Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:سه شنبه 19 بهمن 1395-05:59 ب.ظ

مصاحبه‌ی من با ژورنال ادبی دانشگاه علامه طباطبایی (به انگلیسی)



توی شماره‌ی سوم ژورنال ادبی دانشگاه علامه طباطبایی٬ یه مصاحبه‌ی سه صفحه‌ای از من منتشر شده که توش راجع‌به سه موضوع حرف می‌زنم: 

- تجربه‌م به عنوان دانشجوی کارشناسی علامه توی رشته‌ی ادبیات انگلیسی
- نحوه‌ی مطالعه و چگونگی کسب رتبه‌ی ۸ توی کنکور ارشد ادبیات انگلیسی 
- انگیزه‌ی اصلی برای ورود به وادی ترجمه و راه انداختن این وبلاگ 

می‌تونید مصاحبه رو (که به زبون انگلیسی و بدون ترجمه‌ست) از لینک زیر دانلود کنید: 


اگه احیاناً قصد دارید توی رشته‌ی ادبیات انگلیسی (به‌خصوص توی دانشگاه علامه) تحصیل کنید٬ شاید خوندن کل مجله خالی از لطف نباشه. چون علاوه بر این‌که کار قوی‌ایه٬ یه ایده‌ی کلی از جو دانشگاه و فعالیت‌هایی که اونجا انجام می‌شه بهتون می‌ده. 

برای خریدش (با قیمت ۵۰۰۰ تومن) می‌تونید یه این آدرس ایمیل بزنید: 


یا با این دو شماره تماس بگیرید: 

۰۹۱۲۵۳۳۲۲۷۳
۰۹۳۸۵۱۱۱۸۹۹



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 8 بهمن 1395-11:27 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت دوازدهم: The Great Old Ones Round-Up

من تمام أتچه را که کائنات از وحشت در چنته داشت، از نظر گذراندهام و اکنون حتی آسمان بهار و گلهای تابستان نیز به کامم زهر شدهاند.

احضار کثلهو

املا/معادل (های) فارسی: جمعبندی قدیمیگانگان متعال 

نمونهای از قدیمیگانگان متعال: یِیگ (Yig)، گاتانوثوآ (Ghatanothoa ستوگوآ (Tsathoggua)

تاکنون دو تن از قدیمیگانگان متعال را بهطور جداگانه معرفی کردهایم: کثلهو و هاستور. ولی پانتئون قدیمیگانگان به این دو محدود نمیشود. خود لاوکرفت قدیمیگانگان بیشتری را در نوشتههای خود معرفی کرد و تعداد آنها به لطف فعالیت نویسندگانی که در طی چند دههی اخیر اسطوره را بسط دادهاند، بسیار بیشتر شده است. در ادامه به معرفی مختصر برخی از این قدیمیگانگان میپردازیم:

«ییگ» اثر faxtar

ییگ، پدر مارها (Yig, Father of Serpents): ییگ برای اولین بار در داستان «نفرین ییگ» (The Curse of Yig) که کار اشتراکی لاوکرفت و زلیا بیشپ (Zealia Bishop) بود مورد اشاره قرار گرفت. ییگ هم طبق سنت رایج قدیمیگانگان، از فضا به زمین آمده است و خلق خزندگان و حشرات به او نسبت داده شده است. البته برخی از عبادتکنندگان او خلق انسان را نیز به ییگ نسبت دادهاند، ولی احتمالاً این دروغی است که برای بالا بردن جایگاه خدای خود ترویج میدهند.

به احتمال زیاد ییگ الهامبخش افسانههای مربوط به خدای آزتک كیتزالكواتل (Quetzalcoatl) بوده است، چون از لحاظ ظاهری این دو شباهت زیادی به هم دارند. ییگ هم بهراحتی راضی میشود و هم بهراحتی عصبانی، برای همین پرستش او در عین سودمند بودن، ریسک زیادی به همراه دارد.

گفته میشود شیوهی انتقامگیری او، تبدیل کردن دشمناش به هیولاهایی مارمانند است. او فرزاندان خود را که ظاهری اینچنین دارند، بهعنوان مأموران مخفی خود به سرتاسر دنیا میفرستند تا خواستهی او را به مرحلهی اجرا برسانند.

« گاتانوثوآ» اثر borjapindado

گاتانوثوآ (Ghatanothoa): گاتانوثوآ برای اولین بار در داستان «خارج از اعصار» (Out of the Aeons) اثر مشترک لاوکرفت و هیزل هیلد (Hazel Heald) مورد اشاره قرار گرفت. گاتانوثوآ که از قرار معلوم اولین فرزند کثلهو است، از سیارهی یوگوث، سیارهای که طبق شواهد موجود در منظومهی شمسی واقع شده است، به زمین آورده شده است.

گاتانوثوآ ظاهر بسیار هولناکی دارد، حتی با در نظر گرفتن استانداردهای اساطیر. هرکس که به او نگاه کند، درجا خشکش میزند و در حالی که همچنان زنده است، نوعی رویش چرمی پوستش را میپوشاند.

گاتانوثوآ زیر قارهی گمشدهی مو (The Lost Continent of Mu) گیر افتاده است و مردمی که آنجا زندگی میکنند، او را خنثیسازی کردند تا نتواند از آنجا فرار کند.

کاهن اعظم شوب-نیگوراث سعی کرد تا با قدیمیگانگان متعال مبارزه کند، ولی ماموران گاتانوثوآ طومار جادویی او را با یک نمونهی قلابی تعویض کردند و او را به سرنوشتی نامعلوم دچار ساختند.  

 «ستوگوا» اثر James Daly

ستوگوآ (Tsathoggua): از این پس به قدیمیگانگان متعالی که نویسندگانی به جز لاوکرفت خلقشان کردهاند، میپردازیم. ستوگوآ یکی از مخلوقات کلارک اَشتون اسمیت (Clark Ashton Smith) است که به سری داستانهای حلقهی هایپربوریایی (The Hyperborean Cycle) او تعلق دارد.

ستوگوآ ظاهر وزغی غولپیکر و سیاه را دارد و خصایص ظاهری خفاش و جانور تنبل (Sloth) را نیز داراست. به اعتقاد برخی ستوگوآ میتواند ظاهر خود را بنا بر اقتضای شرایط محیطیای که در آن حضور دارد عوض کند. کالتهای ستوگوآ در زیر شهرهای بزرگ فعالیت میکنند و از طریق فعالیتهای جنسی دستهجمعی (اورجی) و کشتن قربانیهای انسانی قدرت کسب میکنند. خود ستوگوآ نیز از جنگ و عدم ثبات در جوامع انسانی قدرت کسب میکند.

پیروان ستوگوآ هرچقدر بیشتر به او نزدیک شوند، فاسدتر میشوند، طوری که در شدیدترین حالتشان انسانیتشان را کامل از دست میدهند و رفتار و سکناتی کاملاً حیوانی پیدا میکنند.

البته خدمتگزاران واقعی ستوگوآ نه انسانها، بلکه موجوداتی به نام بیشکلزادگان (The Formless Spawn) هستند. بیشکلزادگان موجوداتی سیاه و فاقد شکل هستند که به قیر شباهت دارند. بیشکلزادگان میتوانند به هر شکلی که میخواهند دربیایند و مهار کردنشان بسیار دشوار است، برای همین در امر شکار انسان بسیار کارآمد هستند.

«ایثاکوا» اثر James Daly

ایثاکوای بادرو (Ithaqua the Wind-Walker): ایثاکوا که پیشتر اشارهای مختصر به او داشتیم، برای اولین بار در داستان ایثاکوا اثر آگوست درلث حضور پیدا کرد. ایثاکوا موجودی غولپیکر و شبهانسان است که پوستی رنگپریده و چشمهای قرمز درخشان دارد. به احتمال زیاد ایثاکوا الهامبخش افسانههای وندیگو و یتی بوده است، چون او در نواحی قطبی پرسه میزند و مسافران بیخبر را به طور دردناکی به قتل میرساند.

نقل است که ایثاکوا میتواند به راحتی راه رفتن روی زمین، آسمان را هم بپیماید و همچنین میتواند خود را به شکل ابری مهآلود دربیاورد.

«کثوگوآ» اثر هنرمند نامعلوم

کثوگوآ (Cthuga): کثوگوآ، یکی دیگر از مخلوقات درلث، یک توپ آتشین هوشمند است که گفته میشود اولین قدیمیگانهی متعالی بود که به زمین وارد شد (در آن هنگام که بخش اعظمی از زمین گداخته بود). خدمتگزاران او جانوران آتشین کاثوگا (Cthugha) هستند که به نام آتشآشام (Fire Vampire) نیز شناخته میشوند. نقل است که یکی از این آتشآشامان عامل آتشسوزی بزرگ لندن در سال 1666 بود.

«اَبهاث» اثر هنرمند نامعلوم

اَبهاث (Abhoth): ابهاث، ملقب به منشاء کثافت (The Source of Uncleanliness) یک حجم خاکستری با فرم متغیر است که از بدنهی خاکستری آن، هیولاهایی کریه و فاقد شعور دائماً در حال زاییده شدن و بیرون آمدن هستند. بازوچهها و دستهای ابهاث بسیاری از این هیولاها را میگیرند و به عقب میکشند تا خورده شوند، ولی برخی از آنها موفق به فرار میشوند و در زمین شروع به پرسهزدن میکنند. تعداد کمی از آنها در صدد برآورده کردن خواستهی پدرشان برمیآیند.

ابهاث ذهنی پیچیده و بدبین دارد و میتواند از راه تلهپاتی با موجودات هوشمندی که اطرافش باشند، ارتباط برقرار کند.

«گلاکی» اثر Steve Somers

گِلاکی (Gla'aki): گلاکی، یکی از مخلوقات رمزی کمبل (Ramsey Campbell) درون دریاچهای در انگلستان زندگی میکند، هرچند شاهدان حضور او را در برخی از دریاچههای دیگر در دنیا نیز گزارش دادهاند.

او ظاهر حلزونی غولپیکر را دارد که سه چشم او روی سه پایهی ارگانیک قرار گرفتهاند و تیغههای فلزی زیادی از پشتش بیرون زدهاند.

برخی با میل شخصی خود به گلاکی خدمت میکنند و برخی نیز از طریق رویا دیدن به او جذب میشوند.

اگر انسانی به دریاچهای که گلاکی درون ان قرار دارد نزدیک شود، او یکی از تیغههای فلزیاش را  وارد پیکر آن انسان میکند و از طریق آن نوعی مایع بیگانه را وارد بدنشان میکند. اگر تا قبل از کامل شدن تزریق، نخاع قربانی بشکند، او خواهد مرد. در غیر این صورت به یکی از خدمتگزاران گلاکی تبدیل خواهد شد و او خواهد توانست به هر شکلی که بخواهد، قربانی را کنترل کند.

اشاراتی کوتاه به چند قدیمیگانهی دیگر:

اَتلاک-ناکا (Atlach-Nacha): قدیمیگانهای با پیکری عنکبوتمانند و صورتی انسانگونه که کار آن بافتن تار بزرگی است که بین سرزمین رویاها و جهان بیداری ارتباط برقرار میکند. به اعتقاد برخی، اگر روزی بافتن این تار به پایان برسد، دنیا نیز به پایان خواهد رسید.

شودِمِل (Shudde M’ell): شودمل، معروف به حفار زیرین (The Burrower Beneath)، یک کرم غولپیکر خاکستری حدوداً یک و نیم کیلومتری است که از خود اسیدهایی ناشناخته ترشح میکند. شودمل در اعماق زمین میخزد و سنگهای زیرزمینی سر راهش را ذوب میکند. شودمل مهمترین عضو گونهی کرممانند کتونیَنها (Chthonians) است.

کوآچیل یوتِس (Quachil Uttaus): کوآچیل یوتس میتواند هر چیزی را در تماس با آن قرار بگیرد، به گرد و غبار تبدیل کند، چون به اعتقاد برخی حضور او در یک مکان، سرعت گذر زمان در آنجا را سریعتر میکند. برای همین او در میان قدیمیگانگان متعال نماد کهنسالی، مرگ و پوسیدگی است. فقط کسانی که نیت خودکشی کردن داشته باشند، به احضار کردن این قدیمیگانه فکر میکنند.

غیر از مواردی که اشاره شد، قدیمیگانگان متعال بسیار بسیار بیشتری در اسطوره حضور دارند که پرداختن به همهی آنها از حوصلهی این سری مقالات خارج است. در صورت علاقهمند بودن به اساطیر کثلهو، بد نیست که خودتان هم به تحقیق و اکتشاف پیرامون این زمینه بپردازید. لاوکرفت، با تشویق نویسندگان دیگر به بسط دادن اسطورهای که خودش خلق کرده بود، یکی از پربارترین فعالیتهای خلاقانهی اشتراکی را در ادبیات گمانهزن بدعت نهاد و چه قصهنویس باشید، چه  طراح، از میان تعداد زیاد هیولاهای خلقشده در این بستر، بالاخره یکیشان تخیلتان را به هیجان آورده و الهامبخشتان خواهد بود. 




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:شنبه 2 بهمن 1395-12:18 ق.ظ

اشعار من #7: A Poem On the Uselessness of Poems


DOWNLOAD LINK

A Poem on the Uselessness of Poems
(A Parody/Pastiche of Pope’s “An Essay on Criticism”)

“If Galileo had said in verse that the world moved, the inquisition might have let him alone.” 
Thomas Hardy


I steal Prometo’s flame, in form of phrase,
To faze with fire, what made fire blaze.
I don’t invoke the muse; I know she knows
We are to blame for nonsense we compose.
Our story starts when man invented speech,
To organize his mind, to learn and teach.
He made up words to express his simple thoughts,
To entertain, impress or call the shots. 
In time, his simple life got mixed with cants, 
His rough, coarse shouting turned to tribal chants.
The tribes expanded and gave rise to cities, 
The people chose professions, formed committees.
Order, culture, intellect were prized.
In sooth, that’s how the folks were civilized.
From this event, arose a mighty chain
Of basic roles that most, still, remain:
The architect’s a geometric seer; 
From what he’s jotting down, titans appear.
The thinker spends long years to read, construe, 
In hope he write one sentence that is true. 
The scientist, with discourse clear and terse,  
Writes models that explain the universe.
The engineer invents; the doctor heals,
And the chef cooks us delicious meals. 
But then, the poets, like the phoenix rise,
To waste our time and fill our heads with lies.

For centuries, verse was heart of culture’s heat,
Till songs and lyrics made it obsolete. 
The poets who still readership demand,  
Are those who can’t find friends to form a band. 
‘Tis not a noble deed, and ill advised
To mock a thing by Nature satirized.
The throng of poets, once a mighty race,
Got marred in time and lost their former grace.
For once, Augustus sought what they could write,
And through their art, affirmed his sovereign might. 
They strode with pride in courts of kings and queens,
And generous patronage secured their means.  
‘Twas a virtue just to read their verse,
To copy, learn by heart, recite, rehearse.
Sometimes, like Bede, struck by Caedmon, awed
So much, their verse was deemed the voice of God.
But now, the poet is a creature poor, 
Neglected, sad, behind a closéd door, 
Indulged in weakness, wanting clear notion
With vague speech, exposing vague emotion,
With style so lame, and ideas so few
“I Press Enter,
So I’m
A Poet 
Too!”
Or if his taste’s antique, he throws a show,
Repeating rhymes of thousand years ago. 
Some, every chance they get, promote their ditty;
Perchance a friend would read it out of pity.
Some send them to some journal no one sees
Except their staff and other wannabees 
Who hope to taste whate’er their ilk have brew,
To ape their style and publish something too. 
Some win awards by chance or strong rapport;
They think themselves neglected act no more;
Their name might float around till they are dead,
Forsooth, the volumes still remain unread.
But those who hate to see themselves ignored,
Or long to be, by public eye, adored,
They sell their soul for seconds of applause,
And turn themselves to servants of a cause.
They hunt for headlines, heed the talk of day
And set their song to every tune they play. 
An artist’s worst offense is lack of pride .
When art is sold, ‘tis Art Undignified. 
But brace yourselves, the worst is yet to come;
O god of expectations, roll your drum;
I sing of “Death of Art”, a shameful fad,
A ritual worse than those that Aztecs had;
The foulest con in age of artful scams,
I sing of competitive Poetry Slams,
Where left-wing youngsters, acting as a sage,
Discharge their empty rage upon the stage.
They rant, they curse, without a trace of craft,
They sing (they mewl!) of subjects trite and daft,
With grace of actors in a high-school play,
The audience claps to wash the cringe away. 

But ‘tis not fair to fight a verbal round
With rivals who are plastered on the ground.
Let’s back away to times of glories past
When sun of age on them no shadows cast. 
Let’s censure verses of the bundled best,
The Homers, Virgils, Wills and all the rest. 

A Critique of Homer and Epic Poetry

“Achilles’s wrath, to Greece, the direful spring
Of woes unnumbered, heavenly goddess, sing!” 
And thus begins the song of war of Troy
A sad affair, expressed in mood of joy.
The muse is asked to praise the cause of pain 
Of thousand Greeks, by sinful hands, slain.
This sight, to human sense, must seem so crude,
But Homer snares our sense in servitude; 
Where we should feel disgust, we feel delight,
For measly words make light of human plight. 
We praise Ulysses for his clever ploy 
To pass, with Trojan horse, the walls of Troy. 
But feel the weight: how precious Troy was trashed, 
How dames were ravished, infant skulls were smashed,
How trust and peace were breached by gross foul play, 
 How innocent blood was wildly shed that day.
Paint all this carnage with the eyes of brain,  
Hear every scream and soak up all the pain;
Up close, this sight would break the staunchest heart, 
In verse, who cares? “This trickster’s mighty smart!”
The Epics, by their lofty grand design,
Make heinous deeds and conducts seem benign. 
Their so called heroes: villains well-disguised,
Their crimes revered, their vices idolized.
The poets, though, through no fault of their own
Make angels out of devils by their tone. 
This tone, by nature, empathy-abound,
Makes Satan seem a saintly king uncrowned. 
How can Laertes’s son be cursed, despised,
When Odyssey makes him thoroughly humanized? 
Although by Roman troth to Trojan pride,
In Aenid, they the “cruel Ulysses” chide,
The hero they applauded in his place,
The “pious Aeneas”, is not a better case.
In Carthage, he was bound to Dido’s heart,
With a hint from gods, the bond was torn apart.
But ‘tis the habit of us earthly clods;
What we can’t know, relate to faith and gods.
He FLIED from there in manner most unkind,
What kind of hero leaves his love behind? 
By this unkindness, Dido pricked with scars,
Unleashed a curse that caused the Punic wars. 
So Dido’s suicide, as Romans thought, 
And thousand deaths, in wars they later fought, 
Were all the fruits of one man’s disregard,
“But he’s a hero,” quoth the Roman bard, 
And that he is and that he shall remain, 
For ethics die in place where poets reign. 
Why Vikings killed and pillaged, seeking fame? 
In hope that Skalds eternalize their name. 
How Germans turned vindictive, moral-blind? 
With Wagner’s music, Wessel’s words in mind.
How Persian men turned soft and aimless Rends? 
By message and the vibe that Hafez sends. 
Let’s not forget: how Iskander’s bloody quest
And empty dream, for sake of glory’s zest, 
Were caused by taking Homer as his guide,
In sooth, he slept with Iliad by his side.
The poets, though, are mimics in disguise,
They mirror what their cultures idolize;
In epics, they’re repeating myths, ‘tis true;
Retaining lies is what they really do. 
Our brain is rich with different retinues, 
Some occupied, some dormant in disuse;
The retinues, by culture, reinforced, 
Are strengthened and by people’s heart, endorsed. 
If poets choose one retinue to grow, 
That retinue will form the status quo.
And so, when Homer idolizes war, 
And treats Achilles as a superstar,
The warlike, brutish spirit he displays, 
In form of dream, in Grecian psyche, lays. 
Until, one day, in course of many years, 
A driven man, just like Achilles, appears;
They deem him a messiah sent from skies,
To realize the dream, the people rise, 
Not knowing they’re being duped and played like toys,  
They cheer their leader as he kills, destroys. 

Sometimes, the poets, heed the vice they bring;
And based on reason, say the moral thing. 
Thersites cries: “what cause we have to fight?
One man is wronged; should thousands feel the plight?”
He should be viewed as shepherd guiding sheep,
Instead he’s made a lame and ugly creep,
Who by Ulysses’ scepter’s brought to tears,
Whilst the stupid crowd scorns and jeers. 
The poet knows what righteousness ordained;  
But lets it pass, perversion’s, thus, maintained. 
Sometimes the poets’ deeds their words impeach;
They practice vice and virtue’s what they preach. 
Take Edmund Spenser, master of sublime,
With verse so pure, but life stained with crime. 
He penned the loftiest lines the world had seen, 
To venerate a vain and murderess queen.
He wrote a tract on how to subjugate 
By force and ethnocide, the Irish state. 
He turned the Essence of the artist’s dream,
To sycophantic, money-grubbing scheme. 
This happens oft, take Sadi or John Donne
Whose moral stance and credit’s made undone
By dirty lines their dirty minds produced,
Who knows what dirty acts their minds induced? 
In age of “reason”, poets were obsessed, 
With Classic writers, so they set a quest
(Which, in hindsight, seems like a senseless chore),
To mimic feats that they achieved before.
They censured poetasters of their time, 
Shared lightweight wisdom, wrote some witty lines.
They trapped their rage inside from all their tussles,
And fed on hatred, built satiric muscles;
Then used their verbal prowess to upset, 
Each Dick and Jack and John and Tom they met.
When might of polished pens can topple kings, 
Why waste your talent on such petty things? 

In poets’ realm, hypocrisy’s a must. 
So lofty claims they make, we cannot trust. 
Since their discourse is based on paradox, 
Abiding them unfolds Pandora’s Box,
From which, the absurd impulse of the brain,  
That consciousness oft rightfully restrain, 
Is set upon the mind, with ready claws 
To tear our thinking strengths to feeling flaws. 

Not all the time the poets aim to preach 
Or spray their lines with dull didactic speech;
In words of Sydney: poets cannot lie,
When nothing they affirm, and none deny. 
Our hermeneutic brain is oft inclined,
To filter Nature through subjective mind,
That’s what some poets struggle to achieve 
To imitate, with words, what they perceive.
Each object, concept, notion, law and norm
In earthly realm is shadow of its Form,
Which in perfection, in some abstract world, 
Dictates some traits, defectively, unfurled. 
This imperfection, filtered through our mind, 
Is more diminished from what Form designed. 
The poet molds perception into phrase 
And thus, reduces Form to fog and haze. 
So how can imitation be approved
When, from it, Nature’s Form’s thrice removed? 
With every technique and device he knows, 
The poet writes on beauty of the rose: 
Compares its redness to the lover’s lips 
Relates its withering to love’s eclipse.
Points how ironic is the rose’s thorn, 
How Venus posed like rose when she was born.
The readers, beauty of these lines, adore,
Thinking they treasure rose more than before, 
But ‘tis not rose they like, but lines themselves, 
No Nature’s found in books inside our shelves. 
True beauty of a rose just one man knows, 
The man who dared to touch and smell that rose. 


















II
A Critique of William Shakespeare and Love Poetry



I
The men who by their pompous tender verse,
Invite a nation to a calm recline, 
In secret, on their psyche, set a curse; 
By Sophist means, all sins can seem divine.
The men who dote upon a younger male, 
With lustful eyes, a husband’s wife, regard, 
Once they get caught, are shunned or thrown to jail, 
But when they versify, they’re called a bard. 
‘Tis strange that people find that love is grand, 
By words of Coleridge, Wilmot, Byron, Keats;
How grand this love can be when it is manned
By junkies, rakes, seducers and the dtiz’? 
All love songs, both in free verse and in rhyme,
Are waste of paper and a waste of time. 







II
Of all the sonnets, lyrics and the like 
Composed from ancient times to modern age, 
Or songs and tunes performed behind the mike,
By voice of sirens, hot upon the stage, 
Of all the ways the “lovers” loved ones praise,
Comparing them to this and that and such, 
How do they love them? Let me count the ways:
Tens, hundreds, thousands; ahh… ‘tis too damn much!
Of all this noise, the laughter and the cries 
That lovers and their songs have left behind, 
What mankind gained except for shameless lies 
That made some callow youngsters deaf and blind?
Their pain is poets’ folly, for these liars 
In guise of art, adorn our base desires. 







III
O Elegy! Be my friend and charge my voice
As I repeat the words our lovers say:
“We art accursed with cruel unruly choice
‘Twixt love that hurts and love that fades away.
A fool we were to fill our faulty brain
With thoughts of love that poets promised man,
Of love that never dies, rewards our pain,
Shows us the light divine, like angels can.
We dared to love; to see this light through fire,
But we were shamed, ignored and ridiculed. 
And those of us who reached their heart’s desire,
Saw slender rays, but then, the fire cooled. 
What fancy craves should not be preached by pen;
What’s made for gods’ not fit for race of men.” 







Now that my vision’s ships have set their courses, 
Unlike a man I know, I cite my sources:

- Book 10 of “The Republic” by Plato 

- “Can Poetry Matter?” By Dana Gioia
- “Poets have always been immoral” by John Sutherland 
- “Thersites, the Iliad, and Not Knowing Your Place” by David Auerbach 
- “What Does Hafez Say?” By Ahmad Kasravi

- “The Defense of Poesy” By Philip Sydney 

- “The Language of Paradox” By Cleanth Brooks 

- The Idea of “Anxiety of Influence” By Harold Bloom

- “Dominant, Residual, Emergent” By Raymond Williams 

- Harold Bloom’s attack against Slam Poetry: 
“I can't bear these accounts I read in the Times and elsewhere of these poetry slams, in which various young men and women in various late-spots are declaiming rant and nonsense at each other. The whole thing is judged by an applause meter which is actually not there, but might as well be. This isn't even silly; it is the death of art.” 

- William Blake’s commentary on Paradise Lost: 
“The reason Milton wrote in fetters when he wrote of Angels and God, and at liberty when of Devils and Hell, is because he was a true Poet and of the Devil's party without knowing it.”

- Section 1, Chapter 1 of “Our Oriental Heritage” By Will Durant 

- “A Modest Proposal” By Jonathan Swift (As a model for a text that is made of a long unbroken “sustained irony”) 

- Philosophy of Stoicism


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : اشعار من 
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:جمعه 1 بهمن 1395-02:42 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت یازدهم: The Dreamlands

آیا زندگی ما رویایی است که آن را در درخششی طلایی که در  امتداد رودخانهی تاریک و بیامان زمان از این سوی به آن سوی میرود، در یک آن مشاهده میکنیم؟

سیلوی و برونو -  لوییس کارول

املا/معادل (های) فارسی: سرزمین رویاها 

نمونهای از لوکیشنها: اولثار (Ulthar)، سِلِفِث (Celephaïs)، فلات لِنگ (The Plateau of Leng)

تاکنون موجودات و گونههای جاندار کیهانی را مورد بررسی قرار دادیم. حالا نوبت به معرفی مکانی رسیده که در آن تمامی این موجودات و گونههای جاندار میتوانند به هم ملحق شوند: سرزمین رویاها. با اینکه سرزمین رویاها از لحاظ تکنیکی بخشی از اساطیر کثلهو به حساب میآید، ولی داستانهای واقع در آن حال و هوای بسیار متفاوتی نسبت به باقی داستانهای اسطوره دارند.

سرزمین رویاها یک بعد مکانی موازی است که از موجودات و مکانهای فانتاستیک پر شده است و به همین دلیل، داستانهای واقع در آن بیشتر حال و هوای فانتزی دارند تا وحشت یا علمی-تخیلی.

لاوکرفت سرزمین رویاها را بهعنوان زمینهای برای داستانهای حلقهی رویایش (The Dream Cycle) خلق کرد؛ داستانهایی که وجه اشتراکشان واقع شدن در این بعد مکانی موازی است. طولانیترین و مهمترین داستانهای سری حلقهی رویا، پویش رویایی کاداث ناشناخته است، داستانی که در آن شخصی به نام رندالف کارتر (Randalph Carter)، یکی از معروفترین پروتاگونیستهای انسانی لاوکرفت، مصمم است تا وارد جایی که تابهحال پای کسی به آن باز نشده، یعنی سرزمین رویاها شود و در آنجا مکانی به نام کاداث را پیدا کند.

پویش رویایی کاداث ناشناخته در میان داستانهای اسطوره جایگاهی منحصربفرد دارد، چون جو آن بیشتر به آلیس در سرزمین عجایب شباهت دارد تا داستانهای مخوف لاوکرفتی چون احضار کثلهو یا سایهای بر فراز اینزماوث.

«سلفث» اثر Jason Thompson

سرزمین رویاها بهموازات دنیای ما وجود دارد، ولی وقتی از سرزمین رویاها صحبت میکنیم، منظورمان محدود به سرزمین رویاهای کرهی زمین است. راههای زیادی برای ورود به سرزمین رویاها وجود دارد، ولی ورود آن با اراده و اختیار شخصی فقط در دوران کودکی امکانپذیر است. قدرت این قابلیت با افزایش سن کمتر میشود و انسانهای بالغ اندکی قادر به انجام آن هستند.

برخی مواد مخدر میتوانند شرایط ورود به سرزمین رویاها را هموار کنند. همچنین درگاههایی فیزیکی در دنیایمان برای ورود به سرزمین رویاها وجود دارند، ولی این درگاهها معمولاً در مکانی خطرناک واقع شدهاند، هم در دنیای خودمان و هم در سرزمین رویاها.

انسانهایی که موفق شوند از دنیای واقعی به سرزمین رویاها وارد شوند، در آنجا به قهرمانانی بزرگ تبدیل میشوند، چون میتوانند کارهای بزرگی چون تاسیس یک شهر را صرفاً  با اتکا بر قدرت ذهنی خود انجام دهند.

اگر کسی به طور ذهنی وارد سرزمین رویاها بشود و در آنجا بمیرد، به پیکر واقعیاش شوکی مرگبار وارد میشود و اگر از این شوک جان سالم به در ببرد، به احتمال زیاد دیگر نخواهد توانست به سرزمین رویاها برگردد.

اگر کسی به طور فیزیکی وارد سرزمین رویاها شود و در آنجا بمیرد، واقعاً خواهد مرد، ولی حضور فیزیکیاش در این سرزمین یک امتیاز بزرگ برای او به همراه دارد و آن طولانیتر شدن عمرش است، چون قواعد گذر زمان در سرزمین رویاها نسبت به دنیای واقعی متفاوت هستند.

خدایان سرزمین رویاها یگانگان متعال (The Great Ones) نام دارند، ولی آنها از هیچ لحاظ ارتباطی با قدیمیگانگان متعال (The Great Old Ones) ندارند. در مقایسه با قدیمیگانگان متعال، یگانگان متعال بهمراتب ضعیفتر هستند و احتمال گول خودن و کشته شدنشان بهمراتب بیشتر است.

یگانگان متعال به افکار و رویاهای انسانیت توجه دارند، ولی هدف و نیتشان از این توجه نامشخص است. همچنین آنها تحت حفاظت خدایان قدرتمندتری چون نیارلاتهوتپ قرار دارند، ولی از قرار معلوم رفتار نیارلاتهوتپ با آنها آمیخته به نفرت و انزجار است، برای همین مشخص نیست چرا او از آنها محافظت میکند.

همچنین تعداد زیادی گونهی جاندار بیگانه نیز در سرزمین رویاها زندگی میکنند. پرداختن به همهیشان از حوصلهی این مقالات خارج است، ولی از مهمترینشان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

«گاگ» اثر nJoo

گاگها (Gug): غولهایی عظیمالجثه که قدرت تکلم ندارند. یگانگان متعال آنها را به خاطر انجام دادن جنایاتی کفرآمیز، به جهان زیرین (Underworld) تبعید کردند.

«گول» اثر طراح بازی کارتی احضار کثلهو

گولها (Ghoul): گولها موجوداتی نیمهسگ/نیمهانسان هستند که پوستی رنگپریده دارند، از اجساد انسانها تغذیه میکنند و میتوانند از راه مقبرهها وارد دنیای انسانها شوند. با این وجود، گولها همیشه در حالت حمله قرار ندارند و برخلاف گاگها، قادر به تکلم هستند.

«ماهزیان» اثر هنرمند نامعلوم

ماهزیان (The Moonbeasts): همانطور که از اسمشان برمیآید، ماهزیان در طرف تاریک ماه زندگی میکنند و از لحاظ ظاهری شبیه قورباغههای نافرمی هستند که به جای چشم، بازوچه دارند. آنها از راه کشتیهای بزرگی بین ماه و سرزمین رویاها، برده معامله میکنند.

«گربهی اولثار» اثر هنرمند نامعلوم

گربههای اولثار (The Cats of Ulthar): گربههای اولثار، گربهسانانی هوشمند هستند که زبان مخصوص به خود را دارند و در شهری زندگی میکنند که در آن کشتن گربهها قدغن و مجازات آن مرگ است.

سرزمین رویاها یکی از بخشهای منحصربفرد اساطیر کثلهو است، چون نشان میدهد این اسطوره صرفاً به عناصر ترسناک و دانش ممنوعه محدود نمیشود. داستانهای حلقهی رویا بیشتر به ژانر ادبیات غریب (Weird Fiction) تعلق دارند و با وجود حضور خدایانی چون نیارلاتهوتپ و نودنز در این داستانها، وحشت کیهانی در آنها بسیار کمرنگ یا بهکلی غایب است.

با تمام این تفاسیر، دفعهی بعد که به خواب رفتید، یادتان نرود که به غارهای آتشین یا جنگلهای طلسمشدهی سرزمین رویاها سری بزنید. شاید برخلاف باور عمومی، ما نمیخوابیم تا بتوانیم بیدار بمانیم، بلکه ناچاریم ساعات بیداری را تحمل کنیم تا ذهنمان دوباره آمادهی پذیرش شگفتیهایی بیشماری شود که هر شب، در بندر باشکوه دایلاث-لین (Dylath-Leen)، مادرشهر زوالناپذیر سلفث، فلات پرخطر لنگ و تلف‌زارهای منجمد و ناشناخته‌ی کاداث، انتظارمان را میکشند.



ضمیمه: ترجمهی دستنوشتهی 500 کلمهای داستان نیمهکارهی «آزاتوث» (یکی از داستانهای حلقهی رویا)

آزاتوث

در آنسان که زمان بر جهان چیره گشت و شگفتی از ذهن آدمیان رخت بربست؛ در آنسان که برجهای رفیع غمافزا و کریه شهرهای خاکستری در مقابل آسمان دودگرفتهای که زیر سایهی آن، هیچکس قادر نیست رویای خورشید یا شهدآبهای پرگل بهار را ببیند، عرضاندام کردند؛ در آن سان که علم و دانش زمین را از یال زیباییاش محروم ساخت و شاعران دیگر از چیزی جز اشباح ناخوشایندی که با چشمانی تار و دروننگر دیده میشدند، ترانهای نسراییدند؛ در آنسان که همه چیز سپری شد و امیدهای کودکانه برای همیشه ناامید شدند، مردی زندگانیاش را بدرود گفت و به مقصد مکانهایی که رویاهای جهان به آن گریخته بودند، راهی سفر شد.

از اسم و رسم و منزلگاه این مرد چیز زیادی نوشته نشده است، چون هردو متعلق به دورهی زمانیای بودند که دنیا تازه بیدار گشته بود، ولی نقل است که نه اسمش و نه منزلگاهش شهرتی نداشتند. در باب او، همین بس که در شهری با دیوارهای رفیع که شفقی عقیم بر آن حکمفرمایی میکرد، ساکن بود و هر روز، تسلیم سایه و پریشانی، سخت کار میکرد و عصرهنگام، به خانهای بازمیگشت که تنها پنجرهی اتاق آن، بهجای مزارع و بیشهزارهای پهناور، به روی حیاطی دلگیر باز میشد که پنجرهی خانههای دیگر با پریشانی و دلمردگی به آن زل زده بودند. از آن روزنه تنها میتوان دیوارها و پنجرهها را دید، اما اگر کسی به قدر کافی خم میشد، گاهی میتوانست ستارههای کوچکی را ببیند که در حال گذر در آسمان بودند. از این روی که رسم است دیوارها و پنجرهها آنکس را که اهل کتاب خواندن و رویا دیدن است، به مرز جنون بکشانند، ساکن آن اتاق شبهای پیاپی از لای پنجره خم میشد و سرش را به سوی آسمان میچرخاند تا گذر اجسامی را تماشا کند که از درک این دنیای تازه از خواب برخاسته و این شهرهای رفیع خارج بودند. پس از گذر سالها، او ستارههای آهستهرو را به اسم صدا میکرد و در حالی که با اکراه از نظر ناپدید میشدند، با نگاهی پرتمنا دنبالشان میکرد؛ تا اینکه دیدگانش میزبان مناظر مخفی بسیاری شدند که هیچ چشم غیرمسلحی حتی به احتمال وجودشان مظنون نبود. سرانجام، شبی، گرداب بلعندهی نیرومندی به زمین متصل شد و آسمانهای رویازده تا رسیدن به درگاه پنجرهی تماشاگر تنها پایین آمدند تا با هوای اتاقش ترکیب شوند و او را نیز به شگفتی افسانهای خود ملحق سازند.

جریانهای پرفشار نیمهشبی به رنگ بنفش که لابلایشان، غبارهای طلاییرنگی میدرخشیدند، بههمراه گردابهای از جنس غبار و آتش که چرخششان از  جایی در انتهایی دنیا و از رایحههای تند فرادنیوی آغاز شده بود، وارد اتاق شدند. اقیانوسهای مخدری به آنجا ریخته شدند که خورشیدهایی که شاید هیچ چشمی هیچگاه نظارهگرشان نباشد، روشنشان کرده بود و لابلای گردابهایشان، دلفینها و پریان دریایی عجیبی در ژرفاهایی که در خاطر نگنجند، جست و خیز میکردند. ابدیتی بیصدا مرد خیالپرداز را دوره کرد و بدون لمس پیکری که سفت و محکم به پنجره تکیه داده شده بود، او را از آنجا بُرد. طی روزهایی که در تقویم هیچ انسانی ثبت نشدهاند، امواجی از جانب گردونههایی دوردست او را با ملایمت حمل کردند تا به مسیر گردونههای دیگری وارد سازند که او را غرق در خواب، به روی ساحلی آفتابزده و سرسبز به حال خود رها کردند؛ ساحلی سرسبز که بوی خوش غنچههای نیلوفر فضایش را پر کرده بود و کامالتههایی سرخرنگ در آسمانش به چشم میخوردند... 




داغ کن - کلوب دات کام