Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392-12:32 ب.ظ

معرفی عناصر داستانی/شماره ی شش: Freudian Excuse

عذر فرویدی

?You wanna know how I got these scars


نویسنده قصد دارد به شخصیت پلید قصه ی خود عمق بدهد. ساده ترین راه این است که او را در موقعیتی قرار بدهد که در آن در حق کسی کار خیر انجام دهد. ولی این کار ممکن است به هویت شخصیت خدشه وارد کند یا از جذبه ی او بکاهد.
به جای این کار، نویسنده شخصیت را به پلیدی قبل نگه می دارد، ولی سعی می کند بد بودن او را با دلیل خاصی توجیه کند. محبوب ترین این توجیه ها، عذر فرویدی است: شخصیت بد داستان دوران کودکی بد و خشونت باری را پشت سر گذاشته (پدر و مادر بد، مورد آزار و اذیت قرار گرفتن توسط هم سن و سالان و ...) و این اتفاق باعث دیوانه شدن و تغییر دادن دیدش نسبت به دنیا شده است. قاتل سریالی جامعه ستیزی که گمان می کند کشتن انسان ها نوعی انتقام جویی است، مرگ نوعی لطف و رهایی از بدبختی است و یا دنیا پوچ است و قدرت حرف اول و آخر را می زند، احتمالا عذر فرویدی محکمی برای اعمال و اعتقادات خود دارد. بعضی مواقع، ارائه ی عذر فرویدی برای این اعمال می شود که تصویر پر ابهت شخصیت پیش مخاطب تا حدودی تقلیل پیدا کند، ولی معمولا این طور نیست. شخصیت به همان پلیدی قبل باقی می ماند، فقط مخاطب می تواند از زاویه ی جدیدی به او نگاه کند.

متاسفانه درست مثل موقعیتی که در آن، شخصیت پلید کار نیک انجام می دهد، عذر فرویدی هم بعضی مواقع از عمق دادن به شخصیت عاجز است. اگر شخصیت اساسا پلید باشد، عذر فرویدی ارائه شده ممکن است احمقانه و غیر منطقی جلوه کند: " پدرش کتکش می زد، واسه همینه که الان یه قاتل روانیه. " حتی اگر جنایات شخصیت پلید منطقی باشند، نویسنده باید در عرضه کردن عذر فرویدی خود تعادل بر قرار کند. تاکید بیش از حد روی عذر باعث می شود نویسنده شبیه وکیلی به نظر برسد که سعی دارد شخصیت پلید را تبرئه کند. تاکید کم روی آن باعث می شود عذر به ترفندی سفسطه آمیز برای ایجاد دلسوزی و هم ذات پنداری با شخصیت پلید یا درام سازی بیهوده و سطحی تبدیل شود.
مهم تر از همه، عذر فرویدی به تغییر و رشد کردن شخصیت ربطی ندارد و کار آن توضیح دادن این است که چرا شخصیت تغییر نکرده است و اغلب نوعی نشانه است پیرامون این که آن ها توانایی تغییر کردن ندارند و هیچ وقت هم تغییر نخواهند کرد. نویسنده های بد اغلب فکر می کنند که عذر فرویدی می تواند جایگزینی برای شخصیت پردازی باشد، در حالی که کار آن دقیقا برعکس است (شخصیت پردازی به تغییرات و توسعه ی شخصیت در طول داستان می پردازد، عذر فرویدی دلیلی ارائه می دهد مبنی بر این که چرا شخصیت غیر قابل تغییر است). نویسنده های خوب می دانند که این عذر محدودیت هایی دارد و در این زمینه محتطانه عمل می کنند. اگر این عنصر داستانی ماهرانه و زیرکانه به داستان تزریق شود، ممکن است کاری کند مخاطب برای شخصیت پلید داستان اشک بریزد. عذر فرویدی اغلب نشان دهنده ی این است که شخصیتی که قبلا یک بچه ی شیرین و دوست داشتنی بوده، چگونه به یک هیولا تبدیل شده است. به طور کلی به مهارت نویسندگی بالایی احتیاج است تا از این عنصر به نحوی تاثیرگذار استفاده کرد.

اغلب از این عنصر به شکلی دگرگون شده استفاده می شود. تعدادی از این دگرگونی ها:
- نشان دادن رقت انگیز بودن شخصیت پلید. در این دگرگونی موجه نبودن عذر عمدی است و جزوی از ساختار کلی آن می باشد.
- به سخره گرفتن ترحم قهرمان برای شخصیت پلید و حتی به چالش کشیدن آن در یک نبرد (قهرمان برای شخصیت پلید احساس تاسف یا همدردی می کند و شخصیت پلید در جواب با تعریف کردن گذشته ی خود و سختی هایی که کشیده، اعلام می کند که به ترحم او نیازی ندارد).
- ارائه ی یک توضیح ساده برای پیشبرد داستان. بعضی مواقع نویسنده فقط قصد بیان کردن نحوه ی تبدیل شدن شخصیت به حالت فعلیش را دارد، بدون این که انتظار برانگیختن حس همذات پنداری مخاطب را داشته باشد.
- ارائه ی دلیل برای رو آوردن شخصیت پلید به خوبی. اگر آسیب روحی شخصیت پلید به نحوی ترمیم شود، دیگر دلیلی برای پلید بودن او وجود ندارد. این دگرگونی دلیل موجهی برای این تغییر ارائه می دهد.

نمونه هایی از عذر فرویدی در آثار داستانی معروف: 
- در فیلم گلادیاتور، کومودوس قبل از کشتن پدرش توضیح می دهد که تنها چیزی که از او می خواسته، کمی عشق و آغوشی گرم بوده است و برای به دست آوردن آن ها حاضر بود هر کاری انجام دهد.
- در بازسازی چارلی و کارخانه ی شکلات سازی تیم برتون، پدر دندان پزشک ویلی وانکا او را از خوردن شیرینی جات منع کرده بود و علاقه ی وافر او به شکلات نوعی اعتراض و سرکشی در برابر محدودیت تعیین شده توسط پدرش بوده است.
- در سری هری پاتر،خاله ی هری، پتونیا، از جادوگران و علی الخصوص خواهر جادوگر خود به شدت متنفر است. دلیل پشت این تنفر، جادوگر نبودن خودش است، مساله ای که در نامه ای از جانب هاگوارتز به او گوشزد می شود و حسادت او را نسبت به خواهر (و در نتیجه خواهر زاده ی خود) بر می انگیزد.
- در فیلم مرد عنکبوتی 3، هری آزبورن به دلیل این که فکر می کند پدرش توسط مرد عنکبوتی کشته شده، تمام تلاش خود را می کند تا از او انتقام بگیرد و در این راه، (موقتا) به یک شخصیت پلید و مخرب تبدیل می شود.
- در داستان سرود کریسمس چارلز دیکنز، روح گذشته، شخصیت اصلی کتاب، اسکروج را به گذشته می برد و تمام اتفاقاتی را که منجر به بدخلق شدن او شده اند، به او نشان می دهد.  (مانند مرگ مادرش در کودکی و از خانه رفتن پدرش و تنها گذاشتن او)
- به عنوان یکی از نمونه های خلاقانه تر استفاده از این عنصر داستانی، هدف اصلی بازی سایکونات ها 
(Psychonauts) نفوذ شخصیت اصلی، رزپیوتین، به ذهن افراد و مبارزه با عذرهای فرویدی آن هاست.

 





داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392-12:50 ب.ظ

معرفی عناصر داستانی/شماره ی پنج: The Leader

رهبر

تک تک پیکسل های این عکس رهبری را فر یاد می زنند.


هر گروه به یک رهبر احتیاج دارد. یک ارتش منظم، گروهی انگشت شمار از جنگجویان متحد، کسانی که ناخواسته کنار هم قرار گرفته اند، حتی گروه دوستانه ی چند دانش آموز، همگی به نوبه ی خود دارای یک رهبر می باشند.
موقعی که وقت عمل فرا برسد یا مشکلی ایجاد شود، لازم است کسی برخیزد، زیر بار مسئولیت برود و تصمیم درست را بگیرد. حتی اگر حرفی رد و بدل نشود و انتخابی صورت نگیرد، معمولا برای همه مشخص است که چه کسی گروه را هدایت می کند. رهبر غیررسمی (
de facto) کسی است که از روی ضرورت و نیاز یا ویژگی های شخصیتی این مسئولیت را بر عهده گرفته است. رهبر رسمی (de jure)، همان طور که از اسمش پیداست، کسی است که رسما به عنوان رهبر یک گروه انتخاب شده و ممکن است حتی لقب و مقام مربوطه را نیز داشته باشد.

در داستان، رهبران به چهار تیپ مختلف کلی عرضه می شوند که البته ممکن است در بسیاری از موارد، این تیپ ها با هم مخلوط بشوند و تداخل پیدا کنند.

