونم. قبرستون ماشینا. ماشینای کهنه روی هم تلمبار شدن، بعضی جاها سه تا رو هم. غیر از ماشین، ماشین لباسشویی های قدیمی، یخچال، تلویزیون و مایکروویو هم همون دور و برا پخش و پلا شدن. برای بیرون آوردن قطعات یدکی، دل و روده ی اکثرشونو ریختن بیرون.
چند تا سازه ی سیمانی هم منظره رو پوشوندن. هر کدومشون اندازه ی یه آلونک کوچیکن. من از یکیشون اومدم بیرون. حدس می زنم بقیشونم ورودی های مخفی به مجتمع زیرزمینین.
از لابلای ماشین و اسباب اثاثیه های قراضه می رم جلو، بدون این که به هیچ کدوم از آلونکای سیمانی نزدیک بشم. آمادم تا اگه سربازی دیدم، مثل فشنگ بدوم. هنوزم نمی دونم چرا بقیه رو کشتن، ولی به من اجازه داده شد که بیام بیرون. شاید دل جاش برام سوخت. شایدم این یه بازیه و به محض این که فکر کنم واقعا آزاد شدم، بیان کشون کشون برگردونم اون تو. معلوم نیست.
یه درد سرکش مثل نیزه به شیکمم سیخونک می زنه. خس خس می کنم و خم می شم. منتظر می مونم تا از بین بره. زمین جلوی چشام معلق می شه. این فکر به ذهنم خطور می کنه که الان بیهوش می شم و بعد تبدیل می شم به یه زامبی تمام عیار، یه زنده شده ی مرگ مغزی. اما دوباره دیدم به حالت عادی بر می گرده و درد از بین می ره. ولی می دونم که این فقط یه فرجه ی کوتاهه. اگه خیلی زود یه کم مغز نخورم، کارم تمومه.
دنبال یه خروجی می گردم، ولی این جا هزارتوییه واسه خودش. نمی تونم تو یه خط مستقیم حرکت کنم، چون همه جا پر از بن بست و کوچه های پیچ در پیچه. این حس بهم دست می ده که دارم بی هدف دور خودم می چرخم و اسباب اثاثیه های خراب مثل تار عنکبوت منو تو تله انداختن.
صبرم لبریز می شه و از یه توده از ماشینایی که رو هم تلمبار شدن، می رم بالا. روی سقف بالاترین ماشین، خودمو برانداز می کنم و بعد، در حالی که دستمو گرفتم بالای چشام، دور و برمو نگاه می کنم. حالا که مستقیما زیر نور آفتابم، هر جای پوستم که پوشیده نشده، به خارش میفته. دستام، گردنم، صورتم، فرق سرم، پاهای برهنم. برای مقاومت در برابر سوزش، دندون قروچه می کنم  و به نگاه کردن ادامه می دم.
قبرستون ماشین حس و حال یه قبرستون معمولیو داره. به نظر می رسه یه چند سالی هست کسی بهش سر نزده. من از یکی از خروجی های فرعی اومدم بیرون. در اصلی احتمالا یه جای دیگست، شاید تو یه زمین یا ساختمون دیگه.  باعث خوشحالیمه. نمی خوام وقتی آقای داولینگ و  جهش یافته هاش دارن بر می گردن به همون گوری که ازش اومدن، دوباره باهاشون رو در رو بشم.

