تبلیغات
Trying To Unfreeze - آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت هجدهم (آخرین قسمت): Cosmicism


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1396-04:26 ق.ظ

آشنایی با اساطیر کثلهو/قسمت هجدهم (آخرین قسمت): Cosmicism

گونهی بشر روزی منقرض خواهد شد. گونههای دیگر نیز به نوبت ظهور کرده و سپس منقرض خواهند شد. روزی آسمان سرد و خالی میشود و فقط نور کمرمق ستارههای نیمهجان است که شکافی در آن ایجاد خواهد کرد؛ ستارههایی که روزی خود نیز منقرض خواهند شد. همهچیز از بین خواهد رفت و کارهایی که انسانها انجام میدهند، همانند حرکت ذرات بنیادین عاری از برهان و معنی است. نیکی، پلیدی، اخلاقیات، احساسات؟ همه خیالبافیهایی ویکتوریایی هستند. تنها خودپرستیست که وجود دارد.

از دستنوشتههای لاوکرفت

املا/معادل (های) فارسی: کیهانگرایی

کیهانگرایی دیدگاه فلسفیای است که از دل داستانهای لاوکرفت و نگرشی که پشت آنها وجود دارد، بیرون آمده است.

کیهانگرایی و پوچگرایی (نیهیلیسم) با هم رابطهی نزدیکی دارند، ولی پوچگرایی روی بیمعنی بودن زندگی انسان و کیهانگرایی روی بیاهمیت بودن و بیارزش بودن آن تکیه دارد. به همین دلیل، کیهانگرایی بدبینانهترین دیدگاه فلسفی موجود است، دیدگاهی که حتی انسانیت را در حدی نمیبیند که بخواهد برای بیمعنی بودن وجودیتش افسوس بخورد یا مانند اگزیستانسیالیسم راهکاری برای مقابله با آن ارائه دهد.

فلسفهی کیهانگرایی بر پنج اصل استوار است:

1. اصل خیال خام برتری:  طبق این اصل، انسانها اولین ساکنین این سیاره نبودهاند، آخرین ساکنین آن نخواهند بود و از هیچ لحاظ مهمتر و بهتر از ساکنین احتمالی دیگر آن نیستند.

2. اصل دانش ممنوعه (یا نادانی رحمتآمیز): طبق این اصل، حقایقی بر دنیا حاکم هستند که انسانها فقط در صورت پرهیز از پی بردن به آنها یا چشمپوشی ازشان میتوانند سلامت عقلی و روانی خود را حفظ کنند و به زندگی ادامه دهند.

3. اصل ظواهر غلظ‌انداز: طبق این اصل، هیچ چیز آن گونه که به نظر می‌رسد نیست. ظاهر سطحی هر چیزی، واقعیتی عمیق‌تر و وحشتناک‌تر را که در پس آن نهفته است، پنهان می‌کند.

4. اصل  بقای ناگوار: طبق این اصل، موجودات یا چیزهایی در دنیا وجود دارند که از درک آدمی خارج هستند و علم بر وجود چنین عناصری، زمان حالی را رقم می‌زند که دائماً تحت نظر گذشته‌ی جهان قرار دارد و هر لحظه ممکن است با آن تداخل پیدا کند. به عبارتی دیگر، یک فرد هیچ‌گاه در موقعیتی کاملاً امن قرار ندارد، چون کائنات مکان امنی نیست.

5. اصل عینیگرایی رویاگونه: طبق این اصل، بین رویا و واقعیت تمایزی مشخص و تضمینی وجود ندارد و شاید دنیای خواب و خیال به اندازهی دنیای واقعی یا حتی بیشتر از دنیای واقعی، «واقعیت» داشته باشد. ممکن است دنیای رویاها که در ضمیر جمعی انسانها مشترک است، حاوی رازهایی باورنکردنی راجعبه طبیعت و ذات دنیا باشد.

کوچک بودن انسان در مقیاس کائنات حقیقی نیست که شخص لاوکرفت کشف کرده باشد و او فقط جزو اشخاص معروفی است که روی چنین مسالهای دقیق شده و به آن رسمیت فلسفی بخشیده است. انسانها از دیرباز تاکنون، هر بار که با دید تعمق به آسمان و ستارگان نگاه کرده و داستان خدایان قوم و قبیلهیشان را در ذهن مرور میکردهاند، خواه ناخواه با حقیقت تلخ ناچیز بودن خود در این زنجیرهی طولانی روبرو شدهاند. هر انسان به نوبهی خود با این حقیقت دست و پنجه نرم میکند: برخی تصمیم میگیرند به آن اهمیتی ندهند، برخی از آن بهعنوان بهانهای برای آزادانه زندگی کردن استفاده میکنند و عدهی اندکی هم زیر فشار آن خود را میکشند. بحث واکنش فردی به کنار، نظریهای پرطرفدار وجود دارد که میگوید: هر معنا و حقیقتی پشت دنیا باشد، تا وقتی خوشحال باشی، چه اهمیتی دارد؟ لاوکرفت راجعبه مفهوم خوشحالی در یکی از نامههای خود میگوید:

«در کمال صراحت باید بگویم نمیتوانم درک کنم یک مرد متفکر چطور میتواند از صمیم قلب خوشحال باشد. در کائنات هیچ چیز برای زندگی کردن وجود ندارد و در صورتی که انسان نتواند ذهن خود را از تفکر و گمانهزنی خالی کند،  سنگینی مفهوم خلقت او را به زانو در خواهد آورد... از منابع زیادی میتوان تا حدی خود را ازحمت زندگی کردن رهایی بخشید. برای مردی که خوی شاد حیوانی دارد، لذت زنده بودن، یا آنطور که دوستان فرانسویمان میگویند، Joi de vivre، بهتنهایی کافیست. انجام عمل صالح رضایت فرد اخلاقگرا را تامین میکند. برای فرد دانشمند، جستن حقیقت، که با ذات غمانگیز رسیدن به حقیقت در تضاد است،  لذتبخش است. برای کسی که سلیقهای والا دارد، هنرهای زیبا جوابگو هستند. برای شخص طناز، لذت شیطنتآمیز فاش کردن تظاهرات و  ناهمخوانیهای زندگی وجود دارد. برای فرد شاعر، این قابلیت و امتیاز وجود دارد که آرکادیای کوچکی در تخیل خود بسازد تا از واقعیتهای تلخ بشریت به آنجا پناه ببرد. به طور خلاصه، دنیا پر از اوهاماتی ساده است که میتوانیم «خوشحالی» خطابشان کنیم، به شرط اینکه بتوانیم ذهنمان را به پذیرفتن اوهامات ترغیب کنیم.»

حالا سوال اینجاست: اگر کسی نتواند ذهنش را به پذیرفتن اوهامات ترغیب کند، چاره چیست؟ آیا راه چارهی او خودکشی است؟ لاوکرفت راجعبه خودکشی میگوید:

«بدبین بودن خوب است، گربهای شکمسیر بودن بهتر است و وجود نداشتن بهترین گزینه است. خودکشی دستهجمعی منطقیترین چیز در دنیاست. فقط به خاطر بزدلی ذاتی و ترس کودکانهیمان از تاریکی است که از انجام آن سر باز میزنیم. اگر عاقل بودیم، در پی مرگ میرفتیم، در پی همان پوچی سعادتمندانهای که پیش از وجود یافتن از آن لذت میبردیم.»

با اینکه در بستر کیهانگرایی استدلالی علیه خودکشی وجود ندارد، ولی لاوکرفت اذعان دارد که میل به حیات امری غریزی و احساسی است و منطق زیاد در این زمینه جوابگو نیست. لاوکرفت راجعبه عدم تمایل خودش به خودکشی توضیح میدهد:

«تمام چیزهایی که بهشان عشق میورزم دو قرنی میشود که مردهاند. اگر بخواهیم فرهنگ کلاسیک یونان و روم را هم به حساب بیاورم، این رقم از دو قرن به دو هزاره افزایش پیدا میکند. من هیچوقت بخشی از اتفاقاتی که دور و برم میافتند نبودهام. در تمام امور من یک بیگانهام. اگر امکانش بود که در تالارهای زمان به عقب بخزم و وارد عصری بشوم که به خلق و خوی من نزدیکتر است، بدونشک به جرم کفرگویی از کافهها بیرونم میانداختند یا امثال جان دنیس (John Dennis) مرا به هجو میگرفتند تا اینکه سر از رودخانهی عمیق و ساکن تیمز درمیآوردم، جایی که منزلگاه بختبرگشتان بسیاری است. بله، من در بدبین بودن خود مصمم هستم! ولی آقایان، گمان نبرید که زندگی من در درماندگی و انسانگریزی خلاصه میشود... گرچه که من تنها زندگی میکنم، ولی لذت بیحدی از خواندن و نوشتن نصیبم شده و علاقهام به امور دنیا بیشتر از آن است که با میل خود از صحنه خارج شوم، پیش از آنکه طبیعت دست به کار شود و مرا از آن خود کند. با وجود اینکه فعالانه در امور زندگی شرکت نمیکنم، ولی همچون ادیسون و استیل (Addison & Steele) نظارهگری بیطرف (یا کم و بیش بیطرف) هستم که از مشاهده کردن اعمال عروسکهای خیمهشببازی عجیب و کوچکی که انسان نام دارند، لذت کمی نصیبم نمیشود. برخورداری از حس طنز به من کمک کرده تا وجود داشتن را تحمل کنم؛ در واقع، وقتی چیزهای دیگر جوابگو نیستند، همیشه موفق میشوم از فکر کردن راجعبه حرفهی پوچ و خودپسندانهام لبخندی طعنهآمیز روی لبهایم بنشانم!»

در کل، میتوان کیهانگرایی را تلاشی برای مواجهه با حقیقت دانست؛ حقیقتی عاری از تزئین، در عریانترین و تلخترین شکل خود. در بستر کیهانگرایی تلاش برای یافتن معنی چیزی جز شکست به همراه ندارد. چون اگر معنایی پشت کائنات باشد، آنچنان هولناک و درکناپذیر است که عقل آدمیزاد را زایل میکند. آن معنایی هم که انسان برای خودش ایجاد میکند، ارزشی ندارد، چون معنا باید از دنیای بیرون بیاید و برای همه صادق باشد، وگرنه هذیانی بیش نیست.

تصویری که تمدن از انسانیت در ذهن ایجاد میکند، نوید گونهای از جانداران هوشمند را میدهد که شجاع و مصمم به نبرد با پوچی و بیتفاوتی کائنات شتافتهاند و پدیدهای زیبا خلق کردهاند، ولی اگر روی زندگی روزمرهی افراد تمرکز کنیم، به نتیجهای متفاوت میرسیم. هر انسانی که به خود جرات داده تا چیزی بیشتر از وجود داشتن صرف را طلب کند، انبار رویاهای برباد رفته و ایدهآلهای زمینخوردهست. مردم دنیا در بهترین حالت نسبت به هم بیتفاوت هستند و در بدترین حالت، به خاطر عقاید، ملیت، جنسیت و... ندیده و نشاخته از یکدیگر متنفرند. اگر انسانها کمی بیحوصله و آشفتهحال باشد، دوستان و همکارانشان را خواهند آزرد و در صورت وقوع جنگ، با کمال میل و در اوج افتخار، مرگ و فلاکت را سر مردم کشور دیگر نازل خواهند کرد. در زمان صلح، مردم خسته و بیتفاوت هستند و در زمان جنگ، بدخواه و نفرتزده و نارضایتی از هر دوی این شرایط، دائماً آنها را به سمت دیگری سوق میدهد.

دوستیها گسسته می شوند، عشق سرد میشود و عزیزان از دست خواهند رفت. هر انسان باید با عمیقترین رویاها، افکار، احساسات و نهایتاً با مرگش، به تنهایی دست و پنجه نرم کند. در کنار تمام این سختیها و تراژدیهای شخصی، علم بر اینکه روزی خورشید زمین را خواهد بلعید و در نهایت انسانیت منقرض خواهد شد، باعث میشود بزرگترین دستاوردهای بشریت نیز در نظرمان حقیر و میرا به نظر بیایند و اشتیاق ما را برای رسیده به دستاوردی مشابه کور کنند.

انسانیت به هر درجهای برسد، در مرداب بیتفاوتی و نفرت گرفتار است. چون انسانیت خود این مرداب است. و انسانها قربانی آن. شاید عدهی اندکی چون میکلانژ، شکسپیر و نیوتن بتوانند از این مرداب بیرون بیایند، ولی این اقبال لحظهای آنها را وارد مردابی هولناکتر میکند؛ مردابی که اینبار مقیاس آن کائنات است. 




داغ کن - کلوب دات کام

Thing
دوشنبه 12 تیر 1396 10:19 ب.ظ
راستی ببخشید یه چی یادم رفت Call of Ktulu بهترین ورژنش اورجینال خود البومه اما The Thing That Should Not Be بهترین ورژنش اجرای متالیکا با ارکستر سمفونی سانفرانسیسکو هست یعنی کنسرت S&M که مال سال 1999 هست(البته اینا نظر شخصی هست ولی توصیم اینه سراغ این ورژنا بری)یا علی
پاسخ Farbod Azsan : هان، خوب شد به این آهنگا اشاره کردی.

من نظرم اینه که دم متالیکا گرم که اومد و این دوتا ترکو ساخت. به لطف همین آهنگا کلی آدم بیشتر با لاوکرفت و کاراش آشنا شدن. ولی به نظر من موسیقی متال خیلی با جو آروم و مخوف کثلهویی هم‌خونی نداره. اون ترک Call of Ktulu که اگه به خاطر اسمش نبود، امکان نداشت بشه به لاوکرفت یا حتی سبک وحشت ربطش داد، چون بی‌کلامه. The Thing That Should Not Be fuبه خودیِ خود ترک قشنگیه، ولی خب لیریکش از حد اشاره‌ی سطحی و بدون تفسیر به عناصری مثل عمیق‌زادگان و دعجون و رالیه فراتر نمی‌ره.
Thing
دوشنبه 12 تیر 1396 10:16 ب.ظ
بنام آنکه همه و هیج مخلوق اوست
فربد جان ضمن خسته نباشید بابت مقالات اساطیر کثلهو میخواستم دوتا موسیقی خوب و قوی در این زمینه معرفی کنم که از فضاسازی و اتمسفر قوی برخوردارن.یکیش Call of Ktulu از گروه ترش متال Metallica دیگری The Thing That Should Not Be بازهم از گروه Metallica اولی از البوم Ride the Lighting و دومی از البوم Master of Puppets.ارزش شنیدن داره نظر یادت نره!
خدا پشت و پناهت
رزیتا
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 02:02 ب.ظ
کیهان گرا نیستم اما علاقه زیادی ب مسائل کیهانی دارم
Artin
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:03 ق.ظ
آام، آره فکر میکنم این حالت ها رو داشته باشم، ولی نه شدید.
بروز این حالتها خیلی به شرایط خانوادگیم و پیشرفت کارم بستگی داره، و دائم نیست.
البته از کارهای گروهی و برقرار ارتباط کاری بیزارم، چون مسئولیت ها میفته رو دوشم!

ولی، من فکر میکنم این مورد عدم برقراری ارتباط با کسی که ازش خوشم نمیاد، بدهم نباشه! چون در عوض با کسی که اولین بار ازش خوشم بیاد...سریع ارتباط میگیرم! جوری که با منفورترین، رو اعصابترین و مزخرفترین چهره تو محیط، میتونم صمیمیترین باشم!
Artin
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:55 ق.ظ
نمی دونم! شاید باشم، ولی...
فکر کنم به آب و آتیش بزنم تا کسی که بهم بی تفاوته، بهم توجه کنه!و عاشق جلب توجه و در معرض توجه قرار گرفتن دیگران باشم!؟!؟
Artin
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:11 ق.ظ
من که پیش روان شناس رفتم! مطمئنم این یه مورد رو ندارم!
مخصوصا اون بخش عدم توانایی برقراری ارتباط با بقیه! و ترس از اینکه فکر کنند لوده ام!چون حاضر نیستم حس خوب شلنگ تخته انداختن و چرند گفتن رو با فکر در مورد تفکر باقی مردم خراب کنم!

ولی،اگه از کسی خوشم نیاد، یا بدنیت بودنش برام اثبات بشه....
نمیتونم وارد ذهنم کنمش!
پاسخ Farbod Azsan : نه، AVPD لزوماً معنیش این نیست که نمی‌تونی با بقیه ارتباط برقرار کنی (عدم توانایی در ارتباط با بقیه از نشونه‌های اختلال روانیه، نه اختلال شخصیتی). AVPD معنیش اینه که اگه به نظرت برسه طرفی که داری باهاش ارتباط برقرار می‌کنی، از تو خوشش نمیاد یا نسبت بهت بی‌تفاوته، مضطرب می‌شی و دوست داری سریع ارتباطو قطع کنی یا تو کیس‌هایی که قطع ارتباط خیلی ساده نیست، واکنش تند احساسی نشون بدی. این که بیست بار آکونت تلگرامتو باز و بسته کردی، یکی از نشونه‌های AVPDه.

علائم AVPD به طور دقیق‌تر:

Avoids occupational activities that involve significant interpersonal contact, because of fears of criticism, disapproval, or rejection
Is unwilling to get involved with people unless certain of being liked
Shows restraint within intimate relationships because of the fear of being shamed or ridiculed
Is preoccupied with being criticized or rejected in social situations
Is inhibited in new interpersonal situations because of feelings of inadequacy
Views themself as socially inept, personally unappealing, or inferior to others
Is unusually reluctant to take personal risks or to engage in any new activities because they may prove embarrassing

این دو مورد خیلی برای تو صادقه:

Is unwilling to get involved with people unless certain of being liked
Is preoccupied with being criticized or rejected in social situations


Artin
چهارشنبه 30 فروردین 1396 11:57 ب.ظ
من هیچ وقت نتونستم تو فلسفه جواب بگیرم، فقط مغزم موقع فلسفه خوندن درد میگرفت، و همیشه دنبال این بودم که چجوری اعتقاداتم رو با نظریه ربط بدم!
ولی عرفان، راههای خیلی روشنتری روی آدم بازمیکنه، حداقل تو مسیرش که قدم میذاری، حالت خوب میشه، بهم نمیریزی مثل فلسفه!
-------
هوم،
اینی که میگی...پیدا شدن همچین مورد عشقی تو زندگی آدم یه جورایی باید معجزه باشه!
ولی برای من در حالت عادی پیش امده انقدر درگیر خودم بودم، نتونستم به همچین عشقی جواب بدم!الان که برگشتم دیفالت ستینگ گاهی افسوس میخورم حتی!
پاسخ Farbod Azsan : «همیشه دنبال این بودم که چجوری اعتقاداتم رو با نظریه ربط بدم!»

فکر نکنم اصلاً نیاز باشه بگم اشکال کارت همین جاست. ولی خب خیلیا، حتی خود فلاسفه، از این مشکل تو رنج می‌برن. یه نمونه‌ش فلاسفه‌ی قرون وسطی که خودشونو به هر دری می‌زدن تا افلاطون و ارسطو رو به مسیحیت ربط بدن.

«اینی که میگی...پیدا شدن همچین مورد عشقی تو زندگی آدم یه جورایی باید معجزه باشه!»

آره، احتمالش خیلی کمه. ولی خب من مثالم تئوریک بود. می‌خواستم نشون بدم اگه همچین اتفاقی بیفته، چطور پوچ‌گرایی خیلی یهویی از ذهن آدم رخت می‌بنده.
Artin
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:44 ق.ظ
بعععععد
یه چیز دیگه
اینکه گاهی جایی مینویسم هر کس ارزش هم صحبتی نداره....به خاطر اینه که تو فضای واقعی، سرکار، محیط دانشگاه با هزاران مورد اینجوری آدم مواجه میشه که از روی بعضی هاش میتونه بگذره. رد شه و اهمیت نده...
ولی برای بعضی ها باید وقت بذاره. و عمر تلف کنه....
اما اینجا مجازیه. هر چند از نظر اخلاقی مسئولیت داری....ولی لازم نیست اعصابت رو به خاطر نفهم بودن کس دیگه ای خرد کنی! پس چه بهتر که از همون اول براشون ارزش نذاری!
کسی که میخواد اذیت کنه....ارزش نداره وارد ذهنت بشه....که بعد بخوای اگنور کنی!

نمی دونم میرسونم مفهوم رو یا نه....
اینا صحبت های من ISTJ هست...در توجیه رفتارم!
پاسخ Farbod Azsan : مفهومتو می‌رسونی، ولی این طرز فکری که داری، ناشی از Avoidant Personality Disorderه، نه صرفاً ISTJ بودن. یکی از بارزترین شاخصه‌های AVPD تلاش مکرر شخص به بهونه‌تراشی و فلسفه‌بافی برای عدم برقراری ارتباط با بقیه‌ست. ISTJهای معمولی اهمیت چندانی نمی‌دن بقیه چی فکر می‌کنن و به قول تو «نفهم» بودن بقیه (در مقیاس جامعه) فقط موقعی آزارشون می‌ده که توی کارشون اختلال ایجاد کنه.

A disorder characterized by social discomfort and avoidance of interpersonal contact.
Someone who has avoidant personality disorder avoids intimate and social contact with others.
People with this condition may be extremely shy, fear ridicule, and be overly concerned with looking foolish.
Talk therapy is the main treatment. Drugs, including antidepressants, may help some symptoms.

Treatment can help, but this condition can't be cured
Artin
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:32 ق.ظ
به نظرم فلسفه ای که داریم ازش صحبت میکنیم و نیروی عقل...در برابر عرفان که در جامعه ما مذموم و ناشناخته است...ناتوان و علیله....برای همین ته خیلی از دیدگاههای عقلی به بن بست پوچی میرسیم.
Artin
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:30 ق.ظ
می دونی آخه این لاوکرفت هم ما داریم بهش تعمیم میدیم...شاید بتونیم بگیم الان مه نوع اعتقادات مردم فرق داره و خیلی خداناباور هستند درسته. ولی قدیم وقتی این اتفاق افتاده مثلا 40 سال پیش کسی به خودش جرات نمی داده به خاطر گناه بودن و باورهای دینی به این موضوع فکر کنه! یا حتی فکر کنه تهش پوچه!

تازه من یه جورایی پوچی و نابودی تهش برام غیر قابل باوره.
یعنی اصلا تو کتم نمیره انسان با این همه پیچیدگی، قدرت و احساسات عجیب و غریبش نهایتا به چیزی کمتر از درجه خدایی برسه.
کلا با لفظ به فنا رفتن مشکل دارم.واژش تو تصورات من گنگه.
پاسخ Farbod Azsan : آره، قبول دارم. برای مردم عادی، مذهب و عرفان یکی از بزرگ‌ترین موانع ضد خودکشی و افسردگی بوده و هست.
Artin
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:22 ق.ظ
ای بابا! تیک خصوصی خورد!
پابلیک بود!
__________
بعد یه چیز دیگه...
دو مورد خودکشی موفق تو نزدیکان بوده.
که از نزدیک ندیدم.
یکی خودسوزی
یکی هم با واجبی
اولی به خاطر خشم و ناراحتی...شاید همون اختلالات روان پریشی وسط دعوا بوده.
و دومی به خاطر اینکه اصطلاحا همه درهای دنیا به روش بسته شده بوده.

یکی هم برای ناشناس که قبرستون بودم و شنیدم. خودکشی با قرص برنج برای نمره درسی. که البته نیت واقعی طرف کشتن خودش نبود ولی شده بود.
دو شب پیش یهویی یادم افتاد. دلیل دومی و سومی رو درک کردم. ولی نفهمیدم مورد اول رو...که چرا اتفاق افتاده!؟
مثلا چرا باید دو نفر دعوا کنند بعد نفر سوم برای پایان دادن به دعوا خودش رو هلاک کنه!؟
حالا بعدا فکر میکنم...
Artin
چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:30 ق.ظ
راستی
من فکر نمیکنم هر آدم افسرده ای به دوست داشتن بقیه فکر کنم. شاید گاهی اوقات از دوست داشته شدن توسط دیگران هم مطمئن باشه ولی انقدر خسته و ناتوانه است که نمی تونه از تو خودش بیرون بیاد و احساساتش رو بروز بده. در واقع خودشه که نمی تونه دیگران رو دوست داشته باشه.

پاسخ Farbod Azsan : آخه دوست داشته شدن داریم تا دوست داشته شدن. مثلاً این که خانواده‌ی درجه یکت یا زن و بچه‌ت دوست داشته باشن، خیلی چیز خاصی به نظر نمی‌رسه. ولی فرض کن تو یه مرد چهل و پنج ساله‌ای و بدونی که یه دختر زیبای بیست و پنج ساله عاشقته و شبا با یاد تو خوابش می‌بره. آیا طرف، هرچقدرم که افسرده باشه، می‌تونه نسبت به همچین احساسی بی‌تفاوت باشه؟

یاد 1984 بیفت. به این‌که زندگی وینستون چطور با یادداشتی که جولیا براش می‌فرسته (دوست دارم) دگرگون می‌شه.
Artin
چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:25 ق.ظ
فربد
منظورم این بود که همه که فرصتی برای "فلسفی" فکر کردن ندارند! یه موقع طرف انقدر برای بقا داره دست و پا میزنه که به اینکه عمیق بشه نمی رسه.
ولی موقع طرح سوال بیشتر به خودکشی در زمان خشم فکر میکنم. در یک آن...طرف همه چیز رو بی برنامه میذاره کنار و میره. حداقل آمادگی قبلیش نسبت به دلایل دیگه کمتره.
پاسخ Farbod Azsan : آرتین هیچ انسانی نمی‌تونه بدون فلسفه زندگی کنه. حتی رد کردن فلسفه و بی‌خیالی طی کردن خودش یه جور فلسفه‌ست.

و خب اتفاقاً افکار پوچ‌گرایانه هم هیچ نیازی به عمیق شدن ندارن. دیدی بیشتر مردم می‌گن «بی‌خیال، دنیا دو روزه.»؟ می‌دونه همین جمله‌ی ساده و در ظاهر سطحی چقدر پوچ‌گرایی نهادینه‌شده پشتشه؟
Artin
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:27 ق.ظ
دوباره خوندم.
نه، بازهم جوابم رو نداد که چرا برخی خودکشی می کنند. همه که فرصتی برای فکر کردن ندارند.
پاسخ Farbod Azsan : ببین، فلسفه اونقدرا هم که فکر می‌کنی،‌از بعد روان‌شناسانه‌ی خودکشی جدا نیست. معمولاً مهم‌ترین دلیل خودکشی افسردگیه. آدم وقتی افسرده‌ست، چه اتفاقی براش می‌افته؟ افکار پوچ و آزاردهنده میاد سراغش. این افکار پوچ و آزاردهنده چین؟ همین چیزایی که فلاسفه ازش حرف می‌زنن و اینجا هم به چندتاشون اشاره شده. آدمی که افسرده‌ست، همه‌ش به این فکر می‌کنه که تمام تلاش‌هاش بی‌فایده‌ست و هیچ‌کی دوستش نداره و زندگی پوچ و بی‌معناست و انسانیت محکوم به فناست و... بعد از یه مدت، چنین طرز فکری آدمو داغون می‌کنه و خب نبودنو به بودن ترجیح می‌دی. همون‌طور که بالاتر اشاره شده، انسان برای حفظ سلامت عقلی خودش و حفظ تمایل به بقا باید نسبت به یه سری چیزایی که ته دلش ازشون خبر داره بی‌تفاوت باشه. اگه بخوای بهشون پر و بال بدی، از درون خردت می‌کنن. چون ذهنتم در کمال بی‌رحمی دائم برای این افکار پوچ مثال از دور و برت پیدا می‌کنه و قضیه برات ملموس‌تر می‌شه.

و در ضمن همه فرصت برای فکر کردن دارن. توی حموم، قبل از خواب، کلاً توی لحظات تنهایی. حتی سطحی‌ترین آدما هم چه بخوان،‌چه نخوان،‌مجبور می‌شن هر از گاهی راجع‌به ماهیت زندگی و دلیل اصلی سختی‌هایی که تحمل می‌کنن، فکر کنن.
Artin
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:18 ق.ظ
من مقاله رو خوندم فربد.
خیلی خوشحالم کثلهو تموم شد
هرچند جاش تو اطلاعات فانتزیایی من یکی که به شدت خالی بود.

سوالم بیشتر از جنبه روانشناختی بود تا فلسفی.
چه اتفاقی برای یک فرد میفته که حاضره در یک آن به همه چیز پایان بده؟
از اون بدتر چرا این جنون پر بعضی ها ماندگاره، و انقدر خودکشی میکنند تا بالاخره موثر واقع بشه؟
چرا حس پوچی و بی انگیزگی یهویی طرف رو در برمیگیره؟
جواب نده اینها رو، تا بعد دوباره باید لاوکرفت رو بخونم تا لود شه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر