تبلیغات
Trying To Unfreeze - مطالب بهمن 1393


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:پنجشنبه 9 بهمن 1393-12:17 ق.ظ

در کوچه پس کوچه های پاپ کالچر: Whiplash


رده: سینما


سال انتشار: 2014
کارگردان: Damien Chazelle
سبک: درام/موسیقی

خلاصه‌ی داستان:

یک درامر بااستعداد و جوان به یک آموزشگاه موسیقی سطح بالا راه پیدا می کند، ولی مدرس خشن و پرتوقع آموزشگاه، ترنس فلچر، رویای او برای تبدیل شدن به یکی از بهترین درامرهای تمام دوران را به چالش می کشد.



من الان تو مقطعی هستم که نظرم راجع به فیلمایی که می‌بینم زود عوض می‌شه. یعنی پیش اومده که اولین باری که یه فیلمیو دیدم ازش بدم اومده باشه و یه سال بعد تبدیل شده باشه به یکی از فیلمای مورد علاقم. یعنی فکر کنم همچین چیزی برای همه پیش میاد؛ خصوصاً در رابطه با سینما که نسبت به مدیومای دیگه مثل کتاب و بازی و سریال زمان به مراتب کمتری برای تاثیرگذاری رو مخاطب داره. فکر کنم دلیل همچین اتفاقی این باشه که آدم هر روز با نظرات جدیدی آشنا می‌شه. سطح فکرش می‌ره بالاتر. دیدگاهش نسبت به این که یه فیلم خوب چیه عوض می‌شه. برای همین هیچ‌وقت به «برداشت نخستین» یا همون فرست ایمپرشنی که از یه فیلم می‌گیرم اعتماد نمی‌کنم. راجع بهش تحقیق می‌کنم ببینم شرایط ساخته شدنش چی بوده یا کارگردان و نویسندش چه طرز فکری داشته. هر از گاهی صحنه‌هاشو مرور می‌کنم ببینم چیز جدیدی کشف می‌کنم یا نه. کلاً بهش وقت می‌دم. البته این اصل برای همه‌ی فیلما صادق نیست. مثلاً یه فیلم پاپ‌کورنی داغون به احتمال زیاد یه فیلم پاپ‌کورنی داغونه. هرچقدر صبر کنی، شاهکاری که باید «کشف» بشه از آب درنمیاد. ولی برعکس این مورد هم صادقه؟ یعنی فیلمی که همون لحظه‌ی دیدن مطمئن باشی عالیه و  مطمئن باشی ده سال بعد هم نظرت همین می‌مونه؟ برای من «شلاق» همچین فیلمی بود.

اول از همه لازمه بگم جی.کی. سیمونز تو این فیلم کولاک بود. من معمولاً سعی می‌کنم خیلی رو بازیگری و اینا کلید نکنم، چون به نظرم فیلم باید چیزی فراتر از یه سکو برای درخشیدن یه سری ستاره باشه، ولی واقعاً نمی‌شه به به همچین سطحی از بازیگری توجه نکرد. من خیلی از صحنه‌های سیمونزو چند بار نگاه کردم تا شاید یه نقطه‌ضعف، یه اثری از «بازیگری» پیدا کنم و به قولی نظر جوگیرانه‌ای نسبت به اجراش نداشته باشم، ولی همه‌چی واقعاً بی‌نقص بود. از اون قسمت که میاد می‌گه: «Now are you a rusher, or are you a dragger, or are you gonna be on my f****** time؟» و شاهکار تن صدا و نحوه‌ی ادای کلمات بود گرفته تا اونجا که داره پیانو می‌زنه و همگام با دوتا از نوتای آخری پیانو ابروهاشو می‌ده بالا. یعنی تو همین چند ثانیه، از میمیک صورت سیمونز می‌شه فهمید فلچر، این موجود روانی و گوشت‌تلخ که بعضی وقتا از یه قاتل سریالی هم تهدیدآمیزتر به نظر می‌رسه، چه عشق عمیقی به جاز تو وجودش رخنه کرده. نحوه‌ی چشم‌غره رفتن، لرزش صدا، فریاد کشیدن، لبخندهای خسته و مایوس، کلاً هر چیزی که به بازی سیمونز مربوط می‌شه، واقعاً خارق‌العاده‌ست و به نظرم سطح استاندارد جدیدی برای نمایش «intensity» توی سینما رقم زد.

چیزی که تاثیر این «intensity» رو چند برابر می‌کنه، تناقضش با فضای فیلمه. یه همچین شخصیتی شاید توی یه فیلم ورزشی یا نظامی (در اصل فلچر از خیلی لحاظ شباهت زیادی به گروهبان بی‌اعصابی داره که آر. لی امی توی غلاف تمام فلزی بازی کرد) بیشتر به یه کلیشه تبدیل می‌شد تا یکی از به یاد ماندنی‌ترین شخصیت‌های سینمایی اخیر. ولی دیدن یه همچین آدمی به عنوان مدرس توی یه مدرسه‌ی موسیقی معتبر واقعاً جالبه. فکر کنم تصور عمومی‌ای که راجع به مدرسه‌ی موسیقی وجود داره، اینه که یه مکان خیلی شیک و شسته‌رفته‌ست و یه سری افراد بافرهنگ و مودب میان اونجا پیانو زدن و شیپور زدن یاد می‌گیرن. این فیلم این تصورو کاملاً زیر و رو می‌کنه. کلاس درس فلچر بیشتر به یه پادگان نظامی شبیهه تا جایی که مثلاً قراره تولیدکننده‌ی فرهنگ باشه. حالا من نمی‌دونم فضای ترسیم‌شده توی فیلم اغراق‌آمیزه یا کلاسای موسیقی آموزشگاه‌های سطح بالا می‌تونه در همین حد طاقت‌فرسا باشه. ولی چیزی که مهمه اینه که این فضا، با وجود غیرمتعارف بودنش، باورپذیر از آب دراومده. یعنی وقتی اندرو داره اینقدر شدید درام می‌زنه که از دستش خون میاد، بعد فلچر میاد دنگ دنگ یه چیزی می‌کوبونه در گوشش و فریاد می‌زنه «سریع‌تر، سریع‌تر!» و بعد یه طبل برمی‌داره پرت می‌کنه یه گوشه، من کاملاً می‌تونم باور کنم یه همچین چیزی ممکنه تو واقعیت اتفاق افتاده باشه و واقعاً منو شوکه می‌کنه، هرچند می‌دونم تو یه فیلم معمولی‌تر یه همچین صحنه‌ای باعث می‌شد چشامو تو حدقه بچرخونم. چیزی که می‌خوام بگم اینه که فیلم یه فضای عجیبی که تا حالا آدم باهاش برخورد نداشته ارائه می‌ده و یه کاری می‌کنه باور کنی این فضا واقعیه. برای من یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های یه اثر داستانی خوب همینه.

یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی که یه نفر می‌تونه با «شلاق» داشته باشه، پیامیه که می‌شه ازش برداشت کرد: برای رسیدن به بزرگی آدم باید کلاً بی‌خیال همه‌چی بشه و با یه روحیه‌ی مازوخیستی و تسلیم‌ناپذیر (به معنای واقعی کلمه) خودشو وقف هدفش کنه. شاید برای خیلیا این پیام زیادی بی‌رحمانه و ناامیدکننده به نظر برسه و برای همین فیلم بزنه تو ذوقشون، ولی من خودم به شخصه از صمیم قلب بهش اعتقاد داشتم و دارم و راضی‌ام که یه نفر اومد و بی‌پرده بیانش کرد. به قول بزرگی برای این که به یه شاعر بزرگ تبدیل بشی، یا باید عاشق باشی یا بدبخت. اینجا می‌شه لفظ شاعرو به هر نوع هنرمند و ادیبی تعمیمش داد. یه اثر هنری و ادبی شاهکار که چند قرن بعد از خلق شدنش بازم بتونه باعث ایجاد شگفتی توی مخاطبش بشه، باید یه نیروی درونی قوی، یه داستان جالب پشت به وجود اومدنش باشه. اگه می‌خوای راجع به عشق شعر بگی، باید مثل مولوی خودت دیوانه‌وار عاشق بوده باشی. اگه می‌خوای یه رمان راجع به بدبختی بچه‌ها بنویسی، باید مثل چارلز دیکنز خودت تو بچگی طعم بدبختیو چشیده باشی. اگه می‌خوای داستان ترسناک بنویسی، مثل ادگار آلن پو زندگیت باید واسه خودش یه پا داستان ترسناک باشه و ترس تو بند بند وجودت رخنه کرده باشه. اگه می‌خوای به بزرگی برسی، اگه می‌خوای کسی باشی که صدها سال بعد از مرگش ملت با حرارت و تعلق خاطر راجع به زندگیش، آثارش و اثری که داشت حرف بزنن، باید با مفاهیمی مثل بی‌خیالی طی کردن،  باری به هر جهت بودن، راحتی و حتی تو بعضی موارد خوشحالی و خوشبختی خداحافظی کنی. باید یه سری استاندارد برای خودت تعیین کنی و تا سر حد مرگ پاشون وایسی. باید عرق بریزی. باید وقت بذاری. از همه مهمتر باید منحصربفرد باشی. به قولی you have to earn your greatness. البته همین جمله خودش اوج تراژدیه. چون وقتی آدم بعد از کلی تلاش و سختی به اونجایی که می‌خواد، به اون بزرگی‌ای که دنبالشه می‌رسه، اینقدر از وجودش مایه گذاشته که تحسین بقیه دیگه هیجان‌زدش نمی‌کنه، چون پاداش ناچیزی در مقابل اون همه خون دلی که خورده به نظر می‌رسه. فلچر کسیه که این چیزا رو می‌دونه و یه جا از فیلم هم با استفاده از یه مثال مرتبط با دنیای موسیقی (مثال چارلی پارکر) سعی می‌کنه به اندرو بفهمونه هدفش از این همه فشاری که به شاگرداش وارد می‌کنه چیه. ولی این که فلچر موفق می‌شه به اندرو کمک کنه به بزرگی برسه یا نه، یکی از سوالاییه که جوابش بستگی به دیدگاه بیننده داره راجع به این که اصلاً تعریف بزرگ بودن چیه.

شلاق یکی از اون فیلماییه که به شدت غافلگیرم کرد. نه صرفاً به خاطر کیفیتیش، به خاطر این که در ظاهر یه فیلم راجع به موسیقی و تلاش یه جوون برای ابراز وجوده، ولی در باطن می‌شه به چشم یه تریلر روان‌شناسانه بهش نگاه کرد؛ منظورم از تریلر روان‌شناسانه همین فیلماییه که باعث می‌شه از شدت هیجان پاتون یخ کنه. جا داره به تدوین عالی فیلم هم اشاره کرد؛ خصوصاً توی بخش نهایی فیلم که ملغمه‌ای از احساسات مختلفو تو آدم ایجاد می‌کنه؛ از غرور و افتخار گرفته تا ترس و اضطراب. واقعاً باید به دیمین شزل دست‌مریزاد گفت که تونسته قبل از سی سالگی شلاقو بسازه، چون به ندرت می‌شه پیدا کرد کسیو که تو این سن کم به این درجه از مهارت و اعتماد به نفس دست پیدا کرده باشه. من از این به بعد گوش به زنگ کارای بعدیش هستم، ولی حتی اگه همشون مزخرف از آب دربیان، بازم احترامم براش کم نمی‌شه و همیشه ازش به نیکی یاد می‌کنم. شلاق در این حد خوبه.




داغ کن - کلوب دات کام