عکس

دور زمین سیم خاردار بلندی کشیده شده. سمت چپم یه دروازه می بینم که خیلی دور نیست. شاید پونزده متر اون ور تر از جایی که کلاغا دارن پرواز می کنن. از روی ماشینا میام پایین و سعی می کنم یه مسیر به دروازه پیدا کنم، ولی بعد مکث می کنم. بین یکی از آلونکای سیمانی و دروازه، یه سری ماشین قراضه روی هم افتادن. اگه بتونم بپرم رو ماشینا، می تونم کمتر از یه دقیقه به دروازه برسم.
فاصله رو اندازه گیری می کنم. می شه پرید، ولی بگیر نگیر داره. اگه موفق نشم، زمین پر شده از همه جور آت و آشغال تیز و برنده که می تونن زخمای بدی روم ایجاد کنن و یا حتی ...
نیشخند ضعیفی می زنم. می خواستم بگم منو بکشن. ولی من که مردم. وقتی دارم راه می رم و مثل قبل از مخم کار می کشم، آسونه فراموش کردن این حقیقت. ولی در حال حاضر یه جسدم. قلبم از سینم دریده شده و غیر از مغزم، هیچ کدوم از اندامم مثل قبل کار نمی کنن. مغزی که بنا بر دلایلی انگار رو دنده ی خلاص افتاده. اگه پرش موفقیت آمیزی انجام ندم و یه میله فرو بره تو ششام، چی می شه؟ هیچ چی. فقط درش میارم و به راهم ادامه می دم. مسلما درد داره، ولی چیزی نیست که بخواد باعث ترسم بشه.
می رم عقب، دستامو برای ایجاد تعادل باز می کنم، بعد شتاب می گیرم و می پرم. انتظار دارم بیفتم یا این که روی لبه فرود بیام. ولی در کمال تعجب از جایی که قرار بود روش بیام پایین، حدودا سه چهار متر رد می شم و با یه جیغ بنفش ناشی از هول شدن سقوط می کنم، تا این که روی کپه ای از ماشین ظرفشویی هایی که زیر وزنم میشکنن و خورد می شن، فرود میام. در حالی که دارم فحش  می دم، خودمو جمع و جور می کنم و به آلونک خیره می شم. موقعی که تو مجتمع زندانی بودم، فرصت برای ورجه وورجه وجود نداشت. به نظر می رسه عضلات پاهام قوی تر از قبل شدن. فکر کنم رکورد پرش  طول بانوانو شکستم. می تونم تو المپیک مقام بیارم! بکی اسمیت، مدال طلای ... اه، بی خیال.
می رم رو سقف آلونک و می پرم روی سری ماشینای بعدی که رو هم تلمبار شدن، این دفعه دیگه کمتر زور می زنم. با این حال بازم از هدفم رد می شم، ولی فاصله فقط یه متره. دفعه ی بعد، محاسباتم درست از آب درمیاد و رو سقف یه داتسون
 (1) فرود میام. فاصلم با دروازه فقط یه پرش کوتاهه.
قبل از این که بیام پایین، با ناراحتی دور و برمو نگاه می کنم. انتظار دارم سربازای تفنگ به دست از یکی از آلونکا بریزن بیرون. ولی به نظر می رسه که تو کل قبرستون غیر از خودم کسی نیست.
دم دروازه بازم مکث می کنم. یه دروازه ی سیمی سادست و قفلم نشده. ولی شاید یکی از همین دورازه هاست که اگه بهش دست بزنی، برق می گیرتت. با احتیاط با یکی از استخونایی که از سر انگشتام زدن بیرون، به دروازه سلقمه می زنم. یه کم می ره عقب. اتفاق دیگه ای نمیفته.
برای بار آخر، پشت سرمو نگاه می کنم. بعد شونه هامو میندازم بالا و زیر لب می گم: " به جهنم. هر چی شد، شد. " از قبرستون ماشین میام بیرون و وارد شهر سوت و کوری می شم که پشتشه.



 مارک اتومبیل[1]




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 18 اسفند 1391-08:50 ب.ظ

بحث و گفتگو پیرامون کیفیت سری زام - بی

 به عنوان یکی از فعال ترین نویسنده های معاصر و با وجود تمام فراز و نشیب های غیرقابل اجتناب، دارن شان همیشه تونسته کاراشو تو یه سطح کیفی نه چندان بالا، ولی مطلوب نگه داره. زام-بی هم تا به این جای کار از همین قاعده پیروی کرده و شامل همه ی چیزهایی هست که از یه اثر دارن شانی انتظار داریم: سبک نگارشی ساده و سریع، غافلگیری های داستانی باکیفیت و غیرقابل پیش بینی، جو خشن، منفی و مایوس کننده (البته در مقایسه با بقیه ی آثاری که  برای نوجوونا نوشته می شه) و شخصیت هایی که لزوما دوست داشتنی نیستن، ولی خودشونو تو دل خواننده جا می کنن. با این حال، این چند وقته، چه تو این وبلاگ، چه تو جاهای دیگه که کتاب توشون گذاشته شده، نظرات منفی (منفی بدون دلیل البته) راجع به سری زیاد خوندم. برای همین این پستو زدم تا دوستانی که به نظرشون این کار خوب نیست، دلایلشونو توضیح بدن و یه بحث و گفتگویی داشته باشیم. برای خالی نبودن عریضه، سه تا چالشیو که به نظرم زام-بی برای برقراری ارتباط با مخاطب ایرانی باهاشون روبرو هست، این پایین بیان کردم. اگه خواسیتد، می تونید راجع به این موارد هم بحث کنید:

اولین چالش قد علم کردن در برابر حماسه ی دارن شان و دیمونتا هست. خواننده های ایرانی یه دورانی داشتن با این دو سری و به شخصه تبی که پیرامونشون وجود داشت، یادم میاد. حالا اون تب از بین رفته، خواننده ها بزرگ شدن و طبعا سلیقشون تغییر پیدا کرده و انتظارتشونم رقته بالا. الان هر کسی این سریو بخونه، خواه ناخواه با اون کتابا و حسی که از خوندنشون به دست میاورد، مقایسش  می کنه. برای رقابت با حس نوستالژی یا حس و حال بچگی، به چیزی بیشتر از خوب بودن احتیاج هست. چیزی که زام-بی فایقش هست و البته تقصیری هم نداره. چون کمتر اثری می تونه بر این احساسات قوی و انتظارات بالا غلبه کنه. این قضیه بیشتر برای خودم قابل درکه، چون همزمان با شروع ترجمه ی زام-بی، شروع به خوندن نسخه ی انگلیسی حماسه ی دارن شان کردم (الان جلد سوم هستم، تونل خون) و می تونم به جرات بگم غیر از جنبه ی احساسی که پیرامون مرگ غیرواقعی دارن شان و دور شدن از خانوادش وجود داشت، دو جلد اول این دو سری هیچ برتری خاصی نسبت به هم ندارن و حتی از بعضی لحاظ (مثل پختگی لحن نگارش و استفاده از اصطلاحات) زام-بی یک سر و گردن از حماسه بالاتره.

دومین چالش، جو علمی-تخیلی/پسا آخرالزمانی زام-بی و موجود خیالی مورد بحث سری، یعنی زامبی هست. در زمینه ی ادبیات نوشتاری،محبوبیت فانتزی و تمام زیر سبکاش و یا موجودات خیالی مثل خون آشاما یا گرگینه ها، با محبوبیت ژانرهای مذکور تو ایران اصلا قابل مقایسه نیست. برای همینم هست که تو سایتای خارجی (مثل goodreads.com) نظرات پیرامون جلد دوم (که کاملا یه داستان علمی تخیلی/پسا آخرالزمانی رو روایت می کنه) مثبت تر از نظرات پیرامون جلد اول هست. در حالی که این جا برعکسه. 

سومین چالش، الفاظ و اصطلاحات رکیک (و یه سری مسائل دیگه مثل اشاره به عنین بودن زام هدا یا هم جنس گرایی شخصیت اصلی) هست که تو کتاب استفاده شدن و باعث شدن این اثر برای بچه ها و نوجوونای کم سن و سال مناسب نباشه، در حالی که جذابیت اصلی سبک نگارشی دارن شان برای همین گروه سنی هست. این موضوع باعث شده تکلیف کتاب با خودش معلوم نباشه و دچار یه جور تناقض مخاطب بشه. این قضیه تاثیرش برای مخاطب ایرانی یه کم بیشتره، چون در مقایسه با خارج، حساسیت پیرامون این مسائل  نسبتا بیشتر هست و یه نفر ممکنه با خوندن کتاب این تصور بهش دست بده که چه اثر سخیف و مبتذلی هست، اونم فقط به خاطر این که توش فحش به کار رفته.




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 4 اسفند 1391-10:34 ب.ظ

Zom-B: Underground

خب دوستان، ترجمه ی جلد 2 زام-بی هم تموم شد. 




لینک دانلود نسخه ی انگلیسی 

جلد سوم  (زام - بی: شهر) 24 اسفند در انگلیس و 20 فروردین در آمریکا منتشر می شه. ولی احتمالا تا اواخر  اردیبهشت کار ترجمش طول می کشه. چون همون طور که اشاره کردم، اول باید ترجمه ی مترو 2033 رو تموم کنم. 

در ضمن، برای کسایی که ممکنه به لینک دانلود جلد اولم نیاز داشته باشن: 


منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم. 





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2