- تیپ یک: عقل کل. آن ها اغلب گروه خود را در راستای هدف خاصی هدایت می کنند و این هدف خاص و واضح را از ابتدا در ذهن خود مجسم داشته اند. آن ها تمایل دارند به هوش و قابلیت هایشان تکیه کنند تا همیشه یک قدم جلوتر از رقبایشان باشند. در صورت مثبت بودن ، آن ها اکثرا تیپ شخصیتی شخص باهوش، استراتژیست و قهرمان حیله گر را دارند. در صورت منفی بودن، عموما نابغه های پلید، بد بزرگ و استاد گول زدن می باشند. آن ها تمایل دارند از پشت پرده و دور از معرکه کارهایشان را انجام بدهند، ولی با این حال ممکن است در این همین حالت هم قدرت و نفوذ خود را به نمایش بگذارند و این دور از معرکه بودن لزوما به معنی ناشناس بودن یا در اختفا بودنشان نیست.

تیپ دو: معقول. کاربردی ترین، با تجربه ترین، بالغ ترین و یا بی طرف ترین فرد گروه، کسی که اساسا بیشتر از بقیه لایق به دوش گرفتن مسئولیت هدایت آن می باشد. انگیزه ی او یا حس تعلق خاطری است که نسبت به هم گروه های خود دارد، یا حس وظیفه شناسی نسبت به هدفی که در راستای آن تلاش می کنند. آن ها عموما از عدم در اختیار داشتن قدرت کافی رنج می برند و عموما باید با کسی که دائما با تصمیمات آن ها مخالفت می کند، دست و پنجه نرم کنند.  کاپیتان ها و ناخداها عموما رهبرهای تیپ دو می باشند. آن ها هم می توانند هم از یک پایگاه فرماندهی کنند و هم در زمین نبرد. ترجیح می دهند طبق نقشه عمل کنند، ولی حاضرندکه اگر موقعیتش پیش بیاید، به طور لحظه ای تصمیم بگیرند و معمولا این قابلیت را هم دارا می باشند.

تیپ سه: خودسر. رک ترین و پرروترین فرد گروه. آن قدر مصمم و یک دنده هستند که اغلب گروهشان را هم به دردسر می اندازند و هم از دردسر نجات می دهند و الهام بخش اعضای آن برای فایق آمدن بر مشکلات می باشند. ویژگی برجسته ی آن ها اغلب شجاعت می باشد. معمولا شخصیت پردازی آن ها طوری توسعه پیدا می کند که با گذر زمان و به مرور، ویژگی های تیپ دو را به دست می آورند و فرق بین حماقت و شجاعت را می فهمند. در بسیاری از موارد با تیپ چهار تداخل پیدا می کند. آن ها همیشه در خط مقدم هستند.

تیپ چهار: با جذبه. نماینده ی بی چون و چرای گروه می باشند، یا به خاطر این که ترسناک ترین، ماهرترین، محبوب ترین یا محترم ترین فرد گروه می باشند، یا به خاطر این که توسط سرنوشت و یک نیروی الهی انتخاب شده اند و اهداف گروه بیشتر از همه برای آن ها اهمیت دارد. بر خلاف تیپ یک، شخصیت آن ها عامل اصلی نگه داشتن و کنترل تیم می باشد. در یک وضعیت بغرنج، همه تمایل دارند با تصمیم او موافقت کنند و بحث و جدلی در کار نیست. قدرتمندترین تیپ چهاری ها هسته ی گروه می باشند و ضعیف ترها نوعی مظهر و سوگلی.

نمونه هایی از رهبران استفاده شده در آثار داستانی معروف:

 (PROFESSOR X, X-MEN (Type 1-
(TYWIN LANNISTER, A SONG OF ICE AND FIRE (Type 1-
( CAPTAIN AMERICA, THE AVENGERS (Type 2 & 4-
 (ARAGORN, LORD OF THE RINGS (Type 4-
 (PETER PAN, PETER PAN (Type 3-
 (COMMANDER SHEPARD, MASS EFFECT (Type 1 & 2 & 3 & 4-
 (LEONARDO, TEENAGE MUTANT NINJA TURTLES (Type 2-
- MULAN, DISNEY’S MULAN (Type 2 & 3)






داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 29 فروردین 1392-08:02 ب.ظ

معرفی عناصر داستانی/شماره ی چهار: Unreliable Narrator

راوی غیرقابل اطمینان

ذکاوت یکی از این دو نسبت به دیگری به مراتب بیشتر است.
 

در اکثر روایت ها، انتظار می رود کسی که داستان را تعریف می کند، در حال بیان کردن حقیقت باشد، حداقل تا جایی که خودش از آن آگاه است. این عنصر داستانی موقعی اتفاق میفتد که روایت داستان از این قاعده پیروی نکند و حقایقی که راوی تعریف می کند، یکدیگر را نقض کنند. اگر از راوی درخواست کنید که برگردد و آن ها را بازگو کند، متوجه می شوید که هر دفعه نحوه ی وقوع اتفاقات کمی نسبت به قبل تفاوت پیدا کرده است و یک یا چند تا از جزئیات مربوطه ثابت نیست. در این میان یک حقیقت وجود دارد، ولی باید آن را از لابلای تمام دروغ ها، نیمه دروغ ها و واقعیت های تحریف شده پیدا کنید.
دلایل مختلفی پشت این غیرقابل اطمینان بودن وجود دارد. ممکن است راوی خود گناهکار یا مجرم باشد و سعی داشته باشد مخاطب و شخصیت های دیگر را به اشتباه بیندازد یا این که دیوانه یا بی تجربه و ساده لوح باشد. (هر دو مورد جزو زیرگروه های راوی غیرقابل اطمینان مسحوب می شوند و مثال های مختص به خود را دارند.)
پیاده کردن این عنصر برای نویسندگان کار دشواری است. تعریف کردن یک داستان صاف و پوست کنده به مراتب آسان تر از تعریف آن به نحوی است که مخاطب را عمدا گمراه کند. برای همین استفاده ی موفقیت آمیز از آن، دستاورد ارزشمندی برای نویسنده محسوب می شود.
یکی از تکنیک های رایج مربوط به این عنصر استفاده از
" داستان درون داستان " است، به این شکل که راوی به عنوان یک شخصیت درون این داستان معرفی می شود تا روی این مساله که او نویسنده ی داستان نیست، تاکید شود و بدین ترتیب، بستر مناسبی برای غیرقابل اطمینان بودن او ارائه شود. فیلم مظنونین همیشگی (The Usual Suspects) از این کلک استفاده می کند. کل داستان توضیحات یکی از مظنونین برای پلیس است، ولی برخی از قسمت های این توضیحات اشتباه و با تحریف بیان می شوند و تا آخر داستان معلوم نمی شود دقیقا کدام قسمت ها.
 یکی از تکنیک های زیرکانه تر مربوط به استفاده از این عنصر هم واقعی جلوه دادن گفته های راوی است. به طور مثال، در ابتدای بازی شاهزاده ی پارسی: شن های زمان (
Prince of Persia: The Sands of Time) شخصیت اصلی قول می دهد که برای یک نفر داستانش را تعریف کند و در این نقطه بازیباز باور دارد که شاهزاده خطاب به او این حرف را زده است. هر موقع هم که بازیباز بمیرد، با گفتن جملاتی مثل: " نه این اتفاق نیفتاد، یه لحظه صبر کن ... " بازی را متوقف و از آخرین چک پوینت از سر می گیرد. به این نحو، این تصور به وجود می آید که شاهزاده و بازیباز در حال شرکت در تجربه ی تعاملی یک داستان هستند تا این که نزدیک به پایان بازی معلوم می شود تمام این مدت شاهزاده این داستان را برای فرح ( همراهش در بیشتر قسمت های بازی) تعریف می کرده است.

تعدادی از دگرگونی ها و زیرگروه های راوی غیرقابل اطمینان:

Rashomon Style : یک داستان از دید چند نفر بیان می شود و هر یک به نفع خود آن را تحریف می کند.
Unreliable Voiceover : چیزی که گفته می شود و چیزی که نشان داده می شود، با هم تناقض دارند. (مختص رسانه های تصویری)
Written by the Winners : " تاریخ توسط فاتحان نوشته می شود. " در این زیرگروه، راوی کسی است که پیروز شده و با سوء استفاده از این امتیاز، وقایع داستان را به نفع خود تغییر می دهد.
Infallible Narrator : راوی بیش از حد و توان منطقی خود توصیفات و تعریفات دقیق و بی نقص ارائه می دهد.
Maybe Magic, Maybe Mundane : راوی اطلاعات درست، ولی ناکافی و مبهم ارائه می دهد.

نمونه هایی از راوی غیرقابل اطمینان در آثار داستانی معروف: 
- راوی باشگاه مشت زنی
- راوی The Tell-Tale Heart اثر ادگار آلن پو (کسی که عملا این عنصر داستانی را در ادبیات غرب وارد کرد) عموما از این عنصر داستانی برای معرفی کلی راویان غیرقابل اطمینان به دانش آموزان و دانشجویان استفاده می شود. 
- چیف برامدن، راوی پرواز بر آشیانه ی فاخته
- در تعدادی از داستان های قصه های هزار و یک شب (مثل "مثل هفت وزیر" و "سه سیب" برای ایجاد حس تعلیق و "حکایت گوژپشت" برای ایجاد حس طنز) از این عنصر استفاده شده است. 
- در سری تلویزیونی دکستر، شخصیت اصلی به عنوان راوی بارها تاکید می کند که احساسات انسانی ندارد، در حالی که بسیاری از اتفاقات سریال خلاف این ادعا را ثابت می کنند.



داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 22 فروردین 1392-08:02 ب.ظ

معرفی عناصر داستانی/شماره ی سه: Cliff Hanger

تعلیق فرجام

تعلیق فرجام به معنای واقعی کلمه! 


تعلیق فرجام (معلق ماندن عاقبت) یعنی تمام کردن یک سکانس، اپیزود و یا حتی فصل کامل (یا فیلم یا رمانی در یک سری کتاب دنباله دار) در نقطه ای حساس، نقطه ای که در آن تعدادی از شخصیت های اصلی یا همه ی آن ها در معرض خطری بزرگ قرار دارند و مخاطب (حداقل مخاطبی که اثر مربوطه را همزمان با پخش شدن یا انتشار یافتنش دنبال می کند) برای اطلاع یافتن از سرنوشتشان مجبور به صبر کردن است. عبارت "ادامه دارد" اغلب پس از به وقوع پیوستن یک تعلیق فرجام به کار می رود. عموما هر چه قدر زمان صبر کردن مخاطب بیشتر باشد، خطر بزرگ تر به نظر می رسد. تعلیق فرجام می تواند پایانی ناخوشایند برای قسمتی که تمام شده، محسوب شود، ولی خیلی کم پیش می آید که قسمت بعدی نشان دهد شخصیت ها طعمه ی خطر شده اند. کسی دوست ندارد یک هفته صبر کند تا ببیند تفنگی که به روی قهرمان اصلی کشیده شده، شلیک و منجر به مرگ وی شده است، چون در این صورت مخاطب اصطلاحا احساس می کند "سر کار گذاشته شده است. " برای همین این گونه خطرات ممکن است که جدی و مرگبار به نظر برسند،  ولی واقعا این طور نیستند.
تعلیق فرجام ممکن است با آشکارسازی های غافلگیرکننده نیز مرتبط باشد، آشکارسازی هایی که یا در همان لحظه به وجود آمده اند یا از قبل وجود داشته اند و حالا موقعیت مناسب برای ارائه شدنشان به وجود آمده است.
منشاء اصطلاح انگلیسی این عنصر داستانی(
cliff hanger به معنای آویزان از صخره)، سریال های تلویزیونی قدیمی پخش شده در بعد از ظهرهای روز شنبه می باشند که عموما نشان می دادند یک شخصیت از کنار صخره آویزان شده و نحوه ی فرار او در اپیزود بعد نمایش داده می شد.
یکی از مشکلات ایجاد شده توسط تعلیق فرجام هایی که در پایان فصل های سریال های تلویزیونی اعمال می شوند، به سرانجام نرسیدن آن ها در صورت لغو شدن سریال است. البته برخی مواقع یک
cliff hanger  عمدا حل نشده باقی می ماند که به آن Bolivian army ending  گفته می شود. ممکن است به برخی از این تعلیق فرجام های حل نشده در یک فیلم مستقل یا مینی سری تلویزیونی پرداخته شود و اگر هم نه، طرفداران برای آن فن فیکشن بنویسند.
لزوما نیازی نیست که داستان فقط با یک تعلیق فرجام به پایان برسد. ممکن است هر یک از داستان های مستقل در یک سری به تعلیق فرجام ختم شوند، در صورتی که نویسنده فکر کند مخاطبش آن ها را می پذیرد.

موارد زیر نمونه های استفاده ی نادرست از تعلیق فرجام می باشند:
- بعضی مواقع تعلیق فرجام آن قدر مبهم است که توجه مخاطب را تا حدی که منتظر قسمت بعد باقی بماند، جلب نمی کند. به عبارتی، ابهام بیش از حد با ماهیت تعلیق فرجام (که جلب توجه مخاطب عام است، در تناقض می باشد.
- بعضی مواقع خالق یک داستان، برای حل کردن تعلیق فرجام اتصال و پیوستگی وقایع داستان را عمدا دست کاری می کند، اصلا حل شدن آن را نشان نمی دهد و چگونگی نجات یافتن شخصیت ها را به تخیل خود مخاطب واگذار می کند و یا حتی آن را خواب و خیال و رویا توصیف می کند. همه ی این موارد اکثرا نشان دهنده ی ضعف داستان نویس و اصطلاحا "کم آوردن" او می باشند.
- بعضی مواقع هم حل شدن یک تعلیق فرجام، حقایق و زمینه سازی های قبلی داستان را نادیده می گیرند. مثلا کسی که شخصیتی ضعیف و کم زور توصیف شده، موفق می شود بندهای طنابش را پاره کند و از جایی که در آن زندانی شده، بگریزد. این نمونه ی بارز تعلیق فرجامی است که به شکلی  غیرمنطقی و تحمیل شده حل شده است.

نمونه هایی از تعلیق فرجام در آثار داستانی معروف: 
- تقریبا تمام سریال های تلویزیونی پرطرفدار (طبیعتا)
- تقریبا تمام آثار دارن شان
- پایان اکثر فصول و هر یک از جلدهای نغمه ی یخ و آتش (تعلیق فرجام ایجاد شده در آخرین فصل کتلین در جلد دوم سری یکی از بهترین و حرفه ای ترین نمونه های تعلیق فرجامی هست که به شخصه دیدم)
- پایان جلد چهارم سری هری پاتر
- پایان اپیزود پنجم جنگ ستارگان که استفاده از این عنصر داستانی را بین فیلم های سینمایی دنباله دار نیز رایج کرد. 





داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 15 فروردین 1392-03:21 ق.ظ

معرفی عناصر داستانی/شماره ی دو: Deus Ex Machina

امداد غیبی

طرح اولیه ی deus ex machina

امداد غیبی موقعی اتفاق میفتد که یک شخصیت، حادثه، قابلیت یا شیء، مشکلی غیرقابل حل را به طور ناگهانی و غیرمنتظره حل می کند. اگر پرونده های محرمانه به زبان روسی نوشته شده باشند، یکی از افراد تیم به طور ناگهانی خبر می دهد که زبان روسی را قبلا یاد گرفته است. اگر نویسنده  بودجه نداشته باشند، ناگهان سر و کله ی میلیونری پیدا می شود که به کار او علاقه نشان می دهد و حاضر است کل سرمایه ی موردنیاز را برای انتشار آن تامین کند.  اگر قهرمان از لبه ی صخره آویزان و دشمنش در حال لگد کردن انگشتانش باشد، یک روبات پرنده به طور ناگهانی ظهور می کند تا او را نجات دهد.

عبارت deus ex machina  عبارتی لاتین به معنای " خدای بیرون آمده از ماشین " می باشد و ریشه در نمایش های یونان باستان دارد. این عبارت بیانگر صحنه هایی بود که در آن ها از بالابر برای پایین آوردن بازیگران و مجسمه هایی استفاده می شد که نقش خدا (deus) را بازی می کردند و به صحنه آورده می شدند تا به اوضاع سامان ببخشند، خصوصا در پایان نمایش.

حوادث ناگهانی در داستان به چند پیش زمینه نیاز دارند تا امداد غیبی محسوب شوند:
- امدادهای غیبی راه حل هستند، نه اتفاقاتی ناگهانی که اوضاع را بدتر می کنند و یا پیچش های داستانی که فقط درک و دید ما را نسبت به داستان عوض می کنند.
- امدادهای غیبی ناگهانی و غیرمنتظره هستند. یعنی اگر از قبل جزئی از داستان بوده یا به آن ها اشاره شده باشد، نباید تا لحظه ی ایفا کردن نقش خود به عنوان امداد غیبی، به عنوان چیز یا کسی که قرار است مسیر داستان را عوض کند و یا راه حل مشکلی که بعدا قرار است حل کنند، به مخاطب شناسانده شوند.
- مشکلی که امداد غیبی حل می کند، باید غیرقابل حل به نظر برسد و همه از حل شدن آن قطع امید کرده باشند. اگر مشکل با کمی فکر کردن یا دخالتی ساده حل شود، راه حل دیگر امداد غیبی محسوب نمی شود، حتی اگر خیلی اتفاقی در داستان اعمال شده باشد.
با این که امداد غیبی بیشتردر  نمایش های یونان باستان استفاده می شد، دوباره در سال های اولیه ی ظهور صنعت فیلمسازی رواج پیدا کرد. در این سال ها، طبق قانون هِیز که رعایت آن لازمه ی گرفتن مجوز نمایش بود، شخصیت های بد و کسانی که به اصول اخلاقی پایبند نبودند، حتما باید نتیجه ی اعمال خود را می دیدند و مجازات می شدند. ولی خب شخصیت های بد هستند که داستان را می سازند و حتی بعضی مواقع جذابیت و محبوبیت آن ها از قهرمان داستان هم بیشتر می شود. برای همین، راه حل قصه نویسان برای این مساله، این بود که در طول فیلم به شخصیت های بد فرصت دهند تا جای ممکن جولان دهند و "باحال"  به نظر برسند و در عوض در پنج دقیقه ی آخر داستان زمینه ی شکستشان فراهم و نقشه هایشان نقش بر آب شود.
امداد غیبی یکی از بدنام ترین کلیشه های داستانی می باشد و عموما به عنوان ترفندی بی ارزش برای پیش بردن و یا خاتمه دادن به داستان شناخته می شود، ولی به هر حال این بدنامی، محبوبیت استفاده از آن را نزد نویسندگان و داستان سرایان کم نکرده و در بسیاری از آثار داستانی، خصوصا آثار داستانی معاصر، ردپایی از آن یافت می شود.

نمونه هایی از امداد غیبی در آثار داستانی معروف:
- نفش عقاب های غول پیکر/ هابیت و ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه
- پی بردن به ماهیت ماتریکس
 در پایان داستان که منجر به نجات جان نئو می شود./ سری ماتریکس، فیلم اول
- چگونگی یافتن راه حل برای شکست داهاکا/ شاهزاده ی پارسی: جنگجوی درون
- پدیدار شدن شمشیر گودریک گریفیندور داخل کلاه گروه بندی برای شکست دادن باسیلیسک/ هری پاتر و تالار اسرار
- کار نکردن مین های انفجاری، جایگزین شدن وزن سنگین با چوب، کسوف و  یک سری حوادث غیرمنتظره ی دیگر که جان شخصیت های داستان را نجات دادند./ سری تن تن




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 8 فروردین 1392-01:46 ق.ظ

معرفی عناصر داستانی/شماره ی یک: Byronic Hero

مدت ها بود به این فکر بودم که این وبلاگ تو چه مسیری قرار بگیره که هم به نفع خودم باشه، هم به نفع خواننده ها تا این که بالاخره یه مسیرخیلی خوب به ذهنم رسید. 

هر کس میاد تو این وبلاگ، طبیعتا به داستان علاقه منده. داستان هم چیزیه که در عین گستردگی، از یه سری اصول، قواعد و کلیشه های خاص پیروی می کنه. تصمیم دارم از این به بعد هر چند وقت یه بار مقاله ای کوتاه، ولی علمی و مفید با مضمون "معرفی عناصر داستانی" تو وبلاگ قرار بدم. تو این مقاله، یکی از کلیشه های داستانی، تیپ های شخصیتی و کلا مفاهیم مربوط به شکل گیری قصه معرفی و بررسی می شن و یه سری مثال هم از کاربردشون ارائه می شه. کلا آشنایی با اونا برای درک بهتر داستانایی که قراره تا آخر عمر بخونید، بسیار مفیده. 

قبل از شروع، باید به اطلاع برسونم که همه ی این مطالب با اندکی تصرف و تلخیص از وبسایت tvtropes ترجمه شدن. 
به عنوان شروع، چیزی رو انتخاب کردم که همتون باهاش آشنا هستید، چون تیپ شخصیتی بی اسمیت، شخصیت اصلی سری زام-بی هست: قهرمان بایرونی. 
در ضمن کپی کردن این مقالات در سایت یا وبلاگ دیگه مشکلی نداره، حتی بدون دکر منبع. 

قهرمان بایرونی

روح او مثل دریا پر تلاطم است. 

قهرمان بایرونی نوعی تیپ شخصیتی است که توسط آثار لرد بایرون محبوب شد. شخصیت اصلی آثار او اغلب نمایان گر ویژگی های این الگوی شخصیتی بودند ، هر چند که این الگو قبل از او و آثار او نیز وجود داشت. 
قهرمانان بایرونی شخصیت هایی کاریزماتیک هستند که دارای ایده آل ها و انگیزه ی قوی پیرامون مساله ای خاص می باشند، ولی به طور کلی از لحاظ شخصیتی ضعف های زیادی دارند و بعضی مواقع کارهایی انجام می دهند که از لحاظ اجتماعی به شدت ناپسند شمرده می شوند. هم چنین پیچیدگی های درونی آن ها به شکلی به شدت اغراق شده و احساسی روی شخصیت آن ها تاثیر می گذارد. شاید برخی از رفتار و اعمال آن ها غیراخلاقی باشد و شاید به همان اندازه که کار خیر انجام می دهند، کار ناپسند نیز انجام دهند، ولی قصدشان از انجام آن ارضای شرارت و ذات پلیدشان نیست. برخی از آن ها به عنوان کسی که گذشته ای
 تاریک داشته، به تصویر کشیده می شوند، ولی جنایات و تاریکی اعمال آن ها معمولا هیچ وقت به صورت مستقیم و به تفصیل بیان نمی شود. شخصیت های داستان و طرفدارها عموما نباید آن ها را مطلقا مقصر و لایق شماتت حساب کنند(در غیر این صورت به تیپ شخصیتی دیگری تبدیل می شوند). هم چنین آن ها پتانسیل زیادی دارند برای تبدیل شدن به شخصیت هایی که تنبیه شدن و عذاب کشیدن آن ها، در عین این که منصفانه است، حس دلسوزی و همذات پنداری مخاطب را نیز بر می انگیزد. قهرمان بایرونی کمتر کسی را لایق احترام خویش می داند.

قهرمان بایرونی معمولا دارای ویژگی های شخصیتی زیر می باشد: 
- اغلب مذکر است، جذابیت فیزیکی، جذبه، پیچیدگی و هوش بالایی دارد و از لحاظ احساسی بسیار حساس است، به حدی که باعث می شود به شخصیتی به شدت دمدمی مزاج تبدیل شود.
 
- به طور جنون آمیزی درون نگر است و ممکن است به عنوان فردی تلخ و متفکر توصیف شود. به شدت روی دردها و بی عدالتی هایی که در گذشته تجربه کرده، تکیه می کند، اغلب تا جایی که غر زدن و شکایت بیش از حد ختم می شود. ممکن است راجع به شرایطی که او را به این وضعیت انداختند و هم چنین شکست های شخصی اش، نظرها و توصیفات فیلسوفانه و بعضی مواقع، گنگی ارائه دهد.
- به خاطر گذشته ی مرموز، پردردسر و تاریکی که پشت سر گذاشته است، عموما بدبین و خسته است. گذشته ای که اگر فاش شود، از دست دادن وجودی با ارزش و اشتباه یا جنایتی بزرگ را که معلوم می کند که دائما یاد و خاطر او را آزار می دهد.
- به شدت تحریک پذیر است و باورهای شخصی محکمی دارد. باورهایی که عموما با ارزش ها، شرایط و هنجارهای جامعه در تضاد هستند. او ارزش ها و دغدغه های خود را بالاتر از ارزش ها و دغدغه های هر کس دیگری حساب می کند که این مساله به غرور یا رفتاری شهادت طلبانه منجر می شود.
 
- انگیزه و اراده ی دیوانه وارش برای زندگی کردن بر اساس باورهای خودش و بی توجهی به باورهای بقیه باعث ایجاد آشوب می شود و ممکن است در صورت شکستش به پایانی غم انگیز و در صورت پیروزی اش به یک شورش ختم شود. این شورش علیه قوانین و یا ارزش های جامعه و هم چنین بی احترامی به رتبه و درجه، اغلب به طرد شدن او از اجتماع یا دوری و تبعید از آن ختم می شود.
 

نکاتی راجع به قهرمان بایرونی:
 
- خون آشام ها، شیاطین انسان نما و به طور کلی موجوداتی که پیش زمینه ی تاریک دارند، پتانسیل زیادی را برای تبدیل شدن به این تیپ شخصیتی دارا هستند.
 
- قهرمان بایرونی عموما درگیر یک ماجرای عشقی می شود، ولی به طور معمول این ماجرا پایان خوشی نخواهد داشت.
 
- تعدادی از صفات استاندارد قهرمان بایرونی: غرور زیاد، پرهیز از توضیح دادن مسائل و پنهان شدن پشت طعنه و کنایه، لجبازی و
 ...
- قهرمان بایرونی نباید با قهرمان تراژیک اشتباه گرفته شود، هر چند این دو به شدت به هم نزدیک هستند. قهرمان تراژیک معمولا از گناه یا ضعفی خاص رنج می برد و غیر از این مساله نیت خیری دارد. گرچه هر دو قهرمان در آینده توسط ضعف یا ضعف هایشان عذاب می بینند، ولی عذاب قهرمان تراژیک از ضعفش شدیدتر می باشد، چون تمرکز و پتانسیل دراماتیک داستان روی آن بیشتر بوده است. هر چند امکان دارد که یک شخصیت هم قهرمان بایرونی باشد و هم قهرمان تراژیک، ولی این دو لزوما یکی نیستند.
- قهرمان بایرونی ممکن است با تیپ شخصیتی قهرمان صوری و یا قهرمان بی مرام تداخل پیدا کند. قهرمان صوری کسی است که کار خوب انجام می دهد، ولی نیت خیر و اشتیاق انجام آن را ندارد. قهرمان بی مرام کسی است که نیت خیر دارد، ولی هر از گاهی از شرارت و آزار و اذیت نیز لذت می برد.
 

نمونه هایی از قهرمانان بایرونی استفاده شده در آثار داستانی معروف:


- V, V FOR VENDETTA
 TONY STARK, IRON MAN -
 ACHILLIES, THE ILLIAD -
 EDWARD CULLEN, TWILIGHT -
 GREGORY HOUSE, HOUSE M.D -
 SOLID SNAKE, METAL GEAR -
 ILLIDAN STORMRAGE, WARCRAFT -

- SEVERUS SNAPE, HARRY POTTER
MICHAEL CORLEONE, THE GODFATHER -





داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 5 فروردین 1392-01:05 ق.ظ

اشعار من #2: خیال خام

ای که فراقــــت دل من چون سگ وحشی بدرد           شوق نفـــــس در طلـــــبت پر ضــرر و درد شود

ای نظرت ایـــــــزد من، ای نظــرم عابـــــــد تو           بر رخ من کــــن نظـــری گر نه که آن زرد شود

ارزش زر، قدرت شر، مظهر گل، نظــــم جهان           قَدر تو در فکـــر من است بی تو تنش گَرد شود

نزد تو این عقل کبیر، طفل صغیر است و همین          مهـــــر تو بر من برسد، رشــد کند، مــــرد شود 

عشق تو چون رود روان سیرت من پاک نمود          ســـیرت بی عـــشق بســی خُـرد شود، خَـرد شود

روی رُخَت زلــزلــه ها بر دل من عرضـــه کند           کس که بر آن چپ نگـــرد، در نظـــرم طرد شود

جمــــله ی این جمـع همه، جمع سراسر نظرم          چون تو به من عرضه شوی، گیتی من فرد شود

ننــــگ بر آن روز ســفر، روز فـراق از بر تو          شـــعله ی این شـــمع همی روز سـفر سرد شود


توضیحات:

تنش گرد شود: وجودش ضعیف می شود (ضمیر ش قوه ی تفکر هست) 

خَرد: گِل سیاه (استعاره از پستی) 







داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : اشعار من 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 28 اسفند 1391-01:36 ق.ظ

فصل اول زام-بی: شهر

با این که سه چهار روزی می شه که زام-بی: شهر منتشر شده، لینک دانلودش هنوز تو نت قرار نگرفته. با این حال با استفاده از preview چند صفحه ی اول کتاب که تو سایت آمازون قرار گرفته، مقدمه و فصل اولو کتابو ترجمه کردم. با توجه به این که ممکنه ترجمه ی این جلد به خاطر دلایلی که قبلا بهش اشاره شده، یه کم دیر آماده بشه، خوندن فصل اول برای درک حال و هوای کلی این جلد خالی از لطف نیست. فقط لازمه اشاره کنم که کتاب قرار نیست به صورت فصلی یا تو وبلاگ ارائه بشه (حداقل در حال حاضر) و این فقط یه نمونست. 

در ضمن اگه زام-بی زیرزمینتو تا آخر نخوندید، ادامه ی این مطلبو هم نخونید. خصوصا بخش مقدمه. 



آن موقع ...

یک بعد از ظهر، مردی که چشم هایی شبیه به جغد داشت، بکی اسمیت را ملاقات کرد و به او گفت که دوران تاریکی در پیش روست. چند روز بعد زامبی ها به مدرسه ی بی حمله کردند و یکی از آن ها قلب او را از سینه اش درید. ولی چون زامبی ها مغز او را نخوردند، بلافاصله بعد از مرگش به زندگی بازگشت، به عنوان یک هیولا.
اکثر زامبی ها ماشین های کشت و کشتاری بی فکر بودند، ولی بعضی از آن ها دوباره  عقلشان را به دست آوردند  و تبدیل شدند به بازیافت شده ها، موجوداتی که می توانستند درست مثل موقعی که زنده بودند، فکر کنند و حرف بزنند. ولی برای این که در همین حالت باقی بمانند، باید مغز انسان می خوردند. در غیر این صورت پس رفت می کردند و دوباره تبدیل می شدند به یک زنده شده ی وحشی.
چند ماه بعد از این اتفاق، عقل بی سر جایش آمد و متوجه شد در یک مجتمع زیرزمینی که توسط گروهی از سربازها و دانشمندان اداره می شود، زندانی شده است. او عضوی از گروه نوجوان های بازیافت شده بود. آن ها خود را "زام هد" صدا می کردند. وقتی بی درخواست همکاری کسانی را که او را اسیر کرده بودند، رد کرد، به عنوان مجازات وعده ی غذایی همه ی زام هدها قطع شد.  
قبل از این که نوجوان ها عقلشان را از دست بدهند، دلقکی وحشتناک و گروهی از جهش یافته ها به مجتمع حمله کردند. دلقک "آقای داولینگ" نام داشت. اولین بار بود که بی او را می دید، ولی قبلا سر و کارش به چند جهش یافته افتاده بود.
نوچه های آقای داولینگ زامبی ها را آزاد و هر انسانی را که سر راهشان بود، سلاخی کردند. زام هدها سعی کردند فرار کنند. وقتی معلوم شد که یکی از آن ها پسری زنده است که به عنوان یک زامبی جا زده شده، بقیه مغزش را از جمجمه اش بیرون کشیدند و آن را خوردند. فقط بی بود که توانست مقاومت کند.
حین این که بی برای مرگ دوستش عزا گرفته بود، سربازی به نام جاش ماسوگلیا که در تعقیب زام هدها بود، به آن ها رسید و به تیمش دستور داد که آن ها را تا مغز استخوان بسوزانند. ولی به خاطر دلیلی نامعلوم، به بی اجازه داده شد که برود.
خسته و درمانده، او لنگ لنگان از تونل بالا رفت، از تاریکی مجتمع زیرزمینی خارج شد و به نور خورشید که شهر زنده های مرده را روشن می کرد، قدم گذاشت.

 ***

فصل اول

حالا ...

نور خورشید داره به طور کورکننده ای تو چشای حساسم فرو می ره. سعی می کنم ببندمشون، ولی نمی شه. برای یه لحظه فراموش کردم از وقتی که کشته شدم، پلکام از کار افتادن. ناخودآگاه قیافم می ره تو هم، سرمو بر می گردونم و چشامو با دستم می پوشونم. با پای لنگ، از کنار در باز و کابوس مجتمع زیرزمینی دور می شم، بدون این که بدونم کجا دارم می رم. فقط می خوام از دست جنون، کشت و کشتار و شعله ی آتیش فرار کنم.
بعد از این که چند قدم می رم جلو، زانوهام به یه جسم سخت برخورد می کنن و میفتم زمین. در حالی که دارم ناله می کنم، به زحمت بلند می شم، دستمو آروم میارم پایین و سعی می کنم چشامو به نور عادت بدم. برای یه مدت، کل دنیا فقط یه کره ی نورانی بزرگ و به شدت سفیده. بعد، وقتی مردمک چشمم به تدریج تنظیم می شه، همه چی به صورت مه آلودی شکل خودشونو می گیرن. به درد توجه نمی کنم و آروم برمی گردم تا محیط اطرافمو بررسی کنم.  
تو یه قبرستونم. قبرستون ماشینا. ماشینای کهنه روی هم تلمبار شدن، بعضی جاها سه تا رو هم. غیر از ماشین، ماشین لباسشویی های قدیمی، یخچال، تلویزیون و مایکروویو هم همون دور و برا پخش و پلا شدن. برای بیرون آوردن قطعات یدکی، دل و روده ی اکثرشونو ریختن بیرون.
چند تا سازه ی سیمانی هم منظره رو پوشوندن. هر کدومشون اندازه ی یه آلونک کوچیکن. من از یکیشون اومدم بیرون. حدس می زنم بقیشونم ورودی های مخفی به مجتمع زیرزمینین.
از لابلای ماشین و اسباب اثاثیه های قراضه می رم جلو، بدون این که به هیچ کدوم از آلونکای سیمانی نزدیک بشم. آمادم تا اگه سربازی دیدم، مثل فشنگ بدوم. هنوزم نمی دونم چرا بقیه رو کشتن، ولی به من اجازه داده شد که بیام بیرون. شاید دل جاش برام سوخت. شایدم این یه بازیه و به محض این که فکر کنم واقعا آزاد شدم، بیان کشون کشون برگردونم اون تو. معلوم نیست.
یه درد سرکش مثل نیزه به شیکمم سیخونک می زنه. خس خس می کنم و خم می شم. منتظر می مونم تا از بین بره. زمین جلوی چشام معلق می شه. این فکر به ذهنم خطور می کنه که الان بیهوش می شم و بعد تبدیل می شم به یه زامبی تمام عیار، یه زنده شده ی مرگ مغزی. اما دوباره دیدم به حالت عادی بر می گرده و درد از بین می ره. ولی می دونم که این فقط یه فرجه ی کوتاهه. اگه خیلی زود یه کم مغز نخورم، کارم تمومه.
دنبال یه خروجی می گردم، ولی این جا هزارتوییه واسه خودش. نمی تونم تو یه خط مستقیم حرکت کنم، چون همه جا پر از بن بست و کوچه های پیچ در پیچه. این حس بهم دست می ده که دارم بی هدف دور خودم می چرخم و اسباب اثاثیه های خراب مثل تار عنکبوت منو تو تله انداختن.
صبرم لبریز می شه و از یه توده از ماشینایی که رو هم تلمبار شدن، می رم بالا. روی سقف بالاترین ماشین، خودمو برانداز می کنم و بعد، در حالی که دستمو گرفتم بالای چشام، دور و برمو نگاه می کنم. حالا که مستقیما زیر نور آفتابم، هر جای پوستم که پوشیده نشده، به خارش میفته. دستام، گردنم، صورتم، فرق سرم، پاهای برهنم. برای مقاومت در برابر سوزش، دندون قروچه می کنم  و به نگاه کردن ادامه می دم.
قبرستون ماشین حس و حال یه قبرستون معمولیو داره. به نظر می رسه یه چند سالی هست کسی بهش سر نزده. من از یکی از خروجی های فرعی اومدم بیرون. در اصلی احتمالا یه جای دیگست، شاید تو یه زمین یا ساختمون دیگه.  باعث خوشحالیمه. نمی خوام وقتی آقای داولینگ و  جهش یافته هاش دارن بر می گردن به همون گوری که ازش اومدن، دوباره باهاشون رو در رو بشم.

عکس

دور زمین سیم خاردار بلندی کشیده شده. سمت چپم یه دروازه می بینم که خیلی دور نیست. شاید پونزده متر اون ور تر از جایی که کلاغا دارن پرواز می کنن. از روی ماشینا میام پایین و سعی می کنم یه مسیر به دروازه پیدا کنم، ولی بعد مکث می کنم. بین یکی از آلونکای سیمانی و دروازه، یه سری ماشین قراضه روی هم افتادن. اگه بتونم بپرم رو ماشینا، می تونم کمتر از یه دقیقه به دروازه برسم.
فاصله رو اندازه گیری می کنم. می شه پرید، ولی بگیر نگیر داره. اگه موفق نشم، زمین پر شده از همه جور آت و آشغال تیز و برنده که می تونن زخمای بدی روم ایجاد کنن و یا حتی ...
نیشخند ضعیفی می زنم. می خواستم بگم منو بکشن. ولی من که مردم. وقتی دارم راه می رم و مثل قبل از مخم کار می کشم، آسونه فراموش کردن این حقیقت. ولی در حال حاضر یه جسدم. قلبم از سینم دریده شده و غیر از مغزم، هیچ کدوم از اندامم مثل قبل کار نمی کنن. مغزی که بنا بر دلایلی انگار رو دنده ی خلاص افتاده. اگه پرش موفقیت آمیزی انجام ندم و یه میله فرو بره تو ششام، چی می شه؟ هیچ چی. فقط درش میارم و به راهم ادامه می دم. مسلما درد داره، ولی چیزی نیست که بخواد باعث ترسم بشه.
می رم عقب، دستامو برای ایجاد تعادل باز می کنم، بعد شتاب می گیرم و می پرم. انتظار دارم بیفتم یا این که روی لبه فرود بیام. ولی در کمال تعجب از جایی که قرار بود روش بیام پایین، حدودا سه چهار متر رد می شم و با یه جیغ بنفش ناشی از هول شدن سقوط می کنم، تا این که روی کپه ای از ماشین ظرفشویی هایی که زیر وزنم میشکنن و خورد می شن، فرود میام. در حالی که دارم فحش  می دم، خودمو جمع و جور می کنم و به آلونک خیره می شم. موقعی که تو مجتمع زندانی بودم، فرصت برای ورجه وورجه وجود نداشت. به نظر می رسه عضلات پاهام قوی تر از قبل شدن. فکر کنم رکورد پرش  طول بانوانو شکستم. می تونم تو المپیک مقام بیارم! بکی اسمیت، مدال طلای ... اه، بی خیال.
می رم رو سقف آلونک و می پرم روی سری ماشینای بعدی که رو هم تلمبار شدن، این دفعه دیگه کمتر زور می زنم. با این حال بازم از هدفم رد می شم، ولی فاصله فقط یه متره. دفعه ی بعد، محاسباتم درست از آب درمیاد و رو سقف یه داتسون
 (1) فرود میام. فاصلم با دروازه فقط یه پرش کوتاهه.
قبل از این که بیام پایین، با ناراحتی دور و برمو نگاه می کنم. انتظار دارم سربازای تفنگ به دست از یکی از آلونکا بریزن بیرون. ولی به نظر می رسه که تو کل قبرستون غیر از خودم کسی نیست.
دم دروازه بازم مکث می کنم. یه دروازه ی سیمی سادست و قفلم نشده. ولی شاید یکی از همین دورازه هاست که اگه بهش دست بزنی، برق می گیرتت. با احتیاط با یکی از استخونایی که از سر انگشتام زدن بیرون، به دروازه سلقمه می زنم. یه کم می ره عقب. اتفاق دیگه ای نمیفته.
برای بار آخر، پشت سرمو نگاه می کنم. بعد شونه هامو میندازم بالا و زیر لب می گم: " به جهنم. هر چی شد، شد. " از قبرستون ماشین میام بیرون و وارد شهر سوت و کوری می شم که پشتشه.



 مارک اتومبیل[1]




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 18 اسفند 1391-07:50 ب.ظ

بحث و گفتگو پیرامون کیفیت سری زام - بی

 به عنوان یکی از فعال ترین نویسنده های معاصر و با وجود تمام فراز و نشیب های غیرقابل اجتناب، دارن شان همیشه تونسته کاراشو تو یه سطح کیفی نه چندان بالا، ولی مطلوب نگه داره. زام-بی هم تا به این جای کار از همین قاعده پیروی کرده و شامل همه ی چیزهایی هست که از یه اثر دارن شانی انتظار داریم: سبک نگارشی ساده و سریع، غافلگیری های داستانی باکیفیت و غیرقابل پیش بینی، جو خشن، منفی و مایوس کننده (البته در مقایسه با بقیه ی آثاری که  برای نوجوونا نوشته می شه) و شخصیت هایی که لزوما دوست داشتنی نیستن، ولی خودشونو تو دل خواننده جا می کنن. با این حال، این چند وقته، چه تو این وبلاگ، چه تو جاهای دیگه که کتاب توشون گذاشته شده، نظرات منفی (منفی بدون دلیل البته) راجع به سری زیاد خوندم. برای همین این پستو زدم تا دوستانی که به نظرشون این کار خوب نیست، دلایلشونو توضیح بدن و یه بحث و گفتگویی داشته باشیم. برای خالی نبودن عریضه، سه تا چالشیو که به نظرم زام-بی برای برقراری ارتباط با مخاطب ایرانی باهاشون روبرو هست، این پایین بیان کردم. اگه خواسیتد، می تونید راجع به این موارد هم بحث کنید:

اولین چالش قد علم کردن در برابر حماسه ی دارن شان و دیمونتا هست. خواننده های ایرانی یه دورانی داشتن با این دو سری و به شخصه تبی که پیرامونشون وجود داشت، یادم میاد. حالا اون تب از بین رفته، خواننده ها بزرگ شدن و طبعا سلیقشون تغییر پیدا کرده و انتظارتشونم رقته بالا. الان هر کسی این سریو بخونه، خواه ناخواه با اون کتابا و حسی که از خوندنشون به دست میاورد، مقایسش  می کنه. برای رقابت با حس نوستالژی یا حس و حال بچگی، به چیزی بیشتر از خوب بودن احتیاج هست. چیزی که زام-بی فایقش هست و البته تقصیری هم نداره. چون کمتر اثری می تونه بر این احساسات قوی و انتظارات بالا غلبه کنه. این قضیه بیشتر برای خودم قابل درکه، چون همزمان با شروع ترجمه ی زام-بی، شروع به خوندن نسخه ی انگلیسی حماسه ی دارن شان کردم (الان جلد سوم هستم، تونل خون) و می تونم به جرات بگم غیر از جنبه ی احساسی که پیرامون مرگ غیرواقعی دارن شان و دور شدن از خانوادش وجود داشت، دو جلد اول این دو سری هیچ برتری خاصی نسبت به هم ندارن و حتی از بعضی لحاظ (مثل پختگی لحن نگارش و استفاده از اصطلاحات) زام-بی یک سر و گردن از حماسه بالاتره.

دومین چالش، جو علمی-تخیلی/پسا آخرالزمانی زام-بی و موجود خیالی مورد بحث سری، یعنی زامبی هست. در زمینه ی ادبیات نوشتاری،محبوبیت فانتزی و تمام زیر سبکاش و یا موجودات خیالی مثل خون آشاما یا گرگینه ها، با محبوبیت ژانرهای مذکور تو ایران اصلا قابل مقایسه نیست. برای همینم هست که تو سایتای خارجی (مثل goodreads.com) نظرات پیرامون جلد دوم (که کاملا یه داستان علمی تخیلی/پسا آخرالزمانی رو روایت می کنه) مثبت تر از نظرات پیرامون جلد اول هست. در حالی که این جا برعکسه. 

سومین چالش، الفاظ و اصطلاحات رکیک (و یه سری مسائل دیگه مثل اشاره به عنین بودن زام هدا یا هم جنس گرایی شخصیت اصلی) هست که تو کتاب استفاده شدن و باعث شدن این اثر برای بچه ها و نوجوونای کم سن و سال مناسب نباشه، در حالی که جذابیت اصلی سبک نگارشی دارن شان برای همین گروه سنی هست. این موضوع باعث شده تکلیف کتاب با خودش معلوم نباشه و دچار یه جور تناقض مخاطب بشه. این قضیه تاثیرش برای مخاطب ایرانی یه کم بیشتره، چون در مقایسه با خارج، حساسیت پیرامون این مسائل  نسبتا بیشتر هست و یه نفر ممکنه با خوندن کتاب این تصور بهش دست بده که چه اثر سخیف و مبتذلی هست، اونم فقط به خاطر این که توش فحش به کار رفته.




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 9 اسفند 1391-11:43 ب.ظ

اشعار من #1: جوهر جاودان نویس

خنده بکن هلهله کن حزن مبین اشــک نـــریز         ایــن غـــم دل زخــم زند مرهمش این است عزیز

دســـت بــزن پـــای بــکوب تا نرسد وقت کفن          دل که رود جسم بمرد بر شـــعفش دست نــزن

چشم بــپوش از هـمه کس از کس ناکس که زند        بر دُمَــل دل نمـــکی چــرخ خـــود آن را بـــدرد

 مــرگ خود از راه رســد تا که شود عمر بخر         در طــلب نـــاز نـــفس جفت زنی دست به ســـر

غصه ی تو قصه ای از مجمع این حادثه است          رنج مــبین عـظم مکن راه و روش دست ببست

بگذرد این بگذرد آن شادی و غم هر دو چو پر        با ســگ غم نــیک بســاز حــظ چـو الماس ببر

راز قفــس تاج گــلیست بر ســر این بســتر تو        سخت نگیر آن بر سر آن بسته شود دفتــر تـــو

دفتر تو ترکه ی تک یا که یکی سرو ســـترگ         با قلمی پر کــندش جــوهـــر برجــسته بــــزرگ

جوهری جاودان نویس کز طلبش سهم تو داد         جوهـــر جـــاودان نــویس زیـــنت دفــتر تو باد 


توضیحات:

دُمَل: زخم

عظم مکن: بزرگش نکن؛ زیاد جدی نگیر

راز قفس تاج گلیست بر سر این بستر تو: دلیل وجود ما توی این دنیای فانی اینه که بتونیم از نعمت استفاده از فکر و عقلمون بهره مند بشیم.

دفتر: استعاره از زندگی



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : اشعار من 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 4 اسفند 1391-09:34 ب.ظ

Zom-B: Underground

خب دوستان، ترجمه ی جلد 2 زام-بی هم تموم شد. 




لینک دانلود نسخه ی انگلیسی 

جلد سوم  (زام - بی: شهر) 24 اسفند در انگلیس و 20 فروردین در آمریکا منتشر می شه. ولی احتمالا تا اواخر  اردیبهشت کار ترجمش طول می کشه. چون همون طور که اشاره کردم، اول باید ترجمه ی مترو 2033 رو تموم کنم. 

در ضمن، برای کسایی که ممکنه به لینک دانلود جلد اولم نیاز داشته باشن: 


منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم. 





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 18 بهمن 1391-07:25 ق.ظ

بررسی اجمالی زام - بی: زیرزمین

سلام. 


یکی از دوستان قبلا پرسیده بود ترجمه ی جلد 2 چه قدر طول می کشه و من در جواب گفته بودم ممکنه ضربتی تو سه چهار روز تمومش کنم، یا این که ممکنه یکی دو هفته طول بکشه. خب این حرف اغراق ناخواسته ای بیش نبود. با این که الان دو هفته از پایان ترجمه ی جلد 1 گذشته، فقط ترجمه ی دوازده فصل از بیست و چهار فصل جلد 2 تموم شده. این مساله دو دلیل داره: 1. موقع ترجمه ی جلد اول دانشگاه  هنوز بار نشده بود و وقت آزاد بیشتری داشتم. 2. تو ترجمه ی جلد 2 دارم وسواس بیشتری در زمینه ی استفاده از کلمات، عبارات و اصطلاحات به خرج می دم. البته شاید شما به عنوان خواننده حسش نکنید، ولی برای خودم کاملا ملموسه. خلاصه این که چون خیلی از شما درخواست می کنید داستانو به صورت فصل به فصل بذارم و منم با وجود فکر کردن به این مساله، به این نتیجه رسیدم که کار جالبی نیست، تصمیم گرفتم یه نقد از یه وبلاگ خارجیو ترجمه کنم که به صورت مختصر و مفید کتاب زام - بی زیرزمین رو بررسی کرده و به بدون اسپویل کردن چیز مهمی، به نکاتی اشاره کرده که می تونه کنجکاوی و عجله ی شما دوستان رو در خوندن جلد 2 تا حدودی کاهش بده. 

لازم به گفتن نیست که این نقد، نکات داستانی جلد اولو فاش می کنه. 


چند ماه بعد از حمله به مدرسه، بی تو یه مجتمع نظامی بیدار می شه، بدون این که به خاطر بیاره تو چند ماه گذشته چه اتفاقی افتاده. از موقعی که حمله ها صورت گرفتن، زندگی تو بریتانیا حسابی مشکل شده و بی هم سریع توسط رژیم نظامی حاکم در مجتمع با زندگی جدیدش آشنا می شه. ولی وقتی راجع به زامبی هایی که تو مجتمع زندانی شدن و دانشمندایی که گروگان نگهشون داشتن، اطلاعات بیشتری کسب می کنه، نگرانیش بیشتر می شه و سوالاتی براش پیش میاد. چرا نجاتش دادن؟ تو دنیا کسی هست که بشه بهش اعتماد کرد؟
با زام- بی، دارن شان مسیر سختیو واسه خودش انتخاب کرده. اون دو تا سورپریز داستانی کتاب اول کلی بحث ایجاد کردن (و اگه بگید جفتشونواز قبل کشف کرده بودید، باید بگم شرمنده، حرفتونو باور نمی کنم) سورپریزی که راجع به شخصیت بی فاش شد، باعث شد راجع به قضاوتایی نا به جایی که راجع بهش کرده بودم، احساس گناه کنم. مطمئنم دارن شانم همینو می خواست. بعدش این غافلگیری رو با یه غافلگیری دیگه، یعنی کشته شدن بی توسط زامبیایی که به مدرسه حمله کردن بودن، تکمیل کرد. یعنی کسیو که به عنوان شخصیت اصلی معرفی شد، از داستان خارج کرد؟
خب، این اسپویلر نیست اگه بگیم که نه، این کارو نکرد. اون زندست (یه جورایی) و سالم (البته سلامتی از سر و روش نمی باره) وقتی بیدار می شه، تو یه اتاق گندست و تو این اتاق، تیمی متشکل از افرادی که لباس چرمی پوشیدن، کلاه کاسکت سرشونه و با نیزه و شعله افکن مجهزن، توسط زامبیا محاصره شدن.  بی به زودی می فهمه که یه زندانی تو یه مجتمع زیرزمینه و دیگه انسان نیست. در واقع، اون خودشم زامبیه، ولی نه از اون نوع زامبیای نفهم مغزخور (که بهشون زنده شده گفته می شه). به جاش اون یکی از بازیافته هاست. یعنی هوش، حافظه و وجدانشو حفظ کرده و همون شخصیتو داره که تو کتاب اول داشت. البته بی دندونای تیز زامبیا و استخونای تیزی که از نوک انگشتاش زدن بیرون هم داره. دیگه نمی تونه بخوابه و موهاشم دیگه رشد نمی کنن.
نیروی حاکم بر مجتمع هنوز نمی دونه که چرا بعضیا به بازیافته تبدیل می شن و بعضیا نه. به همین خاطر بی کلا یه موش آزمایشگاهی محترم محسوب می شه. مسئولین بی و بقیه ی بازیافته ها رو از اتفاقات بیرون بی خبر می ذارن، برای همین اونا نمی دونن کشور توسط زامبیا گرفته شده یا نه. یا این که اصلا این قضیه شیوع یه بیماری مرگبار بود و اولیاء امور حالا تحت کنترل در آوردنش. (با توجه به این که ده تا کتاب دیگه از سری باقی مونده، جا برای حدسیات زیاده) قبل از تموم شدن این جلد، ما آروم آروم متوجه می شیم که بی و "دوستای" جدیدش، با این که نامیران، ولی برخلاف اکثر موجوداتی که تو این دسته طبقه بندی می شن، پلید نیستن. هم چنین ما کشف می کنیم که قراره موجودات به مراتب نامطبوع تری از زامبیا از قلم دارن شان تراوش کنن. به کاور کتاب سوم با دقت نگاه کنید. هر چند اگه از دلقکا می ترسید، شاید بهتر باشه این کارو نکنید. (آره، اون تخم چشمه که رو دماغشه)
مثل خیلی از طرفدارای دارن شان، انتظار داشتم زام – بی پر باشه از خون و خونریزی. ولی غیر از فصلای آغازین و پایانی، همچین چیزی نبود. ولی در عوض، خونریزی تو زام – بی زیرزمین با توپ پر برگشته، به طوری که توش شاهد یه سری از خونین ترین و خشن ترین صحنه های دارن هستیم.  البته اینم باید در نظر داشت که این درجه بندی این سری "بزرگسالان جوان" (Young Adult) هست، یعنی نسبت به سری حماسه ی دارن شان و دیمونتا، درجه بندی سنی نسبتا بالاتری داره. مثل کتاب اول، نویسنده به دنبال به تفکر واداشتن خواننده راجع به نژادپرستی و تعصبه. این مسائل تو کتاب اول معرفی شدن. این که بی چه قدر از رفتارای پدرش عذاب می کشید و چه قدر از شخصیت خودش ناشی از تربیتش بود. تو این کتاب هم دارن شان به طور هوشمندانه ای به این مساله می پردازه، ولی این دفعه موضوع مورد بحث زامبیان. بی و بازیافته های دیگه توسط اسیرکننده های انسانشون، مورد سوء استفاده قرار می گیرن و مجبورن رفتارای متعصبانه و طاقت فرساشونو تحمل کنن.
تا حالا دو کتاب از سری منتشر شده و با همین دو کتاب، معلومه که با یه سری خیلی باحال طرفیم. دارن شانم دیگه داره اوج هنر نویسندگیشو به نمایش می ذاره. زام – بی شهر، جلد سوم، قراره تو ماه می منتشر بشه و دو تا جلد دیگه هم طی همین سال منتشر می شن. اگه یه پسر نوجوون میشناسید که عاشق بازی و فیلمای ترسناکه، ولی به خوندن خیلی علاقه نداره، این کتابا یه راه مطمئنن برای این که مجبورش کنید به ورق زدن. من به شخصه نمی تونم برای چاپ جلد بعد صبر کنم، چون سوالای زیادی راجع به دلقک و مرد جغدی دارم و دوست دارم هر چه سریع تر جوابشونو بدونم. 

منبع: http://bookzone4boys.blogspot.co.uk/2012/12/review-zom-b-underground-by-darren-shan.html




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 9 بهمن 1391-01:06 ق.ظ

سورپریز داستانی زام - بی

اگه جلد اول سری زام - بی رو تا آخر نخوندید، از خوندن این پست صرف نظر کنید. 


.
.
.
.
.

فکر می کنم همتون کم و بیش بعد از این که اولین بار دیدید تاد، بی رو دختر خودش صدا می کنه، حسابی شوکه شدید یا حتی فکر کردید یه اشتباهی پیش اومده. در اصل منم وقتی به اون قسمت از داستان رسیدم، همین حسو داشتم. می تونم به جرات بگم کمتر نویسنده ای تا حالا تونسته بود این طوری منو گول بزنه. البته با پیچش های داستانی با کیفیت زیاد برخورد داشتم، ولی هیچ کدوم این قدر سر یه مساله ی تابلو و اساسی (جنسیت شخصیت اصلی) نبودن. اما چیزی که این غافلگیری داستانی رو جالب می کنه، اینه که تو داستان چند جا به صورت زیر پوستی به دختر بودن بی اشاره می شه، ولی طوری که بار اول خیلی سخت می شه متوجهشون شد. در زیر به چند تاشون که خودم متوجشهون شدم، اشاره می کنم.

1. واضح ترین اشاره به دختر بودن بی، کابوسیه که می بینه. بچه هایی که " مامانی " صداش می کنن. ما بار اول فکر می کنیم این به خاطر ذات عجیب کابوسه و یا شاید هم به خاطر این که مفهوم "مامانی" یا همون مادر، یعنی کسی که در راس قرار داره و نیازی نیست که لزوما مونث باشه. ولی وقتی معلوم شد بی دختره، این کابوس هم که به وضوح مشخص بود پشتش معنی نهفتست، منطقی تر به نظر می رسه. 

2. " لالیپس همه ی پسرهایی رو که تا حالا دیده، ماچ کرده. منم چند وقت پیش برای این که ببینم چه جوریاست، ازش لب گرفتم. ولی هر وقت راجع به قضیه حرف می زنم، می گه که دهنمو ببدنم. " 

لالیپس که این قدر شخصیت بی خیال و بی بند و باریه، چرا باید به بی بگه راجع به بوسیدنشون دهنشو ببنده یا به قولی، خجالت زده باشه؟ مگه فرق بی با بقیه ی پسرا چیه؟ فرقش اینه که بی اصلا پسر نیست! 

3. یه مورد دیگه، رابطه ی بی با پدرشه. اصولا اگه بی یه پسر بود، با اون شخصیت و با اون میزان لات بودنش، هیچ دلیلی نداشت که این قدر از لحاظ احساسی در برابر پدرش ضعیف باشه. این یکی از مسائلی بود که تو طول داستان منو متعجب کرده بود و فکر می کردم ضعف شخصیتی بی هست، ولی در اصل دارن شان به شکل خیلی استادانه " دختر بابایی " بودن بی رو به صورت تناقض های احساسیش بیان کرده بود.

4. دعوای بی با نانسی هم یه جور اشاره ی دیگه محسوب می شه، هر چند نه به شدت موارد بالا. کدوم پسری میاد با یه دختر دعوا کنه و به قولی شاخ به شاخ بشه؟ خصوصا تو دعواهای مدرسه ای که همشون برای عرض اندام و به رخ کشیدن قدرت هستن. 

5. تو موزه ی جنگ، بی خودشو با یه دختری که تو هولوکاست کشته شده و دفترش به جا مونده، مقایسه می کنه و می گه "اگه من جای دختره بودم." پشت این که دارن شان این جا اسم یه دخترو آورده و نه یه پسر، مسلما دلیل وجود داشت. می خواست روی همذات پنداری بی با یه دختر ( و در نتیجه، دختر بودن خودش) تاکید کنه. 

اگه شما هم به نکته ی دیگه ای برخوردید یا با نکات بالا مخالفید، توی بخش نظرات بنویسید. 



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 2 بهمن 1391-04:45 ب.ظ

زام - بی / دارن شان

با سلام. 


با توجه به این که میزبان وبلاگ اصلی بنده یعنی وردپرس فیلتر هست و این قضیه باعث شده بعضیا نتونن بهش سر بزنن، این وبلاگو ایجاد کردم. 
در حال حاضر اولین کار ترجمم، یعنی جلد اول سری زام -بی تموم شده و تو نت قرار گرفته. 
اگه کتابو خوندید، به شدت مایل به شنیدن هر گونه نظر یا انتقادی هستم. چون قصد دارم ترجمه ی هر 12 جلد سریو انجام بدم و مسلما نظرات شما نقش زیادی در  بهبود ترجمه ی جلدهای بعد رو داره. 




داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 



  • تعداد صفحات :8
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8