Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Farbod Azsan
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1395-08:21 ب.ظ

William Gibson (آپدیت: فروردین 95)



منتقل‌شده به وبسایت:

ویلیام گیبسون یکی از مهم ترین نویسنده های علمی-تخیلی معاصره و مهم ترین اثرش «Neuromancer» یا «نورومنسر» که سال 1984 چاپ شد، نقطه ی شروع یکی از پرطرفدارترین زیرگونه های علمی-تخیلی یعنی سایبرپانک شناخته می شه. (آثاری مثل «آیا آدم مصنوعی ها خواب گوسفند برقی می بینند؟» اثر فیلیپ کی. دیک و «ستارگان مقصد من» اثر آلفرد بستر که درون مایه های سایبرپانک دارن، ولی قبل از نورومنسر منتشر شدن، توی رده ی proto-cyberpunk یا سایبرپانک های اولیه دسته بندی شدن). 

البته دستاوردهای گیبسون فقط به نورومنسر ختم نمی شه. در واقع قبل از نورومنسر، گیبسون یه سری داستان کوتاه نوشته بود که بستر اولیه ی خیلی از ایده ها و دنیاسازی های متعاقبش توی رمان هاش بودن. چندتا از این داستان ها من جمله Fragments of a Hologram Rose, Johnny Mnemonic, New Rose Hotel و The Burning Chrome همشون توی یه دنیای مشترک به نام The Sprawl اتفاق می افتن (همون دنیایی که نورومنسر و کلاً سه گانه ی The Sprawl توش اتفاق می افته) و به خاطر نقش مهمشون در توسعه دادن سایبرپانک، قصد ترجمه شونو دارم. البته با توجه به این که سرم چند وقته به شدت شلوغه، نمی دونم بتونم یا نه، ولی در هر صورت هرکدوم از داستان ها که ترجمه بشن، لینکشو تو این پست می ذارم و پست رو آپدیت می کنم. 

داستان اول: 
ذراتی از هولوگرام یک رُز (Fragments of a Hologram Rose) 
سال انتشار: 1977


داستان دوم: 
جانی نیمانیک (Johnny Mnemonic) 
سال انتشار: 1981






داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : ترجمه ی کتاب 

آرتین
یکشنبه 23 خرداد 1395 11:27 ب.ظ
پیدا کردم.
آرتین
یکشنبه 23 خرداد 1395 11:25 ب.ظ
فربد
لینک انگلیسی بالا نمیاد
یه لینک بهم میدی؟
آرتین
شنبه 22 خرداد 1395 06:33 ب.ظ
07- تازی گری هاوند.
خوب، تازی یه نژاد سگه و فکر کنم گری هاوند هم یه نژاد دیگش باشه...
بنابراین بگیم سگ گری هاوند یا سگ تازی (که برای فارسی زبان ها مصطلح تره) بهتره.
آرتین
یکشنبه 16 خرداد 1395 12:36 ق.ظ
سلام فربد
شبت بخیر
خیلی ممنون که دومین داستانت رو هم با ما به اشتراک گذاشتی، امشب امیدوارم بتونم کامل بخونمش. هر چند داستان کوتاهه و قاعدتا باید ظرف 10-15 دقیقه (با سرعت خوندن لاک پشتی) تموم بشه، اما دوست دارم با دقت مطالعش کنم. اگر اشکلالی از کار می گیرم دلیل نمیشه حرف من درسته، بلکه صرفا نظر منه در مورد کارت.
باز هم ممنون و شروع!
تورج
شنبه 15 خرداد 1395 05:29 ب.ظ
سلام و عرض خسته نباشید
من یه بار همون اوایل که ترجمه مجموعه زیبای زامبی رو به سایت دیگه ای سپردید که نمیخوام اسم بیارم اومدم اینجا و خواهش کردم که تغییر نظر بدید چون اون سایت سابقه بدی تو نیمه کار ول کردن کتابها داشتن اما شما به دلیل ترجمه اول کتاب و حالا سری مترو قبول نکردید و حالا دوباره اومدم خواهش کنم و بگم اون سایت اولش ترجمه رو پولی کرد و بعد همین پولیشم نصفه نیمه رها کرد و فقط وعده و وعید میده اما از عمل خبری نیست پس حالا که کار متروی دو هم تموم شد میشه لطفا باقی این سری رو هم برید تو کارش؟ بخدا من قول میدم خودم بیام یک به یک جواب کسایی که بگن چی شد رو بدم چون حداقل اگه دیر ترجمه میکردید حداقل کارو انجام میدادید الان خودتون میتونید برید تو اون سایت ببینید اخرین فصل رو کی دادن؟ لازم به ذکره من کتاب متروی یک رو به خاطر محبتهای شما در ترجمه همین پروژه خریدم و به دوستانمم توصیه کرم بخرن و قول میدم واسه متروی دو هم کلی واستون تبلیغ کنم فقط به خاطر خدا این مجموعه فوق العاده زامبی رو نجات بدید. اینو گفتم چون میدونم طرفدارشین وگرنه شش جلدشو ترجمه نمیکردین پیشاپیش ممنونم
پاسخ Farbod Azsan : سلام.

