تبلیغات
Trying To Unfreeze - مطالب تیر 1393


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:چهارشنبه 25 تیر 1393-01:44 ق.ظ

در کوچه پس کوچه های پاپ کالچر: House

House

رده: تلویزیون


سال انتشار: 2012-2004
سازنده: David Shore
سبک: درام پزشکی

پیش زمینه:

 یک دکتر بدبین، ضداجتماعی، معتاد و لَنگ معماهای پزشکی حل می کند ...

آدمای بدبین و شکاک به ذات دنیا شاید هیچ‌وقت از زندگیشون لذت چندانی نبرن، ولی یه دلخوشی دارن و اونم اینه که حداقل با خودشون روراستن. آره، این خیلی خوبه آدم با همه مهربون و خوش‌اخلاق باشه، ولی مساله اینجاست که همه‌ی انسان‌ها لایق همچین چیزی نیستن و چقدر بده وقتی  یه نفر از نیت خیر آدم سوء استفاده می‌کنه. چقدر خوبه آدم به این اعتقاد داشته باشه که دنیا جای قشنگیه، ولی چطور می‌تونی به همچین چیزی اعتقاد داشته باشی وقتی توی همون لحظه که داری به زیبایی‌های دنیا فکر می‌کنی، میلیون‌ها نفر آدم دارن طوری عذاب می‌کشن که حتی نمی‌شه به زبون آورد و اگه خودت از نزدیک شاهد عذاب کشیدنشون بودی، شاید از شدت حس انزجاری که وجودتو فرا گرفته در جا خودکشی می‌کردی؟ این چه دنیاییه که ده ثانیه فکر کردن راجع به حقایقش می‌تونه روزتو خراب کنه؟ این همه تلاش و تقلا و تحمل برای رسیدن به چیه؟ بدبین بودن شاید باعث افسردگی بشه و آدمو ضداجتماعی کنه، ولی نباید به چشم یه جور بیماری فکری بهش نگاه کرد، چون بدبین بودن به همه چیز و همه کس انصافاً صادقانه‌ترین دیدگاه فلسفیه. البته مثل همه‌ی چیزا دیگه بدبینی هم خوب و بد داره. برای بعضیا مثل قاتلای سریالی یه بهونه‌ست برای انجام جنایت و برای بعضیای دیگه مثل گرگوری هاوس یه وسیله‌ست برای کمک کردن به بقیه.

هاوس شاید یکی از جالب‌ترین و عمیق‌ترین شخصیتایی باشه که تلویزیون خلق کرده؛ یه متخصص تشخیص بیماری که از لحاظ مهارت‌های پزشکی یه نابغه محسوب می‌شه، ولی به خاطر رفتارهای عجیب غریب و شرطش مبنی بر این که فقط روی پرونده‌هایی کار می‌کنه که خودش بخواد، از اون ثروت و احترامی که انتظار می‌ره دکترای نابغه ازش بهره‌مند باشن، خبری نیست. همون‌طور که بارها  و حتی توسط دیوید شور سازنده‌ی سریال گفته شده، هاوس رو می‌شه یه جور شرلوک هلمز طبیب حساب کرد؛ هاوس هم مثل هلمز به کسایی که باهاشون سر و کار داره اهمیت نمی‌ده و در ظاهر فقط قصدش معما حل کردنه، همون‌طور که هلمز به کوکائین اعتیاد داشت، هاوس هم به ویکودین اعتیاد داره (اعتیاد هاوس یکی از مهم‌ترین ابزار دراماتیک کردن شخیصتش توی طول سریاله) و همون‌طور که هلمز واتسونو داشت، هاوس هم ویلسونو داره. می‌شه گفت ویلسون تنها دوست واقعی هاوسه و جزو معدود افرادیه که از توانایی نسبی برای مهار کردن شخصیت سرکش و دردسرسازش برخورداره. چیزی که هاوسو از هلمز متمایز می‌کنه، حس شوخ‌طبعیشه (که البته بیشتر توی تیکه انداختن و طعنه‌زدن خلاصه می‌شه) و احساسات سرکوب‌شدش. برخلاف هلمز که خودشیفته و رباتیک و فوق‌حرفه‌ای بود، هاوس مازوخیست و احساساتی و به شدت بی‌خیاله. مازوخیست از این لحاظ که خیلی برای خودش (و البته دیگران) ارزش قائل نیست و حاضره سر کوچک‌ترین مسائل خودشو به بدترین شکل عذاب بده، احساساتی از این لحاظ که مشخصه هاوس به تمام مریضاش و دستیاراش تعلق‌خاطر داره (یعنی از اون نوع آدمایی که به بدی و زشتی و سیاهی دنیا و روزگار اعتقاد دارن و در عین حال ته دلشون می‌خوان یکی بیاد بهشون ثابت کنه دارن اشتباه می‌کنن)، ولی از ترس این که احساساتش مورد سوء استفاده قرار بگیره و به خاطر بدبین بودنش که ناشی از دوران کودکی و نوجوانی بدیه که داشته (جزئیات دقیقش هیچ‌وقت معلوم نمی‌شن، ولی پدر سخت‌گیرش تو این مساله دخیل بوده)، حاضر نیست این تعلق‌خاطرو مستقیماً بروز بده و بی‌خیال از این لحاظ که کلاً حرف و نظر کسی براش مهم نیست و تو دنیای خودش سیر می‌کنه و حتی حاضر نیست تو بیمارستان روپوش مخصوص دکترا رو تنش کنه. هاوس آدمی نیست که کسی بخواد باهاش سر و کله بزنه، چون خیلی سمج و زورگو و ناسازگاره و برای رسیدن به هدفش از هر دوز و کلکی استفاده می‌کنه، ولی از طرف دیگه بیشتر وقتا هدف هاوس نجات دادن جون یه انسان دیگه‌ست (یا به قول خودش حل کردن یه معمای دیگه)؛ هدفی که حتی بعضی وقتا در راه رسیدن بهش همه باهاش مخالفت می‌کنن و حتی چند بار کتک می‌خوره، ولی تسلیم نمی‌شه.

سریال یه جو فوق‌العاده تلخ و شیرین داره و قطعه‌های موسیقی برگزیده برای متن سریال هم همه این جوو هرچه بیشتر تقویت می‌کنن. دیدن این که هاوس چطور با روشا و راهکارای نامتعارف و حتی غیرقانونی خودش (مثل فرستادن دستیاراش به خونه‌‌ی خالی مریضاش) جون آدما رو نجات می‌ده و خانوادشونو خوشحال می‌کنه، خیلی شیرینه، ولی از طرف دیگه مشاهده‌ی فلاکت هاوس و فکر کردن به این که اگه اینقدر آدم بدقلقی نبود، چقدر می‌تونست با این استعدادش از زندگیش لذت ببره و احترام و علاقه‌ی بقیه رو کسب کنه، باعث می‌شه آدم یه جورایی براش احساس تاسف کنه. البته هاوس خودش به این اشاره می‌کنه که بدقلق بودنش و همچنین اثری که مصرف ویکودین روش داره، یکی از عوامل اصلی خوب بودنشه که توی چندتا از اپیزودا درستی این ادعا ثابت می‌شه. برای همین هاوسو باید یه مدرک دیگه در نظر گرفت برای درستی این گفته که نمی‌شه همه‌ی چیزای خوبو با هم داشت.

مریضایی که هاوس باهاشون سر و کله می‌زنه هم بعضی وقتا پیش‌زمینه‌ی جالبی دارن. مثل خلافکاری که داره اعدام می‌شه یا یه بازیگر که هاوس وقتی داشت توی یه سریال بازیشو می‌دید، فهمید مریضه و باز هم با دوز و کلک میارتش بیمارستان و بستریش می‌کنه. اکثر مریضا یا نزدیکانشون یه رازیو راجع به زندگی خصوصیشون پنهان می‌کنن و کشف همین راز خیلی چیزا رو راجع به ماهیت بیماری معلوم می‌کنه. اصلاً «همه دروغ می‌گن» یکی از شعارای اصلی سریاله و برای هاوس کشف این دروغا به اندازه‌ی خود عمل طبابت اهمیت داره. ولی نقطه‌ی قوت اصلی سریال اپیزوداییه که از فرمول روتین پیروی نمی‌کنن و یه اتفاق خاص توشون میفته. از میونشون می‌شه به اپیزود آخر فصل دوم و پنجم اشاره کرد که جفتشون یه مخ‌پیچ اساسی بودن؛ یعنی در حد بهترین‌های سینما.

حالا سوالی که ممکنه درباره‌ی یه سریال نسبتاً طولانی مثل هاوس پرسیده بشه اینه که افت می‌کنه یا نه. نمی‌شه گفت سریال افت می‌کنه، ولی خب توی فصل شیش و هفت و هشت می‌شه سایه‌ی تکرارو بالای سرش احساس کرد. ولی حتی با وجود این تکراری بودن، بازم تماشای هر 177 اپیزود چهل و خورده‌ای دقیقه‌ای سریال اکیداً توصیه می‌شه و نباید نیمه‌کاره ولش کرد، چون نه تنها شنیدن جملات قصار هاوس و اطلاعات پزشکی‌ای که رد و بدل می‌شه و دیدن بازی هیو لوری (که انگار به دنیا اومده تا این نقشو بازی کنه)  همیشه جذابیت خاص خودشو داره، بلکه پایان سریال که به پیروی از جَوِش تلخ و شیرینه هم یه خداحافظی مناسب و شایسته با این شخصیت دوست‌داشتنیه و به خاطر این پایان هم که شده، ارزششو داره سریالو کامل تماشا کرد. چون به‌هرحال فکر نکنم تلویزیون بازم بتونه به تنهایی شخصیتی آیکونیکی مثل هاوس خلق کنه؛ حداقل نه به این زودیا.  




داغ کن - کلوب دات کام
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 2 تیر 1393-01:36 ق.ظ

در کوچه پس کوچه های پاپ کالچر: Sam & Max: Surfin' the Highway

Sam & Max: Surfin' the
Highway

رده: کمیک


سال انتشار: 1995
نویسنده: Steve Purcell
سبک: طنز

پیش زمینه:

سم، یک کارآگاه خصوصی آنتروپومورفیک و مکس، دستیار باوفا و شبه خرگوشش که دوست دارد یک "لاگومورف" خطاب شود، در راه مبارزه با جرم و جنایت از عجیب ترین مکان ها و موقیعت ها سر در می آورند ...

بعضی از آثار هستن که آدم طرفدارشون می‌شه و بعد شروع می‌کنه به مقایسه کردنشون و توضیح دادن این که چرا از آثار مشابه بهترن و چه اثر مهمی به جا گذاشتن و خلاصه این که جدی می‌گیرتشون؛ بعضی از آثارم هستن که آدم بدون جنجال یا تعصب خاصی دوستشون داره و بدون نیاز به دفاع کردن از داستان و شخصیت‌پردازیشون و آنالیز پیامی که قراره به مخاطب منتقل کنن، ازشون به نیکی یاد می‌کنه؛ چون اصلاً ذات خودشون ریلکسه. یکی از این آثار سم و مکسه که حتی استیو پرسل، خود سازنده‌ی سری هم سال 2007 از میزان محبوبیتش اظهار تعجب کرد؛ خصوصاً با توجه به این که سم و مکس در مقایسه با آثار پرطرفدار دیگه فرنچایز بسیار محدودی داره و تا اون سال فقط از یه انیمیشن تلویزیونی ده دقیقه‌ای که بعد از دو سیزن (24 قسمت) کنسل شد، دوتا بازی ماجراجویی و یه کمیک 154 صفحه‌ای تشکیل شده بود. ولی خب خوشبختانه سم و مکس یه نمونه‌ی بارز دیگه از اصل کم گفتن و گزیده گفتنه که خیلی از داستان‌پردازا و علی‌الخصوص کمیک نویسا بهش توجه نمی‌کنن و فکر می‌کنن بزرگ‌تر یعنی بهتر، در حالی که کاملاً برعکسه. ما چیزی که تو این دنیا کم نداریم داستان و دنیا و شخصیت خیالیه؛ پس چه بهتر این که آدم یکم برای چیزی که داره خلق می‌کنه احترام قائل باشه و الکی با کش دادنش ارزششو نیاره پایین. یکی از دلایلی که من خیلی با کمیکای سوپرهیرویی میونه‌ی خوبی ندارم، همین آرک‌های بی‌شمار و ریبوت‌شدنای خجالت‌آور و کلاً بی‌در پیکر بودن و تجاری بودنشونه. کیفیت از کمیت بهتره و منم سم و مکس رو به خاطر رعایت همین اصل دوست دارم.

خوبی این فرنچایز محدود ولی قوی اینه که می‌تونم هر چیزیو که اسم سم و مکس روش خورده پیشنهاد بدم و نیاز نباشه بگم سریالشو نبین یا بی‌خیال فلان بازیش شو، چون همشون خوبن، ولی با توجه به این که خونه‌ی اصلی سم و مکس کمیک بود، بهتره ما هم رو Surfin’ the Highway تمرکز کنیم. StH یه مجموعست متشکل از داستانای کوتاه سم و مکس که استیو پرسل از سال 1987 تا 1995به صورت پراکنده نوشت و نقاشی کرد. می‌شه گفت هدف اصلی پرسل از ساختن سم و مکس هجو کردن باورها و فرهنگ عامه‌ی آمریکا بود و از این لحاظ می‌شه با انیمیشن سیمپسون‌ها مقایسش کرد؛ منتها با این تفاوت که سیمپسون‌ها لحن انتقادی داشت و کلاً می‌خواست در کنار طنز و شوخی یه حرفیم بزنه و از یه منطق خاص پیروی می‌کرد، ولی سم و مکس هجو خالصه و اصلاً انتقاد و پیام اخلاقی و منطق خیلی توش مطرح نیست و به طور کلی جو بی‌خیالی داره. در واقع می‌شه گفت سم و مکس یه مخلوط پنجاه پنجاه از کارتونای بچگانه (بچگانه رو اینجا به معنای منفی به کار نمی‌برم) مثل والاس و گرومیت و کارتونای بزرگسال‌پسند مثل سیمپسون‌هاست  و تقریباً یه اثر (ظاهراً) بچه‌گانست که بیشتر به درد بزرگسالا می‌خوره؛ البته نه به خاطر محتوای زننده، بیشتر به خاطر این که احتمالاً بچه‌ها متوجه بیشتر شوخی‌ها و اشارات تاریخی و فرهنگی فراوون سری نمی‌شن.

سم و مکس طنز خاصی داره که به شخصه نمی‌تونم با هیچ‌کدوم از آثار طنز دیگه‌ای که میشناسم به طور دقیق مقایسش کنم. مثلاًبه عنوان یه مثال تو یکی از قسمتای کمیک که خرافات مربوط به ساخته شدن اهرام ثلاثه توسط آدم فضاییا رو هجو می‌کنه، سم و مکس تو زمان سفر می‌کنن و می‌رن مصر باستان و می‌بینن آدم‌فضاییا مصریا رو به اسارت گرفتن و دارن مجبورشون می‌کنن اهرام ثلاثه رو بسازن. بعد مکس حواس رهبر آدم فضاییا رو پرت می‌کنه، سم می‌ره از پشت چشاشو می‌گیره، مکس شلوارشو می‌کشه پایین، آدم فضاییه عصبانی می‌شه و تفنگشو درمیاره، سم به یه اردنگی میفرستتش هوا، تفنگشو می‌گیره، با تفنگ بقیه‌ی آدم فضاییا رو تهدید می‌کنه که برگردن سیارشون، اونا هم با توجه به این که تحقیر شدن می‌رن و بعد تو پنل آخر نشون می‌ده که سم و مکس دارن تو زمان خودشون پیاده‌روی می‌کنن و سم می‌گه: «سفر خیلی خوبی بود مکس. منتها  احساس می‌کنم مسیر تاریخو یه جورایی عوض کردیم.» و بعد کنارشون یه پوستر تبلیغاتی برای سفر به مصر به دیوار زده شده که روش عکس مجسمه‌ی ابوالهوله، با این تفاوت که به جای ابوالهل صورت مکس روش نقش بسته. بقیه‌ی داستانا هم به مسخرگی همینی هستن که مثال زدم؛ شاید حتی بیشتر از این، ولی این مسخرگی طوری تو کمیک پیاده شده که آدم خیلی باهاش حال می‌کنه. کلاً دیالوگ‌های سم و مکس و نحوه‌ی پیشرفت ماجراهایی که درگیرش می‌شن خیلی بی‌ربط و رندومه و هرچه‌قدر بی‌ربط بودن و رندوم بودن تو آٍثار دیگه همیشه تو ذوقم می‌زدن، تو سم و مکس منو به وجد میارن. این صد در صد به مهارت نویسندگی و طراحی پرسل برمی‌گرده که اونقدر قویم هست که طنز و استیل بصری خاص سری از همون اولین کمیک پایه‌ریزی شد و هیچ‌وقت تغییر نکرد.

«سم و مکس» همون‌طور که از اسمش پیداست، به شدت روی شخصیت سم و مکس متکیه؛ طوری که حتی تلاش برای طراحی یه شخصیت مکمل برجسته هم نشده. کمیک کلاً راجع به سم و مکس و تعامل این دوتا با هم و با درجه‌ای به مراتب کمتر، شخصیت‌های سیاهی‌لشکر دیگه‌ست. این نه تنها چیز بدی نیست، بلکه به پرسل فرصت داده قشنگ روی این دوتا کار کنه و یه فویل محشر ازشون بسازه. سم یه سگ انسان‌نمای متشخص و منطقیه (حداقل در مقایسه با مکس) که ویژگی شاخصش استفاده از جملات و تشبیهات پیچیده و طولانیه و مکس یه موجود خرگوش ماننده (خودش دوست نداره بهش بگن خرگوش) که یه جورایی روانیه و به قول خود پرسل نماینده‌ی قسمت اید روان انسانه، ولی برخلاف چیزی که به نظر می‌رسه، با دیوونه‌بازیاش بیشتر فایده می‌رسونه تا ضرر. سم و مکس هم مثل لورل هاردی از اون زوجایی هستن که اصلاً نمی‌شه جدا از هم تصورشون کرد و فقط پنلای معدودی تو کمیک هستن که یکی از این دوتا توش باشه، ولی اون یکی نه.

نمی‌دونم حس نوستالژی‌ای که نسبت به سم و مکس دارم، توی قضاوتم راجع بهشون تاثیرگذار هست یا نه، ولی به نظرم این دوتا اینقدر دوست‌داشتنین که که آدم ناخودآگاه همین دوست‌داشتنی بودنشونو به سازندش و کل طرفداراش نسبت می‌ده؛ یعنی از اون شخصیتان که این تصورو ایجاد می‌کنن کسی که اینا رو ساخته یا ازشون خوشش میاد، حتماً خودشم دوست‌داشتنیه. اگه تا حالا چیزی از سم و مکس تجربه نکردید، توصیه می‌شه از کمیک شروع کنید و بعد برید سراغ بازی‌ها و سریال تا ببینید ایده‌ای که خوب رو کاغذ اجرا بشه، چقدر می‌تونه توی توسعه‌ی یه فرنچایز قوی موثر باشه.


                               لینک دانلود کمیک (با تشکر از آرتین بابت آپلود فایل)







داغ کن - کلوب دات کام