حالا این که تو این مدت درگیر ترجمه های دیگه شدم به کنار، ولی وقتی یه پروژه رو به احتیار خودم به یه سایت دیگه واگذار کردم، از هیچ لحاظ درست نیست که بیام بزنم زیر حرف و عمل خودم و برم ترجمه شو از سر بگیرم.
اندلاین
شنبه 3 بهمن 1394 02:13 ب.ظ
إ پس چرا اومده اول صفحه وبلاگ اخرین ویرایش و زدی ٢٧ دی ماه
بهر حال نمیدونستم
پاسخ Farbod Azsan : اون بخش آخرین ویرایش (در حال حاضر) مربوط به پروسه ی ترجمه ی متروئه.
م.ج
سه شنبه 20 مرداد 1394 08:37 ب.ظ
الان با توضیحاتی که دادی متوجه شدم که این داستان از چه لحاظی ارزشمند و خاص به حساب میاد.شاید دلیل این که به نظر من چندان جالب نیومد دقیقا همین باشه که به داستان به عنوان یه چیز تفننی نگاه میکنم نه چیزی که بخواد مخمو به کار بگیره.

پرتقال کوکی یه چیزی بود که مخاطب میتونست از همه ی جملاتش و عباراتش لذت ببره.یعنی علاوه بر داشتن مفهوم و عمق لذت بخش هم بود.اما وقتی داستان ویلیام گیبسونو خواستم بخونم از اولین جمله اش که شروع کردم به نظرم نثر گیرایی نیومد.به نسخه ی انگلیسیش هم که یه نگاهی انداختم متوجه شدم که به هیچ وجه ایراد از ترجمه نیست.اصلا معقول نیست که آدم بیاد پرتقال کوکی رو با این مقایسه کنه.دو تا سبک مختلفن.اما با دوتا کیفیت متفاوت!آدم کنجکاو میشه بدونه عاقبت الکس چی میشه یا گذشته اش چی بوده در صورتی که پارکر همچین حسی رو ایجاد نمیکنه.با وجود اینا دلایلت در مورد اهمیت این اثر کاملا درسته.
منظورم از فصیح نبودن ترجمه مورد خاصی نیست.به طور کلی همچین حسی بهم دست داد.یه جوری که انگار باید به خودم خیلی فشار بیارم تا بفهمم یه جمله چی میگه.راستش در زمینه ی ترجمه تخصص ندارم که بتونم به معنای واقعی ترجمه رو با متن اصلیش مقایسه کنم.این فقط برداشت یه مخاطب عادیه.
قسمتی که به شدت نفهمیدم از (اگر آشوب های دهه ی نود) تا (نوار تمام میشود)ه.
پاسخ Farbod Azsan : «آدم کنجکاو میشه بدونه عاقبت الکس چی میشه یا گذشته اش چی بوده در صورتی که پارکر همچین حسی رو ایجاد نمیکنه.»

پرتقال کوکی یه رمان شخصیت محوره، ولی ذراتی از هولوگرام یک رز یه داستان کوتاه ایده محور. خیلی با هم فرق دارن.

«یه جوری که انگار باید به خودم خیلی فشار بیارم تا بفهمم یه جمله چی میگه.»

خب طبیعیه. گیبسون نویسنده ی سخت نویسیه. ولی خوشبختانه سخت نویسیش رو حساب کتابه.

«قسمتی که به شدت نفهمیدم از (اگر آشوب های دهه ی نود) تا (نوار تمام میشود)»

این قسمت:

«اگر آشوب دهه‌ی نود نشان‌دهنده‌ی یک تغییر بنیادین در ایده‌آل‌های سواد بصری و آخرین تغییر و فاصله‌گیری از سنت لاسکو(12)/گوتنبرگ(13) جامعه‌ی ماقبل هولوگرافیک باشد، ، از این تکنولوژی به روزتر که قول رمزگذاری‌های گسسته‌تر و نوسازی‌های متعاقب دامنه‌ی کاملی از ادراک حسی را می‌دهد، باید چه انتظاری داشته باشیم؟

- رُزباک و پیرهال، تاریخ معاصر آمریکا: بررسی سیستم‌ها.»

نقل قول از یه کتاب خیالیه که داره می گه بعد از آشوب دهه ی نود (که تو داستان بهش به طور تلویحی اشاره می شه، همون قضیه ی سوختن تانک)، توسعه ی ا.ح.م. داره وابستگی سواد بصری انسان ها به تصویر و نوشته ی دوبعدی رو کم می کنه و تصاویر سه بعدی (یا به قول خودش هولوگرافیک) رو جایگزینش می کنه که طیف وسیعی از ادارک حسی انسانو پوشش می دن. آخرش نویسنده داره سوال می پرسه که این تغییر چه تاثیری روی زندگی آدم داره.

این قسمت:

«گذر از پادزمان همهمه‌گر نوار پاک‌شده روی دور تند - داخل بدن او. تابش آفتاب اروپایی. خیابان‌های شهری عجیب.

آتن. الفبای یونانی و بوی غبار... و بوی غبار.

از چشمانش (فکر کن هنوز این زن را ندیده‌ای؛ هنوز از تگزاس بیرون نیامده‌ای) به مجسمه‌ی خاکستری نگاه کن، به اسب‌های سنگی، جایی که کبوترها می‌چرخند و بالا می‌روند و دایره –

- و ایستا پیکر عشق را در اختیار می‌گیرند و آن را پاکیزه و خاکستری می‌کنند. موجی از نویز سفید به ساحلی برخورد می‌کند که وجود خارجی ندارد. و نوار تمام می‌شود.»

داره راجع به ستینگ محتوای کاست که یونانه به خواننده هینت می ده. ضمناً نحوه ی جمله بندی و قطع و وصل شدن ناگهانی رشته ی کلمات هم می خواد حالت عملکرد ذهن خوابیده رو شبیه سازی کنه. اون قسمت هم که می گه موجی از نویز سفید به ساحلی برخورد می کند که وجود خارجی ندارد مثل یه جور Synesthesia یا جا به جایی حسی می مونه، منتها به جای احساسات شش گانه، صدا و تصویرو با هم مخلوط کرده. وقتی می گه موجی از نویز سفید به ساحل برخورد می کند، منظورش اینه که حین تموم شدن توار آب دریا به صدای برفک تلویزیون تبدیل شد، موج برداشت و به یه ساحل شبیه سازی شده برخورد کرد.

من شیفته ی این حس شاعرانگی تکنولوژیک گیبسونم.
آرتین
شنبه 27 تیر 1394 02:44 ب.ظ
:)
Mosy
جمعه 26 تیر 1394 11:30 ق.ظ
آرتین احتمالا اینجا رکورد 2 صفحه پشت سر هم رو هم زدی.
Artin
جمعه 19 تیر 1394 03:20 ق.ظ
مگه چه جوری کامنت گذاشتم؟
منظورت خرده خرده نوشتنه؟
پاسخ Farbod Azsan : خرده خرده که چه عرض کنم. ما که بهش می گیم Zerg Rush
Artin
جمعه 19 تیر 1394 03:17 ق.ظ
خب، الان که می خونم، چرت و پرت برات زیاد نوشتم، شرمندم!
راستی سه بار کلمه سندل رو اشتباه نوشتم!
Artin
جمعه 19 تیر 1394 01:55 ق.ظ
فربد، اولش رو خیلی بی حوصله رفته بودی، آخرش خوب بود... معلوم بود که یه مقدار از اون حالت گیجی اولیه درومدی و قبراق تری...
اما در مورد داستان
من از سبک این نویسنده خوشم نیومد...
بعضی جاها داستانش گیجم کرد و اصلن نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
پایان.
پاسخ Farbod Azsan : آرتین واقعاً از صمیم قلب ازت تشکر کنم که اینقدر باحوصله میای ترجمه ها رو جمله به جمله نقد می کنی. امیدوارم از زندگیت خیر ببینی، ولی خواهش می کنم دیگه اینجوری کامنت نذار.

خیلی از نکاتی که گفتی کاملاً به جا بودن و برای یه سری دیگه هم می تونم دفاعیه ارائه بدم، ولی خب حالا بگذریم.

خب قابل درکه از داستان خوشت نیومد. چون داستانای گیبسون دامنه ی مخاطب خاصی دارن، ولی نگو که متوجه نشدی قضیه کلاً چی بود که واقعاً ناامید می شم.
Artin
جمعه 19 تیر 1394 01:39 ق.ظ
42- این circle رو داری برای کبوترها میگی...پس به نظرم اگه به جاش چرخیدن بیاری...یا دور زدن...یا جمع شدن...بهتره
Artin
جمعه 19 تیر 1394 01:01 ق.ظ
36- ببین داره میگه چاقو را تا دسته در جوب فرو کرد و ژاکت را به آن آویخت...
نه جایی همان دور و بر...(آخه اینجوری دیگه دلیلی نداشته چاقو رو بکنه تو تنه درخت)
Artin
جمعه 19 تیر 1394 12:23 ق.ظ
32- فربد یه جاهاییش خیلی دری وریه بابا...من اصلن نمی تونم ارتباط برقرار کنم!!!!!!!!موج سفید و دریای سیاه....فارسیشم بهم بگن نمی فهمم!
Artin
جمعه 19 تیر 1394 12:12 ق.ظ
30- suburb رو ترجمه کردی برون شهر..ولی این لغت در قارسی مصطلح نیست، بهتره ترجمه کنی حومه شهر
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 11:37 ب.ظ
24- پرتوی نور چراغ قوه
پرتو رو از اول جمله حذف کن! به متن نمی خوره! همون نور چراغ قوه منظور رو می رسونه. مثل اینه که بگیم: پرتوی نور خورشید!
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 11:30 ب.ظ
22-در حالی که فنجان قهوه را در یک دست نگه داشته...من بودم ترجمه می کردم....فنجان قهوه به دست...
البته ترجمه ات درسته.(غیب گفتم)
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 11:12 ب.ظ
19- سینمای هرزه نگاری....
این جمله رو خوب ترجمه کردی بیدی...باریک
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 10:28 ب.ظ
15- هر طور که آنها را بر بزنی، تنها یک مدار چاپی یکسان تشکیل خواهند داد،
به نظرم اگه از واژه باز هم به جای تنها استفاده می کردی مناسب تر بود. جملش روون تر میشد
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 10:20 ب.ظ
14- فربد، کشتی بارکش نداریم، کشتی باری درست تره.
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 09:36 ب.ظ
8- عبارت editing slip رو ترجمه کردی:
گاف...به نظرم معادل خوبی براش در نظر گرفتی... چون تو فارسی فکر نمی کنم این اصطلاح برگردونده شده باشه.
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 09:34 ب.ظ
درد بگیره...پرید!
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 09:24 ب.ظ
7- ولی حالا دیگر با تمام حس انگیزی های پنج دقیقه ی اول آشنا شده بود.
First subjective five minutes
ترجمه subjective رو ظاهرا وردی، البته جمله اینجا کامله و قشنگم هست:)
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 09:14 ب.ظ
5- این جمله عبور از آلفا به دلتا...
به نظرت یه مقدار نیاز به توضیح و پا نوشت گذاشتن نداره؟
امواج آلفا چیه؟ امواج دلتا چیه...برای خواننده سوال میشه ها!
Artin
پنجشنبه 18 تیر 1394 08:48 ب.ظ
2- تغییرا ناگهانی دلتا-القاگر...
با توجه به متن درسته اما با توجه به مفهوم و آنچه در فارسی رایجه گمان می کنم اگه القاگر دلتا ترجمه بشه متن رو روان تر می کنه. (هر چند تو مترجم وفادار به متنی!)
پ.ن: امواجی که در مغز هنگام خواب تولید میشه، موسوم به امواج دلتا هستند و دستگاه القاگر موج دلتا هم وسیله ای هست که وجود داره.


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic